برق بیاید، عیسی میرود
برق رفتهاست. (خیلی چیزها میروند و مهم نیستند ولی این برق چه تخم عشقی
در دلها کاشته که نباشد کمیتمان لنگ است،
خدا میداند.)
شمع روشن میکنی که حال بدهد. مینشینی چیزی بنویسی و یک
دم به این فکر میکنی که «ابن عربی، فتوحات را زیر همین نور نوشته؛ بیهقی،
تاریخش را؛ مولانا مثنوی را، فیه ما فیه را و سعدی...
(نه! این یکی شبها کار دیگر میکرده ) و من دارم چه غلطی میکنم؟» و
اینجور است که چیزی نمینویسی.
نیم ساعت باطری داری و اینجور
میخواند و میخوانی:
من مست جام باقیام، دارم هوای عاشقی
حیران روی
ساقیام، دارم هوای عاشقی
آرزویی به دلت هست و یاد آن کلام مولوی
میافتی که:
«تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد. او را
آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوهدار شد. تن همچون مریم است و هریکی
عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه
نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد.»
برق که میرود عرفانت میزند
بالا. برق میآید؛ عیسی میرود.
پ.ن:
این هم موسیقی متنش
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.