شمسانه(2)
{کسی}گنجنامهای یافت. {حضرت بدو فرمود:} به فلان دروازه بیرون روی، قبهای(1) است، پشت بدان قبه کنی، و روی به قبه کنی، و تیر بیندازی؛ هرجا تیر بیفتد گنجی است. رفت و انداخت، چندان که عاجز شد؛ نمییافت. و این خبر به پادشاه رسید. تیراندازانِ دورانداز، انداختند، البته اثری ظاهر نشد. چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که نفرمودیم که کمان را بکش.
آمد، تیر به کمان نهاد، همانجا پیش پای او افتاد. چون عنایت در رسید، خُطوتان و قد وصل.(2)
اکنون به عمل چه تعلق دارد؟ به ریاضت چه تعلق دارد؟ هر که آن تیر را دورتر انداخت، محرومتر ماند. از آنکه خطوهای میباید به گنج برسد. خود چه خطوه؟ آن خطوه کدامست؟ من عرف نفسه، فقد عرف ربه.
آن که اماره نامش کردهاند، او مطمئنه است.
1-قبه: گنبد
2-خطوه: گامی که سالک در راه طریقت بر میدارد.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:25 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.