كاش براي كسي حديث با خدا ممكن بودي
همه انسانها رنج مي كشند يا خيال ميكنند كه در محنتاند. به هر حال كسي چه مي داند، شايد راست مي گويند. نشسته بودم به غر زدن كه اين چنين است و چنان ...كه سيمون وي با "نامه به يك كشيش" از راه رسيد و با فصل محنت اش، كه فقط آن كه بي تسلايي رنج مي كشد و اين رنج تا عمق جان او تا سال ها مزمن است، محنت را مي چشد و اين چشيدن مزيتي هم نيست كه سر و دست برايش بشكنيم، اما هست. (يك كلام از اين حرف ها را سيمون وي نگفته!)
چند وقت بعد كتابي راجع به زندگيش خواندم و تحليل محنت اش. حالا هم كه مشغول كتاب ايوبم. به خدا همه چيز در اين دنيا به هم ربط دارد. باور بفرماييد. هومن شاهد است. خودم هم واجد برخي شرايط براي شهادت هستم.
چرا تنها مسيح دچار محنت واقعي شد . چرا خدا نمي خواست ناقض علل ثانيه باشد، نمي خواست در كار جهان دخالت كند. نمي خواست چيزي را به رخ من و تو بكشد. نمي خواست بفهميم كه چهقدر عاشقمان است...چرا مسيح آنطور شد و ايوب اينطور...
"آنگاه ایوب جواب داد و گفت:
امروز هم شکوه من تلخ است: زخمه ام سنگین تر از ناله ام.
کاشکی دانستمی او را کجا می توان یافت! یا باری راه به پای تخت او داشتمی!
حجت هایم را در محضر او ردیف می کردم و دهانم پر می شد از مناظره.
کلامی را که با آن جوابم خواستی داد می دانستم و در فهم من بود انچه مرا خواستی گفت:
آیا با قدرت قهارش با من در می افتاد؟ حاشا: که پروای من می داشت.
...
كاش براي كسي حديث با خدا ممكن بودي، آنسان كه كس با همسرايش كند!"
(كتاب ايوب، گزارش فارسي: قاسم هاشمي نژاد)
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.