روزی شاهزاده‌ای جوان، فاتح و جنگجو، دیاری را غارت می‌کرد. همه خانه‌ها را سوزاندند. به خانه‌ی پیرزنی رسید. پیرزن گفت تو را نفرین می‌کنم. شاهزاده خندید و گفت به چه نفرین می‌کنی؟ به مال دنیا؟ که همه دنیا به زودی از آن من شود. به همسر؟ که بزرگترین حرمسرا از آن من است. به عمر؟ که جوانم و سال‌ها خواهم زیست.
پیرزن گفت تو را به طبقه‌ی دوم فرودگاه امام نفرین می‌کنم. یارو خندید.
چندی بعد شاهزاده در جنگی دیگر به دختر زیبایی برخورد. یک دل نه صد دل عاشقش شد. دختر گفت می‌توانی به زور از من کام بستانی ولی هرگز مهر مرا نخواهی داشت. عاشق گفت چه کنم؟ دختر گفت باید ترک دیار و تخت و تاج کنی و چهل ماه در طبقه‌ی دوم فرودگاه امام  (پروازهای خروجی) بیتوته کنی.
یارو رفت. چهل ماه آن‌جا بود و چیزهایی دید که نباید. بعد از آن هم برنگشت. همان دم در واکسی زد. هروقت کسی با مسافری می‌رفت و بی او برمی‌گشت، کفش‌هایش را واکس می‌زد و می‌گفت: ایشالا به زودی طبقه‌ی اول. شاهزاده با ح.ن هم همان‌جا عرق خورد به سلامتی پرواز ساعت 5:55 در طبقه‌ی دوم که رفت و آرزوی پرواز ساعت 3:55 در طبقه‌ی اول که می‌آید؟