زوال ژنرال قیطانیپوش
{این مطلب با کمی تغییر در دوماهنامه کتاب همشهری منتشر شده است.}
دنیا پر از ژنرالهای بدی است که
بمبها را روی هم میچینند،
برای روز مبادا.»
ادبیات کودک و نوجوان، نوشتههای بسیاری در نکوهش جنگ و جنگخواهان به عمر نه چندان بلند خود دیده است. این دست کارها همواره به دو شیوه و بنا بر دو باور کلی نوشته شدهاند: یکی آنها که بنا بر خوشامد جنگافروزان، چه پیروز و چه ناکام در فرجام، نوشته شدهاند و به هزار و یک ترفند و دلیل، آتش جنگ را تقدیس کردهاند و دیگر آنها که از دریچه چشم زخمخورده انسان، با جان آزاد و آرامشخواه او، جنگ را از هر گونهای، زشت و ناپاک دانستهاند. در این میان، نمود گروه نخست در چشم انسان آزاد، آشکارا مالهکشی زیادهخواهیهای انسانهای ناپاک است هرچند ممکن است در سرزمینی به دلاوری انگاشته شود. کتاب «بمب و ژنرال» نوشته اومبرتو اکو از گروه دوم است. نگاهی فرامرزی و فرامصلحتی به جنگ که یکراست با پیکان نقد، پاشنه آشیلِ کاسبکاری سرکردگان زور و جنگافروزان را نشانه گرفته است.
کتاب داستانی ساده دارد؛ ماجرای همپیمانی اتمهایی که بر ژنرالها میشورند و با ترک بمبهای اتم، آنها را به آهنپارههایی بیفایده و ژنرالهای قیطانیپوش را به دربان هتل تبدیل میکنند. اکو داستانش را با دو جمله کوتاه، با معرفی دو کاراکتر اصلی آغاز میکند:
«روزی روزگاری، اتم کوچولویی بود.»
«و روزی روزگاری ژنرال بدی بود که لباس نظامیش قیطانهای طلایی داشت.»
سپس دست به کار نمایش اتم به شیوه نشانهشناسانه خود میشود:
«مادر از اتم درست شده است.
شیر از اتم درست شده است.
زنها از اتم درست شدهاند.
هوا از اتم درست شده است.
آتش از اتم درست شده است.
ما، همه از اتم درست شدهایم.»
روایت با بیداری اتمها ادامه پیدا میکند چراکه ژنرال قصه، انبارها را پر از بمب کرده است و قصد دارد جنگ به راه بیندازد. این بخش از داستان را میتوان به «بازگشت بخشی از شر» به سوی خیر تفسیر کرد؛ الگویی که در داستانهای مذهبی بیشتر به چشم میخورد:
« اتمهای توی بمب خیلی افسرده بودند، چون قرار بود با به کار بردن آنهایک فاجعه اتفاق بیفتد.
بچههای بسیاری،
مادرهای بسیاری،
بچهگربههای بسیاری،
پرندههای بسیاری،
و آدمهای بسیاری میمردند.»
ژنرال داستان اکو، نمونهای از یک شر بزرگ است که الن بدیو در کتاب «اخلاق» (رسالهای در ادراک شر) آن را «شر رادیکال» مینامد: «کسانیکه از ایدئولوژی «اخلاقی» حمایت میکنند به خوبی آگاهاند که تعیین «شر» کار کوچکی نیست؛ هرچند که کل برساختههایشان در نهایت بر این فرض متکی است که این مسئله به وضوح صرفاً امری عقیدتی است. در نتیجه، رویکردشان در «به رسمیت شناختن دیگری» همان رویکرد لویناسی است اما رادیکالتر. همانطور که لویناس دسترسی اصیل به دیگری را نهایتاً مشروط به وجود «به کلی دیگری» میسازد، به همین ترتیب حامیان اخلاق نیز تعریف اجماعی شر را منوط به وجود شر رادیکال میسازند.»
بدیو بر این باور است که ریخت سازهمند «شر رادیکال»، در الگویی آشکار ریشه دارد. وی از آن جهت واژه الگو را به کار میبرد که باور دارد الگو تکرار یا تقلید میشود و برای روشن شدن کلامش از هیتلر، صدام و میلوسوویچ و... به عنوان نمونههای امروزین شر رادیکال نام میبرد.
ژنرال داستان اکو نیز در زمره همینهاست:
«صبح روز بعد، ژنرال با چند مرد دیگر به انبار آمد. مردها به ژنرال گفتند:
«ما این همه پول خرج کردهایم که این بمبها را بسازیم، اونوقت شما اینجا ولشان کردهاید که کپک بزنند؟»
ژنرال گفت:
«حق با شماست. باید جنگ راه بیندازیم. هیچوقت کار و بار من مثل زمان جنگ رونق نداره.»
خبر جنگ پخش میشود و مردم دنیا به وحشت میافتند و از اینکه به ژنرالها اجازه ساختن بمب اتم دادهاند، پشیمان میشوند. در این میان، اتمها که تا آن زمان بخشی از همان «شر رادیکال» به حساب میآیند، بمبها را ترک میکنند. بمبها بر سر مردم ریخته میشوند ولی کسی نمیمیرد و کاربرد بمبهای اتم، تغییر میکند:
«اما وقتی بمبها افتادند
چون خالی بودند
منفجر نشدند!
و مردم
خوشحال و شاد شدند؛
خطر از بیخ گوششان رد شده بود.
از بمبهای خالی به جای گلدان استفاده کردند.
و فهمیدند
زندگی بدون بمب خیلی بهتر است.»
خیر و شر؛ داستان ازل تا ابد
بشر از ابتدای هستی در حال نبرد بوده است. جنگی که ناخواسته،گویا تا پایان دنیا ادامه خواهد داشت و چون میراثی از پدران و مادران به ارث میرسد. دو جبهه درگیر در این میدان، نیروهای پشتیبان «خیر و شر»ند که انسان را دچار خود کرده، ناچار به انتخاب میکنند؛ انتخاب میان پیوستن به یک سو. این «پیوستن» و رفتن از سویی به سویی دیگر، همواره انسان و داستانهایش را در سه جایگاه قرار داده است:
1) جایگاهی نزدیک به خیر مطلق
2) جایگاهی نزدیک به شر مطلق و
3) جایی در درازای این پیوستار که سرگردانی را برای انسان به ارمغان میآورد.
در اغلب افسانهها و قصهها، آنچه برای مخاطب جالب است، رویارویی «خوب»ها با «بد»هاست و چگونگی و سرانجام این مواجهه. گویی هر انسانی در این نبرد، فارغ از هر عقیدهای، به دنبال یافتن جایی امن در این پیکار است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از افسانهها و قصهها، حول این دو مفهوم شکل گرفتهاند.
در دیدگاه خداباوران، خدای واحد و یکتا، خیر و عالِم مطلق است و شر نیز آفریده اوست تا در این میان، انسانی که مختار آفریده شده بتواند با اختیار تمام، عمل خود را انتخاب کند. در این مقال وارد حوزه پرسشهای بنیادینِ چرایی وجود شر در حیطه حضور یک قادر و عالِم مطلق نمیشویم و تنها به ذکر رئوس باورهای این نوع تفکر پیرامون خیر و شر بسنده میکنیم.
آنچه در آرای خداباوران مطمح نظر است، این است که خداوند، خیر مطلق و سرچشمه خیرات است و به همین دلیل، برای معقول بودن جهانی که در نهایت باید به خیر میل کند، شروری را ایجاد کرده است تا شرط وجود یک خیر عظیمتر باشند و یا در یک خیر عظیم نقش داشته باشند. خداباوران در این دیدگاه که از آن به عنوان «نظریه عدل الهی » یا « نظریه عدل الهی خیر عظیمتر » تعبیر میشود، با نظر به دادن مسئولیت به نوع بشر برای انتخاب میان خیر و شر، «ابعاد فراگیر عالَم را که به اعتقاد آنها حقیقتاً خیرند، مستمسک قرار میدهند. به علاوه، استدلال میکنند که این خیرات، یا شرط وجود برخی از شرورند یا تحقق این خیرات، مستلزم بعضی شرور است (یا آن شرور را محتمل می سازد). خداوند شر را به خاطر این قبیل خیرات روا میدارد. »
این رویکرد در کتب مقدس ادیان ابراهیمی نیز دیده میشود. در کتاب مقدس، بارها به این نکته بر میخوریم که خداوند همواره لااقل دو گزینه کلی را با شرح عواقب عمل به آنها مطرح کرده و با پیشنهاد یکی، باز در نهایت انتخاب را بر عهده انسان میگذارد. در فلسفه مسیحی، «گناه»، نامِ شر معنوی و اخلاقی است که به خطایایی که مولود «خطای اول» یا همان نافرمانی آغازین بود، اطلاق شد. انسان، با نیکو شمردن آنچه خدا نیکو ندانست، خود را بر خدا ترجیح داد و به حکم اراده و اختیارخود، شر اخلاقی را در عالمی که مخلوق خدا بود، وارد کرد. در قرآن کریم نیز، دربسیاری از آیات به این نکته اشاره شده است.
آنچه از این نکات به کار این نوشته میآید، تبیین رابطه تاریخی انسان با «خیر و شر» است. چرا که همانطور که در کتاب «ژنرال و بمب» هم میبینیم، با نگاهی به تاریخ کهن انسان، میتوان به حساسیت و توجه بارز بشر به امور خیر و شر پی برد. حساسیتی که فارغ یا تحت تأثیر از هرگزارهای، به خلق افسانهها و داستانهای فراوان منجر شده است.
«ژنرال و بمب» اکو، پایان «خیر»ی دارد؛ خیر برای انسان. ژنرال که لباسش قیطانهای طلایی دارد، بدون بمب، به دردی جز دربانی هتل نمیخورد:
«حالا که دیگر جنگی در کار نبود،
او هم کارش را از دست داد.
و برای اینکه از لباسش که قیطانهای طلایی داشت، استفاده کند، دربان هتل شد.
حالا که همه در صلح و صفا با هم زندگی میکردند، مسافرهای زیادی، حتی دشمنان سابقش، حتی سربازهایی که ژنرال پیش از این به آنها دستور میداد، به هتل میآمدند.
وقتی وارد هتل یا از آن خارج میشدند
ژنرال در شیشهای بزرگی را برایشان باز میکرد، ناشیانه تعظیم بلند بالایی میکرد و میگفت: «روزتان به خیر قربان!»
و آنهایی که او را میشناختند با اخم به او میگفتند:
«چه هتل مزخرفی! افتضاح است!»
و ژنرال سرخ میشد و زرد میشد
و چیزی نمیتوانست بگوید،
چون حالا جنگی در کار نبود.
کتاب «ژنرال و بمب» نوشته اومبرتو اکو را ائوجنیو کارمی تصویرسازی کرده است و در خلق این تصاویر از کولاژ ویژه خود بهره برده است. این کتاب را منیژه مغیثی به فارسی ترجمه و نشر آفرینگان در اسفند 88 در 2000 نسخه منتشر کرده است.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.