اسب آبی (5)
خدایا
بیا منو ببر، متأهل کن ، بیار
خدایا
بیا منو ببر، بیار
خدایا بیا منو ببر، نیار
خدایا بیا اسب آبی
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 4:26 توسط مسعود ملک یاری
|
خدایا
بیا منو ببر، متأهل کن ، بیار
خدایا
بیا منو ببر، بیار
خدایا بیا منو ببر، نیار
خدایا بیا اسب آبی
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.