گرگها و خروس زری پيرهن پری
تقصير خروس زری پيرهن پري بود. او اين بلا را سر من آورد. البته از اول قرار نبود اينطوري بشود اما خب رخداد زندگي و پرتاب شدن به دل وقايع پيشبيني ناپذير زندگي يعني همين ديگر.
آن وقتها سگها بدبخت بودند و جلوي در خانه موس موس ميكردند. البته بودند سگهايي كه همان موقعها هم وضعشان خوب بود. بگذريم. من و خروس زري پيرهن پري، بعدازظهرهاي سگي تابستان، سرمان را روي متكي ميگذاشتيم و منتظر مي مانديم تا مادر بخوابد و يواشكي برويم سر قرار؛ تيله بازي تيغي. من و او نميدانستيم كه يك تيلهي شش پر، ارزش اين همه صبر و كتك هاي شبانه را ندارد. غروب هاي طولاني و تاريك زمستان، پاككن را تف ميزديم و آنقدر روي دفتر صدبرگ رياضي ميكشيديم تا سوراخ ميشد و بعد بيخيال ميشديم و دنبال دلمان ميرفتيم و يك گوشهاي آتشي به پا مي كرديم كه بيا و ببين. روزهاي غمانگيز پاييز كه بوي دفتر و مداد نو ميداد را دوست نداشتيم و كارمان را با خوردن كاهو سكنجبين و گوجه داغ عصرانه و خواندن «از اين ولايت» و «اولدوز و كلاغها» به پيش ميبرديم و منتظر برف مي مانديم. سگها هنوز پشت در موس موس مي كردند و اگر چيزي اضافه ميآمد جلويشان ميانداختيم. بين خروس زري پيرهن پري و توله سگ ها مشكلاتي پيش آمده بود؛ نوعي بياعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همهاش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا ارادهي معطوف به قدرت بود.

يك روز كار بالا گرفت. من خواب بودم و داشتم خواب دخترهاي ننه دريا يا دختران آبايي يا دختران صحرا را مي ديدم كه خروس زري پيرهن پري را دزديدند. همهجا را دنبالش گشتم. همه چيز عادي بود و همه داشتند به زندگي ادامه مي دادند. انگار خروس زري پيرهن پري، نقشي در اين هستي بازي نمي كرده كه با غيبتش چيزي جابجا نشده بود. نشان از تغييري نبود جز يك چيز؛ من بزرگ شده بودم و بايد پول كتاني تابستانيام را خودم ميدادم. بعدها فهميدم كه در اين جهان يا بايد خروس زري پيرهن پري داشته باشي يا كتاني تابستاني سفيدي كه خودت پولش را ميدهي و وقتي دومي را انتخاب كني و خروست هم رابطهي خوبي با سگها نداشته باشد، سر از شكم گرگها درميآورد. نميدانم اما نتيجهي منطقياش اين است كه توي اين دنيا خروس زري با كتاني جور در نميآيد يا دست كم من لايق هردوشان نيستم. اين مهملات تمام نوجوانيام را پر كرد. دلم براي خروس زري تنگ ميشد و گريه ميكردم؛ وحشتناك!
قرار بود سگها نگهبان ما باشند. آخر گرگها تمام خاطرات كودكيام را در خوابي ربوده بودند. قرار بود ما مواظب ماهي سياه كوچولو، شازده كوچولو و بقيهي كوچولوهاي ديگر باشيم و سگها مراقب ما. اما سگها شروع كردند به گاز گرفتن، دزدي كردن، زور گفتن، عربدهكشي، كتك زدن، حتي ما را توي خانه حبس مي كردند. مادر ميگفت:« گرگها و سگها خيلي شبيهاند. نكند اين ها اصلاً سگ نيستند.» ما مي گفتيم:« نه ننه جان! شما اُملاي. شما خبر نداري. سگ مواظب ماست. گرگ پدرمان را درميآورد. اما سگ نمي گذارد كه او به اين هدف ناانسان دوستانه و بيبشر دوستانهاش برسد. بله! مگر ميشود آدمي با تحصيلات ما كه لااقل اينقدر (در اين لحظه دست هايم را به عرض شانه باز ميكردم) كتاب خوانده، فرق گرگ و سگ را نفهمد.» مادر سكوت مي كرد.
روزها گذشت. ما سگها را انتخاب كرديم. بهشان غذا داديم. پروارشان كرديم. از ترس گرگها، گذاشتيم مواظبمان باشند. بعضي وقت ها از گلوي خروس زري پيرهن پري زديم و داديم كوفت جانشان كردند. اما يكدفعه مورد هجوم قرار گرفتيم. مورد تجاوز خفن و خيانت عفن واقع شديم. ما يكهو هتك حرمت فرهنگي شديم، بدون اهن!
سگها بزرگ شدند و ما فهميديم كه چقدر خر بوديم. آنقدر در آرزوهاي خروس زري و دنياي بي دروغش غرق بوديم كه متوجه خيانت سگها نشديم. سگها ديگر نگذاشتند زندگي كنيم. بعدها يكيشان ميگفت كه خروس زري را خودش تا بيرون شهر برده و با رفقا خورده. بله. قرار نبود سگها...
همهاش تقصير خروس زري پيرهن پري بود.
آن وقتها سگها بدبخت بودند و جلوي در خانه موس موس ميكردند. البته بودند سگهايي كه همان موقعها هم وضعشان خوب بود. بگذريم. من و خروس زري پيرهن پري، بعدازظهرهاي سگي تابستان، سرمان را روي متكي ميگذاشتيم و منتظر مي مانديم تا مادر بخوابد و يواشكي برويم سر قرار؛ تيله بازي تيغي. من و او نميدانستيم كه يك تيلهي شش پر، ارزش اين همه صبر و كتك هاي شبانه را ندارد. غروب هاي طولاني و تاريك زمستان، پاككن را تف ميزديم و آنقدر روي دفتر صدبرگ رياضي ميكشيديم تا سوراخ ميشد و بعد بيخيال ميشديم و دنبال دلمان ميرفتيم و يك گوشهاي آتشي به پا مي كرديم كه بيا و ببين. روزهاي غمانگيز پاييز كه بوي دفتر و مداد نو ميداد را دوست نداشتيم و كارمان را با خوردن كاهو سكنجبين و گوجه داغ عصرانه و خواندن «از اين ولايت» و «اولدوز و كلاغها» به پيش ميبرديم و منتظر برف مي مانديم. سگها هنوز پشت در موس موس مي كردند و اگر چيزي اضافه ميآمد جلويشان ميانداختيم. بين خروس زري پيرهن پري و توله سگ ها مشكلاتي پيش آمده بود؛ نوعي بياعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همهاش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا ارادهي معطوف به قدرت بود.

يك روز كار بالا گرفت. من خواب بودم و داشتم خواب دخترهاي ننه دريا يا دختران آبايي يا دختران صحرا را مي ديدم كه خروس زري پيرهن پري را دزديدند. همهجا را دنبالش گشتم. همه چيز عادي بود و همه داشتند به زندگي ادامه مي دادند. انگار خروس زري پيرهن پري، نقشي در اين هستي بازي نمي كرده كه با غيبتش چيزي جابجا نشده بود. نشان از تغييري نبود جز يك چيز؛ من بزرگ شده بودم و بايد پول كتاني تابستانيام را خودم ميدادم. بعدها فهميدم كه در اين جهان يا بايد خروس زري پيرهن پري داشته باشي يا كتاني تابستاني سفيدي كه خودت پولش را ميدهي و وقتي دومي را انتخاب كني و خروست هم رابطهي خوبي با سگها نداشته باشد، سر از شكم گرگها درميآورد. نميدانم اما نتيجهي منطقياش اين است كه توي اين دنيا خروس زري با كتاني جور در نميآيد يا دست كم من لايق هردوشان نيستم. اين مهملات تمام نوجوانيام را پر كرد. دلم براي خروس زري تنگ ميشد و گريه ميكردم؛ وحشتناك!
قرار بود سگها نگهبان ما باشند. آخر گرگها تمام خاطرات كودكيام را در خوابي ربوده بودند. قرار بود ما مواظب ماهي سياه كوچولو، شازده كوچولو و بقيهي كوچولوهاي ديگر باشيم و سگها مراقب ما. اما سگها شروع كردند به گاز گرفتن، دزدي كردن، زور گفتن، عربدهكشي، كتك زدن، حتي ما را توي خانه حبس مي كردند. مادر ميگفت:« گرگها و سگها خيلي شبيهاند. نكند اين ها اصلاً سگ نيستند.» ما مي گفتيم:« نه ننه جان! شما اُملاي. شما خبر نداري. سگ مواظب ماست. گرگ پدرمان را درميآورد. اما سگ نمي گذارد كه او به اين هدف ناانسان دوستانه و بيبشر دوستانهاش برسد. بله! مگر ميشود آدمي با تحصيلات ما كه لااقل اينقدر (در اين لحظه دست هايم را به عرض شانه باز ميكردم) كتاب خوانده، فرق گرگ و سگ را نفهمد.» مادر سكوت مي كرد.
روزها گذشت. ما سگها را انتخاب كرديم. بهشان غذا داديم. پروارشان كرديم. از ترس گرگها، گذاشتيم مواظبمان باشند. بعضي وقت ها از گلوي خروس زري پيرهن پري زديم و داديم كوفت جانشان كردند. اما يكدفعه مورد هجوم قرار گرفتيم. مورد تجاوز خفن و خيانت عفن واقع شديم. ما يكهو هتك حرمت فرهنگي شديم، بدون اهن!
سگها بزرگ شدند و ما فهميديم كه چقدر خر بوديم. آنقدر در آرزوهاي خروس زري و دنياي بي دروغش غرق بوديم كه متوجه خيانت سگها نشديم. سگها ديگر نگذاشتند زندگي كنيم. بعدها يكيشان ميگفت كه خروس زري را خودش تا بيرون شهر برده و با رفقا خورده. بله. قرار نبود سگها...
همهاش تقصير خروس زري پيرهن پري بود.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 16:42 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.