مصاحبه با گل آقا
مسعود ملك ياري، متولد 1359، شغل: مسافرکش ادبی. خیلی بچه خوب جنوب شهر. تحصیلکرده. با مرام. بیپول. قصد ازدواج هم دارد. با حیوانات آدم مهربان است، با آدمهای حیوان نه. بچه که بود دلش میخواست بزرگ شد شیر بشود، بعد بزرگ شد دید چیزهای بهتری هم میشود شد. تصمیم گرفت نویسنده بشود. چند تا داستان نوشت، تصمیم گرفت برود همان شیر بشود.
1- ميگويند در درون هر انساني، طنازي نهفته است مگر اينكه عكسش ثابت شود. نظر شما چيست؟
سلام. من مسعود ملکیاری هستم. تشکر میکنم. ترجمه میکنم. شبها چت میکنم. طنازی خیلی امر مهمی است. ما خودمان یک همسایه داشتیم طنازی داشت. سر صبح میآورد میبست دم در خانه. شبها جا میکرد. از شما و همکارانتان و این ایام خیلی تبریک میگویم.
2- هفتهنامه گلآقا 13سال و ماهنامه گلآقا 16 سال منتشر شد و بچهها...گلآقا (البته به صورت فصلنامه) كماكان منتشر ميشود. فكر ميكنيد عمر سايت گلآقا چند سال باشد؟
شما اگر دقت کنی یک چیزهایی میبینی. یعنی در مورد این 13 و 16 منظورم است. من که مسعود ملکیاری هستم و ترجمه میکنم هم دقت کنم یک چیزهایی در این 13 و 16 میبینم. شما بیا جلوتر... ممنون. حالا این هفتهنامه که 13 سال منتشر شد یعنی چندتا منتشر شد؟ آفرین. حالا این عدد را مقایسه کن با ماهنامهای که 16 سال منتشر شده است. چرا هی میری عقب شما؟ بیا مقایسه کن. بله. خب چه نتیجهای میگیریم؟ احسنت. هیچ نتیجهای. مهم سفر است. مقصد بهانه است. پس سایتتان به امید خدا همین روزها تعطیل میشود، همه میروند دنبال یک کار آبرومند. شاید همین شاغلام مهندسی چیزی شد
3- يكسالي است كه بخشي از سايت گلآقا به گروه سني كودك و نوجوان اختصاص يافته است. شما هم به همان دليلي فكر ميكنيد كه ما فكر ميكنيم؟
من فکر نمیکنم فقط عمل میکنم. (بگید یه لیوان چایی با این شیرینی گندهها بیارن لطفاً دهنم خشک شد.)
4 - فكر ميكنيد الان كسي از اوضاع طنز راضي است؟
به نظر من الان همه از همهچیز راضی هستند چه برسد به طنز، اوضاع طنز و حتی کمی تا پارهای وضعیت طنز. اصلا شاعر میفرماید:
راضیام ازت طنز، اوضاع تو خوبست
اوضاع تو خوبست، راضیم ازت طنز
وضع من و ما طنز، اوضاع همه طنز
طنزا چه ملوسی، لاویام ازت طنز
بنی آدم اعضای یکدیگرند
5- اگر گلآقا آنلاين بود، چه پيغامي برايش ميفرستاديد؟
کاش بودی... کاش بودی... کاش بودی.. کاش بودی... کاش بودی....(فحش نده!)
http://www.golagha.ir/weblogs/amplifier/?ty=16&id=4504
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.