جماعتی هستند که فارغ از جهان‌بینی نداشته و مقام فکری و ثبات رأی، مثل سگ هار نشسته‌اند در کوچه و برزن اندیشه و پاچه می‌گیرند. آن‌قدر توی سرشان زده‌اند که جز کینه و نفرت چیزی در سینه‌هاشان نمی‌یابی.

او ز یک‌رنگی عیسی بو نداشت

وز مزاج خم عیسی خو نداشت

درباره‌ی مذهب که بحث کنند، پیدا می‌شود از یک جوجه طلبه‌ی متعصب هم کم‌تر خوانده‌اند و تحلیل دارند و باب تاریخ و سیاست اگر باز باشد، در کسوت علاقه‌مندان چپ، با ماتحت وارد می‌شوند. اگر بگوییدشان که فلان کلمه را غلط ننویسید رایج می‌شود، دست به کمر براق می‌شوند که «هرکس مختار است هرطور دوست دارد بنویسد، به تو چه!» اگر بگویید به جای فحش دادن نظرتان را بگویید ببینیم اصلا نظری داری یا نه؟ هرچه می‌خواهند می‌گویند و فرار می‌کنند. اگر فضا مجازی باشد که نه. می‌ایستند و به سر و صدای‌شان ادامه می‌دهند که آی مردم دارند ما را سانسور می‌کنند. حالا شما هی می‌گویی عزیزم آرام باش. اصلا گوش نمی‌کند.  گوش ندارد. فقط دست دارد. ذهن و دلش را قرن‌ها توسری، کوتاه کرده؛ کوچک کرده است.

این جماعت مال دیروز و امروز نیستند. همیشه کوتاه بوده‌اند و کار که نداشته باشند به جان خودشان می‌افتند. پس تو راحت باش و تشویش مخور که

مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست

بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

این جماعت مثل علف هرز بی‌نام‌اند؛ علف هرز. با شاش خر هم رشد می‌کنند و نمی‌دانند که باغبان روزگار به ضربه‌ای ریشه‌ی سست‌شان را می‌کند. این جماعت در یک چیز مشترک‌اند: آینده ندارند. مرده که آینده ندارد. برای همین است که نسل مولانا و ابن عربی و مقام‌داران و راهیان می‌ماند و یا حتی نسل ابن تیمیه و چنگیز و متعصبان و کاسه لیسان، ولی از این‌ها جز رد زخم‌هایی که زده‌اند چیزی نمی‌ماند. 

آب خم و کوزه‌گر فانی شود

آب چشمه تا ابد باقی بود