شمسانه (3)
گفت هارونالرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصهی عشق او را عاشقان آینهی خود ساختهاند.
خرج بسیار کردند و حیلهی بسیار و لیلی را بیاوردند. به خلوت در آمد خلیفه شبانگاه، شمعها برافروخته، درو نظر میکرد ساعتی، و ساعتی سر پیش میانداخت.
با خود گفت که در سخنش در آرم، باشد که به واسطهی سخن در روی او آن چیز ظاهرتر شود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟
گفت:بلی، لیلی منم؛ اما مجنون تو نیستی! آن چشم که در سَر مجنون است در سَر تو نیست.
مرا به نظر مجنون نگر. محبوب را به نظر محب نگرند که یحبهم.
خلل از این است که خدا را به نظر محبت نمینگرند، به نظر علم مینگرند، و به نظر معرفت، و نظر فلسفه!
نظر محبت کار دیگر است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 4:0 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.