فیه ما فیهخوانی (1)
سخن را چون بسیار آرایش میکنند، مقصود فراموش میشود.
بقالی زنی را
دوست میداشت. با کنیزکِ خاتون پیغامها کرد که «من چنینام و چنانام و
عاشقام و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و
دوش برمن چنین گذشت». قصهای دراز فرو خواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد.
گفت:
«بقال سلام میرساند و میگوید که بیا ترا چنین کنم و چنان کنم.»
{خاتون}
گفت: به این سردی؟
گفت: او دراز گفت اما
مقصود این بود. اصل مقصود است. باقی دردسر است.
فیه ما فیه 85
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 1:28 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.