باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
در این جهان هرکس در دورانی زیسته و بیمها و امیدهای خویش را داشته است. یکی نشسته به انزوا در فکر لا اله الا الله و لا انا الا انا، یکی در رؤیای زر، جاودانگی و حرمسرا و دیگری که ندانست برای چه آمد و چطور گذشت و چرا رفت.
خاطر جهان آزرده است . این فوج انسانها و نا انسانها خاطرش را آزردهاند. به ناگهان سیلی از آدمی، وحشت زده و رو به زوال، چنگ به آرامش ازلیاش انداخت و دارش را ندار کرد و رفت و جای خود را به فوج بربرهایی دیگر داد.
همه حق داشتند. انسان ولی گمان ناخودآگاهش این بود که بیشتر از هر موجود دیگری حق دارد. (اینجاست که به اشرف مخلوقات بودناش کافرم.) پس دیگر همه حق نداشتند، فقط انسان حق داشت. همه جهان و همه هستی را گایید و تنی چند زایید و نفرتها و دروغها و کینهها و حسدها و عورتها و تنپروریهایش را یک دم حبس کرد و در فانوسی دمید که فرهیختگان عالم روشن کرده، پی حقیقتی میگشتند. فانوس هزاران بار خاموش شد و رهروی دیگری دوباره افروختاش. گاه فانوسدار را زهر نوشاندند، گاه نفی بلدش کردند، گاه بر صلیب و گاه بردار پیکرش را سنگسار کردند.
فانوس خاموش نشد. ولی چه سود؟
از این همه تاریخ چه سود که هنوز عورتی توان آن را دارد که اندیشهای را در اعماق تنهایی و سیاهچال جهل بربرها، به دست فراموشی بسپارد. دنیای ما دنیای عورتهاست. آنکه میداند، با چشمهای گریان و دست لرزان، رؤیا میسازد و نان میشمارد و فانوسبانی میکند، و آنها که بیپروا و بر سنت پدران و مادرانشان بر فانوس میدمند، جام زهر به دست و عورت به مغز، با انبانی از کینه و حسد در کاهدان سینه و منجلابی از دانستههای بیخیر در ویرانهی جمجمه، در پی شکارند.
از این روزگار شکایت است که حتی دیگر دار و صلیب و زهر هم نصیب فانوسداران نیست. تنها توهین است و درشتی و زخمزبان.
حالا انسان هم دیگر حق ندارد. تنها عورتیان، کینهورزان و حسودان متوهم حق دارند.
این بود تاریخ ما.
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران.
ایلی ایلی لما سبقتنی؟
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.