من رفتم، تو هم بیا
از بانک میآمدم. قسط داشتم. عصر زمستانی آفتابی و سرد، در فکر جیب و خرج و برج تا پایان سال، کنار خیابان را گرفته بودم و از درختهای خواب میگذشتم. ماشینها از روبه رو میآمدند و گاهی نزدیکم که میشدند به جبر غریزه سر بالا میکردم که نکند بایستند نشانی بخواهند یا ترمز بریده باشند بزنند ناکارم کنند ولی میگذشتند.
دویست هزارتومان آخر را جمع و تفریق میکردم از زندگی که شیههی اسبی به گوشم خورد. سر بالا کردم و دیدمشان؛ چهارتا بودندٰ درست وسط بلوار اسبی با کرهاش شمشادها را دندان میزد و دو الاغ یکی سفید و یکی قهوهای رمیده بودند و میدویدند. میخکوب نگاهشان کردم. پیرمردی که چکمههای پلاستیکی به پا داشت و ترکهای به دست گرفته بود، افسار مادیان را میکشید و نگران به الاغها نگاه میکرد و فریاد نامفهومی سر میداد. الاغها دورتر شدند و وسط خیابان آمدند. چند ماشین بهشان رسیدند و ایستادند و بوق زدند. پیرمرد طناب پوسیدهی پلاستیکی مادیان را کشید. کره شیهه کشید. الاغ سفید از کنارم رد شد. ماشین کم بود ولی همانها که میگذشتند بوق میزدند و سفید بیشتر میترسید. قهوهای کمتر ترسیده بود ولی پی سفید میرفت. پیرمرد نگاهی به من کرد. به گمانم گفت بگیرشان. من تکان نخوردم. اسبها و الاغها به ذهنم تاخته بودند بیآنکه صدای سمهایشان را بر آسفالت بشنوم. بساط چرتکه هم چنان به راه بود که اختیار دست و پایم را گرفته بود. الاغها دور میشدند. پیرمرد به زحمت مادیان را کشید و به زمین خالی کنار خیابان برد، کره هم پیشان رفت. بید نحیفی دو ساله کاشته بودند. پیرمرد افسار پوسیده و کوتاه را به بید جوان بست و همانطور که چوبدستش را در هوا تکان میداد دوید. کره دوباره شیهه کشید ناگهان همهجا دشتی شد نه سبز و نه خشک ولی وحشی و آزاد و من دست در جیب نداشتم و چرتکهی مغزم خاموش بود. کتم را در آوردم و دویدم. کره اسب هم دنبالم دوید. همانطور کنارم میتاخت و گاهی تنمان را به هم میزدیم و میخندیدیم. مادیان سرش بالا بود و زاغمان را چوب میزد. به برکهای رسیدیم آب خوردیم و نفس چاق کردیم. کره شیهه کشید. روی چمنها دراز کشیده بودم و سرمای هوا و گرمای کم رمق خورشید دم غروب را پشت پلکهای سرخم احساس میکردم که دور شدنش را شنیدم. نشستم و نگاه کردم. کره اسب بر میگشت. مادیان افسارش را کشید. بید کج شد و افسار پاره شد. خواستم بدوم ولی مادیان جایی نرفت. خیالم راحت شد. همانجا بتهای برای چریدن پیدا کرد. یکی بوق زد. دوباره به خیابان برگشته بودم. نه دویده بودم و نه هیچ. همانجا میخکوب. چرتکه دوباره روشن شد. پیرمرد به الاغ سفید رسیده بود. صدایی کرد و هر دو دور زدند. دو جوان سر از ماشین درآوردند و چیزی گفتند . یکیشان با موبایل عکس گرفت. پیرمرد با الاغها برگشت. از کنارم گذشتند. در دلش چه میگفت نمیدانم ولی نگذاشت مادیان را ناز کنم. گفت: مردهشویت را ببرند با آن چرتکهات. افسار مادیان و الاغ سفید را گرفت و به راه افتاد. کره و قهوهای هم پشت سرشان رفتند. چند لحظه ماندم. خیلی زود دور میشدند. عاقبت چرتکه را خاموش کردم. همانجا کنار خیابان گذاشتمش با یک یادداشت:
من رفتم. تو هم بیا.
دنبالشان میدویدم.
عصر شنبه
پانزده بهمن نود
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.