برق رفته‌است. (خیلی چیزها می‌روند و مهم نیستند ولی این برق چه تخم عشقی در دل‌ها کاشته که نباشد کمیت‌مان لنگ است، خدا می‌داند.)
شمع روشن می‌کنی که حال بدهد. می‌نشینی چیزی بنویسی و یک دم به این فکر می‌کنی که «ابن عربی، فتوحات را زیر همین نور نوشته؛ بیهقی، تاریخش را؛ مولانا مثنوی را، فیه ما فیه را و سعدی... (نه! این یکی شب‌ها کار دیگر می‌کرده ) و من دارم چه غلطی می‌کنم؟» و این‌جور است که چیزی نمی‌نویسی.
نیم ساعت باطری داری و این‌جور می‌خواند و می‌خوانی:
من مست جام باقی‌ام، دارم هوای عاشقی
حیران روی ساقی‌ام، دارم هوای عاشقی
آرزویی به دلت هست و یاد آن کلام مولوی می‌افتی که:
«تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد. او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوه‌دار شد. تن همچون مریم است و هریکی عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد.»
برق که می‌رود عرفانت می‌زند بالا. برق می‌آید؛ عیسی می‌رود.


پ.ن:
این هم موسیقی متنش

http://www.4shared.com/audio/za4Fyc2H/02-_Havaye_Asheghi.html