شکلک به مثابه چهارضلعی
در باب بهره ی فرهنگی
ویکتوریا الکساندر در جستار « چهارضلعي فرهنگي، ميزان بهره فرهنگي » مدلی را برای بررسی میزان مصرف فرهنگی ارائه میدهد.
در این مدل، 1- آفرینندگان، 2- جامعه، 3- مخاطبین و 4- هنر، رئوس چهارضلعی و توزیعکنندگان و عوامل دیگر، مرکز آن را تشکیل میدهند. الکساندر با همین مدل ساده و تکیه بر پژوهشهای گوناگون، مسائل فرهنگی بسیاری از جمله میزان بهره فرهنگی جامعه و طیفهای گوناگون آن از مقولات فرهنگی، به خصوص میزان بهرهمندی از کتاب و ادبیات را بررسی و تحلیل میکند تا به پاسخهای دقیق و جالبی دست یابد.
این مدل در هر فرهنگی با هر مختصاتی قابل پیگیری است. برای نمونه اگر بخواهیم در جامعهی خودمان، دلایل افول و کمابیش زوال کتاب و کتابخوانی را بررسی کنیم، میتوانیم از این مدل استفاده کنیم. از آنجا که این یادداشت به بهانهی نمایشگاه کتاب ایران نوشته شده، این مدل را با توجه به بازار کتاب و صنعت نشر امروز ایران بازآفرینی میکنیم. در این راستا رئوس آفرینندگان، جامعه و هنر را با خوشبینی تمام، سر جای خود قرار میدهیم و به نقش مخاطبین و عوامل دیگر، به ترتیب در مقام رأس چهارم و حلقهی ارتباط چهار رأس، نگاهی میاندازیم.
مخاطب
الکساندر در جستار خود، ابتدا سراغ فرآیند دریافت مخاطب میرود.
« مردم، فرهنگ را بر مبناي «سطوح انتظار»ات فرديشان دريافت ميكنند. به عبارت ديگر هيچ اثري جاودانه نميشود مگر اينكه با مردمي كه مخاطبش هستند، ارتباط برقرار كرده و فهم شود. به بيان دقيقتر مخاطبان، معاني مختلفي از آثار دريافت ميكنند و آن دسته از آثار را براي بهرهبرداري گزینش ميكنند كه رنگ و بويي از پيشينه و ارتباطات اجتماعيشان داشته باشند. 1»
سطوح انتظار فردی، همچنان که از نامش پیداست، گوناگون و گاهی متباین است. در نتیجه در یک فرآیند کامل تولید فرهنگی (نشر کتاب) میبایست برای تمام این سطوح انتظار، خوراک کافی (در این مرحله کیفیت مد نظر نیست) تولید شود تا مخاطب بتواند بهرهی فرهنگی فردی و اجتماعی را بالا ببرد.
در جامعهی امروز ما متأسفانه به هزاران دلیل این میزان کالای فرهنگی (کتاب) به لحاظ تنوع تولید نمیشود که دست مخاطب را برای انتخاب باز بگذارد. در نتیجه شماری در همین مرحله از چهارضلعی بیرون میمانند. در مرحلهی بعد نیز از آنجا که مخاطب بنابر پیشینه و ارتباطات اجتماعیاش، کالای فرهنگی (کتاب) را انتخاب میکند، با محدودیتهای هزار رنگ و سیال موجود در قوانین نشر کتاب در ایران، ممکن است شماری از آنها هم در این مرحله با کتاب و کتابخوانی خداحافظی کنند.
رأس مخاطب در این مدل، از یکسو تکیه بر جامعه دارد و از سوی دیگر به عوامل دیگر (قلب چهارضلعی) وابسته است که با توجه به شرایط حاکم بر تولید کتاب در جامعه امروز ایران، و نیز فشار اقتصادی و گرانی کتاب، این رأس خاصیت محوری خود را از دست داده، زیر بار شرایط خم میشود.
توزیعکنندگان و عوامل دیگر
در جهان الکساندر، حقوق مؤلف و ناشر قابل پیگیری و محترم است. هر کتابی را نمیشود بیاجازهی نویسنده و ناشر و بیکیفیت منتشر کرد. صد البته رقابت میان توزیعکنندگان وجود دارد و ناشران تمام تلاش خود را میکنند تا کالایشان با بیشترین دامنه دیده و عرضه شود. ولی گمان نمیکنم که در جهان او، ناشری بتواند کتاب پرفروش ناشر دیگر را کپی و منتشر کند و با استفاده از روابطش، نه تنها کتاب ناقص و بیکیفیت خودش را در بازار قالب کند، بلکه جلوی کار ناشر نخست را هم بگیرد. یا به کتابی که ناشرش بینیاز از رضایتنامه (مطابق قوانین ایران) این زحمت را به خود داده و کپی رایت کتاب را خریده است، مجوز ندهند و به همان کتاب، با ترجمهای بیکیفیت و سرهم بندیشده، اجازهی انتشار بدهند.
در این جهان میلی به همراستا کردن سلایق وجود ندارد چرا که:
« مردم در نظام اجتماعي، خودشان هويت فرهنگيشان را ايجاد ميكنند. آنها هويتهاي خود را به دست ميآورند؛ و از پذيرفتن يك انديشه خاص كه توسط منتخبان عرضه شده است، سر باز ميزنند. معاني از دل يك «گَشتار » برميآيد؛ از تعامل متون و دريافتكنندگانشان. معاني متون مختلف به خاطر تمايلات كساني كه يك متن را به کار میبرند، تصرف و دگرگون ميشود. دريافت معنا از طريق طبقات فرودست مخالف پيامهاي هژمونيك، عملي تدافعي و يك مخالفت نشانهشناسيك است.»
با این تفاسیر، قلب چهارضلعی بهرهی فرهنگی و حلقهی ارتباط رئوس هنر، جامعه، آفرینندگان و مخاطبین، نیز به خطی کج و معوج تبدیل میشود.
با این شرایط است که در جامعه امروز ما، در خوشبینانهترین شکل، یعنی در صورتی که سه رأس دیگر سالم و سر پا باشند، چهارضلعی بهره فرهنگی به شکلکی بدترکیب تبدیل میشود.
1-رویکردهای دریافت: ویکتوریا الکساندر، ترجمهی مسعود ملکیاری؛ دو ماهنامهی بیناب، شماره 14.
2-circulation
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.