یادم هست روزهای پنیر کوپنی، شب‌های خاموشی و موشک‌باران را؟ یادم هست خانه‌ی 60 متری ته شهباز و تشت رخت‌ها و دست‌های چروک خورده‌ات را؟ یادم هست؟ یادم هست ما شش تا بودیم، قد و نیم‌قد و شما یک گوش‌تان به اخبار بود و یک گوش‌تان به ما که خانه را روی سرمان می‌گذاشتیم؛ یک چشم‌تان به آشپزخانه بود و یک چشم‌تان به خواهر کوچک که تازه خوابیده بود؟ یادم هست وقتی خبر کسی را می‌آوردند، پشت روسری گریه می‌کردی؟ یادم هست هیچ‌وقت نگذاشتی خبر بدی بشنویم؟ بی‌خوراکی مدرسه نرویم؟ چهارشنبه سوری بی‌آجیل نمانیم؟ یادم هست چه‌قدر با سر شکسته و لباس‌های خونی به خانه آمدم، ترساندمت، و شما چند بار زخم‌هایم را دواگلی زدی، بستی؟ یادم هست هربار که آتش می‌سوزاندم و به پدر شکایت می‌کردی، هنوز پس‌گردنی اول را نخورده‌ بودم، می‌آمدی وساطتت می‌کردی؟ یادم هست شب‌ها که دیر می‌آمدم، بیدار مانده بودی که سفره بیندازی؟ یادم هست وقتی عاشق شدم؛ بیمار، بی‌هیچ پرسشی فقط پرستاری می‌کردی؟ جوشانده‌های جادوئیت را یادم هست؟ یادم هست وقتی از تمام دنیا خسته‌ام، شما پناه من هستی؟ یادم هست همیشه کنارم بوده‌ای، هستی؟

دست‌بوس شمایم مادر.