دنیا بیتو چه دارد
یادم هست روزهای پنیر کوپنی، شبهای خاموشی و موشکباران را؟ یادم هست خانهی 60 متری ته شهباز و تشت رختها و دستهای چروک خوردهات را؟ یادم هست؟ یادم هست ما شش تا بودیم، قد و نیمقد و شما یک گوشتان به اخبار بود و یک گوشتان به ما که خانه را روی سرمان میگذاشتیم؛ یک چشمتان به آشپزخانه بود و یک چشمتان به خواهر کوچک که تازه خوابیده بود؟ یادم هست وقتی خبر کسی را میآوردند، پشت روسری گریه میکردی؟ یادم هست هیچوقت نگذاشتی خبر بدی بشنویم؟ بیخوراکی مدرسه نرویم؟ چهارشنبه سوری بیآجیل نمانیم؟ یادم هست چهقدر با سر شکسته و لباسهای خونی به خانه آمدم، ترساندمت، و شما چند بار زخمهایم را دواگلی زدی، بستی؟ یادم هست هربار که آتش میسوزاندم و به پدر شکایت میکردی، هنوز پسگردنی اول را نخورده بودم، میآمدی وساطتت میکردی؟ یادم هست شبها که دیر میآمدم، بیدار مانده بودی که سفره بیندازی؟ یادم هست وقتی عاشق شدم؛ بیمار، بیهیچ پرسشی فقط پرستاری میکردی؟ جوشاندههای جادوئیت را یادم هست؟ یادم هست وقتی از تمام دنیا خستهام، شما پناه من هستی؟ یادم هست همیشه کنارم بودهای، هستی؟
دستبوس شمایم مادر.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:42 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.