در ستایش بیسوادی
...همین بیسوادان {پیش از عصر روشنگری} بودند که ادبیات را آفریدند. قالبهای اولیهی ادبی، از اسطوره گرفته تا وزن آهنگین ترانههای کودکانه، از قصه گرفته تا تصنیف، و از دعا گرفته تا چیستان، همگی تاریخی کهنتر از خط و نوشتار دارند.بدون میراث شفاهی هرگز شعری پدید نمیآمد و بدون بیسوادان هرگز کتابی.
....
هدفی که سوادآموزی دنبال میکرد، هیچ ربطی با روشنگری نداشت. انساندوستان و حافظان فرهنگی، که سنگ سواد را به سینه میزدند، تنها مباشران صنعت و سرمایهداری بودند؛ صنعتی که از دولت میخواست کارگران درسخوانده در اختیارش قرار دهد.
....
مقصود {از سوادآموزی} آن نبود که راه را بر «فرهنگ نوشتار» باز کنند، چه رسد به اینکه انسانها را از زنجیر خامی و خُردی آزاد کنند. مقصود پیشرفتی کاملاً از نوع دیگر بود. این پیشرفت عبارت از آن بود که بیسوادان، این «نازلترین طبقهی انسانی»، را رام کنند. تخیل و اندیشهی شخصیشان را از آنان بگیرند و از صفحهی ذهنشان بشویند، تا از این پس نه تنها نیروی عضلات آنها و مهارت فنیشان را به کار گیرند، بلکه از مغزهایشان هم بهرهکشی کنند.
...
آن بیسوادیای که ما پاکسازی و طردش کردهایم، هم اکنون و همچنانکه همه میدانیم، از نو برگشته است؛ این بار در شکل و قالبی خالی از هر جنبهی احترام انگیز. این بیسوادی نوینی که اکنون دیری است برا جتماع سیطره یافته بیسوادی نوع دوم است.
و خوشا به سعادتش! زیرا از بیماری فراموشی، یعنی دردی که به آن مبتلاست، هیچ رنج نمیبرد؛ سرمست از آنکه از هیچ دید و درک شخصی برخوردار نیست و قدردان اینکه کمترین توان تمرکزی ندارد.
این واقعیت را که نه میداند و نه میفهمد که چه بلایی بر سرش آمده - این فلاکت را - نوعی امتیاز میشمارد. پرچنب و جوش است و سازگار و قاطع. هیچ لازم نیست نگران احوالش باشیم. از دلایل سلامت و خوش احوالی ِ این بیسواد نوع دوم یکی هم اینکه هرگز خودش خبر ندارد که بیسواد نوع دوم است. خودش را صاحب دانش و معلومات میداند، زیرا بلد است کاتالوگ انواع ماشینها و همه رقم چک را بخواند. { در ایران مجلات زرد و رمانهای بازاری و ...}
در محیطی میچرخد و میگردد که برای حفظ او از گزند هرگونه وسوسهی ذهن حصاری کامل به دورش کشیده است. هرگز متصور نیست که در این محیط شکست بخورد، زیرا همین محیط او را ساخته و پرورده است تا به این وسیله دوام خالی از خللش را تضمین کند.
... بیسواد نوع دوم محصول مرحلهای نو از پیشرفت صنعت است
... رسانهی آرمانی بیسواد نوع دوم تلویزیون است.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.