تن به آرامگاه تازه ایدون باد، الهی!
آن روزها که نامش را شنیدم و هانری میشو را با او شناختم، از عظمت اندیشه و آثارش چیزی نمیدانستم؛ مثل اقیانوس بود و سالها طول کشید تا تنها جغرافیا و وسعت کارهایش را تصور کنم.
بعضیها در خاطرات آدم نقش ستون را دارند. وقتی میروند، گوشهای از وجودت میریزد و دیگر هرگز ترمیم نمیشود. مثل گوشهای از یک عمارت که خراب میشود و هیچکس نمیتواند تعمیرش کند؛ تنها درش را میبندند تا روز پایان.

از بخت خوبم بود که او را شناختم و خواندم؛ که بخش عظیمی از زندگیم بود و هر روز بیشتر کشف میشد... ولی امروز که خبر رفتنش را شنیدم، گوشهای از سقف خاطرات خراب شد روی سرم. از آن لحظهها که دیگر طاقت نمیآوری و دلت میخواهد بنشینی به حال خودت، این مملکت، این سه دههی کوفتی و نحس که عمر نسل ما بود، به حال این همه تنهایی، برای ندیدن بیژن الهی، گریه کنی.
چندماه بود که کم و بیش دنبال نشانی از او بودم. درست همین وقتهاست که فکر میکنی حالا وقت هست. پس آرام میگردی، عجله نمیکنی، دیر میرسی.... مرگ زودتر از تو میرسد. بیژن الهی میرود.

«پرندهی خود به باد در داده، دیدنیساز باد بود و مینمایاند تا کدامست سوی باد... بادی که آتش یاقوت را بر انگشت تو میخاموشد.
پس با همین خموشیده، با همین نگین،
نامه را سر به مهر نمای!
همیشه از پس پشت میآید،
بر دوش تو میساید و دور میشود،
لیک
آنجا که دگر به گوش نمیآید،
آنجا
ایستاده محرم تو
به روشنیی درهها...»
« نفیر زمستانی، شعر دیگر، کتاب اول،1347»
تن به آرامگاه تازه ایدون باد، الهی!
با یاد آن علامت سؤال که سالها جای عکستان در ذهنم بود، به احترام زندگی پربارتان، به شما تعظیم میکنم و به امید آنکه دوازده سال بعد پیش شما، کمتر کوچک باشم، آن نامه را دوباره مینویسم.
«نامهای به بیژن الهیسال 1941
آندره ژید میگوید:«هانری میشو را کشف کنیم...»
سال 1997
هانری میشو را تازه پیدا میکنم با ترجمهای که شاید دیگر هیچوقت تکرار نشود و این را از آن جهت میگویم که در زمانی زندگی میکنم که در آن نویسندگان و مترجمان بزرگوار به خودشان کوچکترین زحمتی نمیدهند تا راه شمایی را که دست به ترجمهی اشعار بزرگانی چون لورکا، رمبو، میشو و ... زدید، ادامه دهند. و جوابشان نیز این است که زبان فارسی اینطور است و آنطور و این آثار در این کلام نمیگنجد. حیف که 18 سال سنی نیست که بتوان در آن دست به چنین ترجمههایی زد.{...} دو سال قبل که کتاب «ساحت جوانی» را گشودم نوشته بودی «همهی حقوق محفوظ است برای بیژن الهی» و اکنون من فقط به نیت شناختن میشو، چندی از کارهایش را اینجا میآورم. به خدا که تمام حقوق این هنر را برای تو محفوظ میدانم و واژهی هنر را برای ترجمههایت، با اعتقاد کامل بیان میکنم. من این نامه را مینویسم برای همهی کاشفان فروتن و برای تویی که حتی نمیدانم زندهای یا نه و آیا نامهام را میخوانی یا نه. فقط ای کاش این خبر به گوشت میرسید که
سال 1999،
ما نیز شاید هانری میشو را کشف کردیم.»
بهمن 1377

اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.