اندوه باغچه
کتابها مجوز نگرفتند. به ناشر قدیمی ودوستداشتنیمان هم غرفه ندادند. با خاطرات نیمکتهای نمایشگاه کتاب بیدار میشوم. آن روزها که با هرچهقدر پول میرفتی، دست خالی بیرون نمیآمدی. آن وقتها روح جوانی داشتم.
پنجره را باز میکنم. دو روز است که باد میآید، باران نه. طوفان میشود، باران نمیگیرد. سبزیها و آفتابگردانها و اهالی باغچه تشنهاند. حسن یوسفها شتهی پنبهای زدهاند. شیر آب را باز میکنم. آب آرام آرام از پیچ و تاب شلنگ هفت تکه میگذرد و پیش میرود. آب راهش را پیدا میکند و پیش میرود. پت پتی میکند و از حصار شلنگ آزاد میشود و اهالی باغچه جان میگیرند. قول دادهام یادداشتی برای روزنامه بنویسم. جان میکنم، به هزار نفر و هزار چیز فکر میکنم و مینویسم. به حسن یوسفها که آرام آرام جان میدهند.
از پیچ و تاب این شلنگ هزار تکه خلاص نمیشوم. عدوی من، انکار ما، پایش را از روی شلنگ برنمیدارد. شاید نمیداند که آب سرانجام راهش را باز میکند و رو سیاهی به او میماند.
ما هیچ، ما آه
ما هیچ، ما نگاه
ما همه، تو هیچ
«هیچکس هست از برادران من که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با او بگویم. مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟» (سهروردی، قصهی مرغان)
پنجره را باز میکنم. دو روز است که باد میآید، باران نه. طوفان میشود، باران نمیگیرد. سبزیها و آفتابگردانها و اهالی باغچه تشنهاند. حسن یوسفها شتهی پنبهای زدهاند. شیر آب را باز میکنم. آب آرام آرام از پیچ و تاب شلنگ هفت تکه میگذرد و پیش میرود. آب راهش را پیدا میکند و پیش میرود. پت پتی میکند و از حصار شلنگ آزاد میشود و اهالی باغچه جان میگیرند. قول دادهام یادداشتی برای روزنامه بنویسم. جان میکنم، به هزار نفر و هزار چیز فکر میکنم و مینویسم. به حسن یوسفها که آرام آرام جان میدهند.
از پیچ و تاب این شلنگ هزار تکه خلاص نمیشوم. عدوی من، انکار ما، پایش را از روی شلنگ برنمیدارد. شاید نمیداند که آب سرانجام راهش را باز میکند و رو سیاهی به او میماند.
ما هیچ، ما آه
ما هیچ، ما نگاه
ما همه، تو هیچ
«هیچکس هست از برادران من که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با او بگویم. مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟» (سهروردی، قصهی مرغان)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 15:8 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.