کجای قصه؟
روزهای بد من، روزگار قتلعام امیدهاست به دست دژخیم بیمها، و روزهای خوش من هنوز از راه نرسیدهاند، اگر در راه باشند اگر.
آگاهی، پیش از دچار شدن به چنین دشواری جانفرسایی، آتش به خرمن جانی است که جز نفسهای گاه و بیگاه و انتظار مرگی نابهنگام، نصیبی از زندگی نبرده است.
آگاهی پیش از تاریکی، بلایی است که سر ما آوردهاند. از آموزگاری که در باغ ارم، مرغ سحر میخواند، تا پدری که «از این ولایت» درویشیان و جلدهای رنگین جیمزباند را در صندوقچهای پنهان میکند که مادر، تهماندهي آجیل عید را در آن ذخیره کرده است و کودک عاشق نخودچی و کشمش را به دام کتاب و تنهایی پای صندوق میاندازد، همه در این آتش دستی دارند. در باغ سبز را گشودند . هنوز قدم برنداشته، بستند.
آگاهی به چه کار میآید وقتی آزادی به کار بستناش را نداری. صندوقی طلا در کشتی شکستهای است که ناخدایی بیخدا دارد، ناخدایی بیانسان، بیعشق، بی زندگی. حتی آرزوی جهل هم نمیتوان کرد.
اگر دانشی یا وردی بود که پنجرهی رو به فردا را باز میکرد، آیا شجاعت نگریستن از میان آن را داشتم؟ شجاعت رویارویی با هیولای بدتر از امروز یا ...
اگر فردای بهتری هست، پس کجاست؟
آیا تاب دانستناش را دارم که قصه تازه با ما آغاز شده، تماماش به عمرم قد نمیدهد؟
سرم را بارها در خواب میتراشم، پیش کودکان سرطانی میروم، برایشان شکلک در میآورم، رویم را زمین نمیاندازند و بزرگوارانه میخندند بلکه فردا از راه برسد و گرنه بیداریمان که تنها به تکرار همین خوابها میگذرد و فراموشی چهرههای رنگ پریدهای که روزی دست در گردن هم داشتیم.
کاش پایان قصه باشیم.
دستکم تمام قصه باشیم.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.