ترسیدم دل کوچکت غصهدار شود
آپتین جان عمو روزگار از شما مبارک باشد.
این روزهای عمویت خراب است. دلش می خواهد هر روز صبح مثل آن آدینهای باشد که آمدی بیدارش کردی. ایستادی چند دقیقهای. بیدار بودم. انگشت به دهان نگاهم میکردی که:«این سیبیلوهه کیه؟»
قربانت شوم.
نیامدم چون با این دل تکه پاره که نمیشود بغلت کرد. تو هنوز زبان باز نکردهای عمو جان، درد آدم بزرگها را خوب میفهمی. ترسیدم دل کوچکت غصهدار شود. بگذار ما که نه میمیریم و نه زنده میمانیم غصه بخوریم و روزی خشممان را فریاد بزنیم شاید شما انسان زندگی کنید.
شما فعلاً لبخند بزن، گربهها را در حیاط بچلان، دم بانی را بکش، زمین بخور، بلند شو، زمین بخور، بلند شو. زمین بخور، بلند شو.
تولدت مبارک عمو
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 19:51 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.