قفس بزرگ
طلا صبح بخیر میگوید، قاز قاز میکند، سوت میزند. حسین میرود طرفش. حال و احوالی میکند و میگوید:
«واسه این طفلی هم باید یه قفس بزرگ بگیریم.»
هومن جورابهایش را شسته است. من هنوز در رختخوابم. روی دماغ و شکم خوابیدهام. گوش میکنم. گاهی زیرچشمی نگاه میکنم. حسین میگوید:
«قفس بزرگ... عجب ترکیب عجیبیئه این «قفس بزرگ».
هومن میگوید: «تو که بیداری! پاشو گمشو بریم تهران.» جورابهایش را باد میدهد.
حسین میگوید: « اصلاً یه جوریه! قفس بزرگ! راست میگه خب پاشو اگه میای.»
دماغم را به بالش فشار میدهم. فکر میکنم. به تهران رفتن میخواهم فکر کنم ولی به قفس بزرگ فکر میکنم. جورابهای هومن مثل دوبال مرغ مینا در هوا پرواز میکنند. طلای من هم اگر آزاد باشد... اگر آزاد باشد کی میداند چه میشود. همان دم در گربهها پارهاش میکنند. نوکش را باز میکند که غذا در دهانش بگذارند، ولی پارهاش میکنند. شاید هم شانس بیاورد و برود هلند، آمریکا، پاریس، خارج.
×××
طلا را دوست دارم. برایم «جالب» است. حرف میزند؛ هر روز بیشتر. تنهاییام را پر میکند؛ وقتهایی که از دست پانی و واقواقهای بیموقعش کلافهام، وقتهایی که بیپولم و ترجمهها عقب است، وقتهایی که صبح بلند میشوم و یادم میآید هنوز تنهایم و صداهای عجیب و غریبش، حواسم را پرت میکند به زندگی، به کتری و چای. من طلای «جالب» را کردهام توی قفس.(این جمله را هرجور دوست داشتی بخوان، هر چهار جورش را مد نظر دارم). باید پرندهها را رهانید؟ شکر خوردهاید. شما هم همین کار را میکنید. همهمان، حتی پانی که استخوانهایش را در باغچه قایم میکند.
وقتی کسی برایمان «جالب» است، زیباست یا خوب مینویسد یا امکانات دارد یا آرامش میدهد یا هر چیز دیگری که ما لازم داریم، تمام تلاشمان را میکنیم تا کشفش کنیم. سرمان را از هر سوراخی در زندگیش فرو میکنیم. بعد نقطه ضعفهایش را پیدا میکنیم و فشار میدهیم. میخواهیم کشفش کنیم، تا خیالمان راحت شود همانی که از دور، آرت ناب است، آرام جان است، باحال و شاد است ، فخر زمان است، همان آدم «جالب»، وقتی مستراح میرود با صدای بلند میگوزد، صبحها دهنش بوی کون خر میدهد، گاهی بیحوصله است، فوتبال نگاه میکند، حتی pmc، همیشه مشغول نوشتن و آرت کردن نیست، همه کتابهایش را نخوانده، سیگار زیاد میکشد، مثل ابر بهار زود گریهاش میگیرد، خودخواه است، گه است...
کشفش کردیم. خیالمان راحت شد.
×××
پرواز تمام شد . هومن جورابها را میپوشد و میگوید:
« قفس بزرگ بهتره یا کلاً قفس، قفسئه؟»
حسین میگوید: «این بدبخت که فعلاً این توئه. لااقل قفسش بزرگ باشه.»
هومن صدا میزند: «پاشو جمع کن!»
دماغم را به بالش فشار میدهم. طلا قاز قاز میکند. صبحبخیر میگوید.
«واسه این طفلی هم باید یه قفس بزرگ بگیریم.»
هومن جورابهایش را شسته است. من هنوز در رختخوابم. روی دماغ و شکم خوابیدهام. گوش میکنم. گاهی زیرچشمی نگاه میکنم. حسین میگوید:
«قفس بزرگ... عجب ترکیب عجیبیئه این «قفس بزرگ».
هومن میگوید: «تو که بیداری! پاشو گمشو بریم تهران.» جورابهایش را باد میدهد.
حسین میگوید: « اصلاً یه جوریه! قفس بزرگ! راست میگه خب پاشو اگه میای.»
دماغم را به بالش فشار میدهم. فکر میکنم. به تهران رفتن میخواهم فکر کنم ولی به قفس بزرگ فکر میکنم. جورابهای هومن مثل دوبال مرغ مینا در هوا پرواز میکنند. طلای من هم اگر آزاد باشد... اگر آزاد باشد کی میداند چه میشود. همان دم در گربهها پارهاش میکنند. نوکش را باز میکند که غذا در دهانش بگذارند، ولی پارهاش میکنند. شاید هم شانس بیاورد و برود هلند، آمریکا، پاریس، خارج.
×××
طلا را دوست دارم. برایم «جالب» است. حرف میزند؛ هر روز بیشتر. تنهاییام را پر میکند؛ وقتهایی که از دست پانی و واقواقهای بیموقعش کلافهام، وقتهایی که بیپولم و ترجمهها عقب است، وقتهایی که صبح بلند میشوم و یادم میآید هنوز تنهایم و صداهای عجیب و غریبش، حواسم را پرت میکند به زندگی، به کتری و چای. من طلای «جالب» را کردهام توی قفس.(این جمله را هرجور دوست داشتی بخوان، هر چهار جورش را مد نظر دارم). باید پرندهها را رهانید؟ شکر خوردهاید. شما هم همین کار را میکنید. همهمان، حتی پانی که استخوانهایش را در باغچه قایم میکند.
وقتی کسی برایمان «جالب» است، زیباست یا خوب مینویسد یا امکانات دارد یا آرامش میدهد یا هر چیز دیگری که ما لازم داریم، تمام تلاشمان را میکنیم تا کشفش کنیم. سرمان را از هر سوراخی در زندگیش فرو میکنیم. بعد نقطه ضعفهایش را پیدا میکنیم و فشار میدهیم. میخواهیم کشفش کنیم، تا خیالمان راحت شود همانی که از دور، آرت ناب است، آرام جان است، باحال و شاد است ، فخر زمان است، همان آدم «جالب»، وقتی مستراح میرود با صدای بلند میگوزد، صبحها دهنش بوی کون خر میدهد، گاهی بیحوصله است، فوتبال نگاه میکند، حتی pmc، همیشه مشغول نوشتن و آرت کردن نیست، همه کتابهایش را نخوانده، سیگار زیاد میکشد، مثل ابر بهار زود گریهاش میگیرد، خودخواه است، گه است...
کشفش کردیم. خیالمان راحت شد.
×××
پرواز تمام شد . هومن جورابها را میپوشد و میگوید:
« قفس بزرگ بهتره یا کلاً قفس، قفسئه؟»
حسین میگوید: «این بدبخت که فعلاً این توئه. لااقل قفسش بزرگ باشه.»
هومن صدا میزند: «پاشو جمع کن!»
دماغم را به بالش فشار میدهم. طلا قاز قاز میکند. صبحبخیر میگوید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:54 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.