روزی کسی اندوه داشت و کسی نمیدانست
جهان بیمار است. سرطان که به عضوی میزند، به کبد مثلاً، شاید با گوش و زانو کاری نداشته باشد ولی سرانجام که پیروز شود، برای همه ارمغانی جز مرگ ندارد. بیماری که ما را بلعیده در تکاپوی زندگی است، گوش و زانو و چشمش سر دماغ اند ولی مرگ در کمیناش نشسته. شاید خوب میداند که کبد همه را به کشتن خواهد داد، با این حال میجنگد و رنج دلواپسی را به رنج بیماری زیاده نمیکند. زمین میلیونها سال است که همینطور ادامه داده است. شاید از همان وقت که کسی نشست و افسانهی آدم را و هبوط را نوشت یا اصلاً از همان زمان که عیسی بر جلجتا کشته شد و همینها، جهان بیمار شد. روایتی هم هست که میگوید روزی کسی اندوه داشت و کسی نمیدانست.
حالا تصور کن بیمار سرطانی گاهی زخم بستر هم بگیرد، سرما هم بخورد، دندان درد هم بگیرد، مادرش بمیرد، برادرش را بکشند، نان شب نداشته باشد، چه میدانم، بینوا باشد. فکر کن بیمار سرطانی اندوهگین باشد؛ همیشه و فقط قلبش میسوزد. میدانم که جهان به زندگی ادامه خواهد داد. میدانم که این بیمار مردنی نیست و میدانم که باید هرکجا که هستی، با هرچه در اختیار داری، هر کاری که میتوانی بکنی... (واقعاً اینها را میدانم؟) مزخرف است.
حال من خوب است؟ جای نگرانی نیست. جز این ملال که: قسمت ما دل این بیمار بوده و سالهاست که عشق از این بیمار رو پوشانده است. جز تپ تپ ماهیچهوار دهلیزها و رپرپهی روزمرهي شریانها و خس خس همسایهی پیرمان، ریه، خبری در روز نمیشنویم. به امید عشق، شب را و روز را تاب میآوریم و از این زمستان میترسیم. گفته بودند که زندگی همین بیمها و امیدهاست ولی افسوس که بیمها را همه بهرهی دل کردهاند و امیدها را به اعضای دیگر دادهاند. خوش به حال گوشها و زانوها، خوش به حال نافها، آلتها، شستپا ها، چه خوشبخت اند دستها، چه فراموشکار و راحتند چشمها، چه آرام و دیوانهاند مغزها.
برای بیمارمان آرزویی ندارم. میدانم که بیمار را آرزو به کار نمیآید. بیمار ما خود، درد و دوای خویش است. ماییم که با آرزو زندهایم.
این روزها و شبها جز غمگساری، میگساری.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.