چهار شنبه، نیمه شب است. صبح را با «چارشنبه- خاکستر»(1)، ظهر کرده‌ای، با آن کلام که:
«چون دگر باره امید بازگشتم نیست
چون امیدم نیست
چون امید بازگشتم نیست
به آرزوی مایه‌ی چونین و عرصه‌ی چونان
دگر جهد نمی‌کنم پی‌ی این‌گونه چیزها جهد کنم
...»
 و  از مصلای کتاب انقلابی (نمایشگاه کتاب سابق) سر درآورده‌ای؛ از فروشگاه یراق فرهنگی، کشلقمه‌های کاغذی، مردمان بی‌کتاب، قدم‌رو، ساندویچ‌های فریاد، پیاده‌رو؛ در سرزمین اجنبی‌هایی فرود آمده‌ای که کتاب را پیاده کرده‌اند؛ تو را و مرا. جنب ساختمان نیمه کاره ای پیدا شده‌ای که تا ابد «کارگران مشغول کارند» و همین طور مشغول کارند (که جمعی از گرسنگی سقط نشوند). به بیژن الهی زاریده‌ای که بخواند:
«سه پلنگ سفید پای اردَجی بنشستند»
یا امیرمان نیست، «طالب» بخواند که:
«بدخوی من که داشت بر ابروی کینه توز چندان شکنج ناز که بر آستین نداشت، مست کرشمه دوش برآمد به خلوتم با آن شکفتگی که گل و یاسمین نداشت.
چون نور از نظر دم مردن گذشت یار، تاب شکنجه‌ی نگهِ واپسین
نداشت»
همین‌طور در سرم صدا می‌کند نفیسی، جربزه‌دار و قزوینی؛ همین‌طور کارگرانی که مشغول کارند.
بستنی می خوری، بستنی بخوری، بستنی خورده‌ای.
ای خاک بر سر این چهارشنبه‌ی خاکستری. امان بده ای «چارشنبه- خاکستر»! تا چله زیاد مانده است. مگر چه می‌خواستیم از این اجنبی‌های بی‌روزن؟
پیاده می‌روی، پیاده بروی، پیاده رفته‌ای.
(وقتی در 1929 از الیوت ‌پرسیدند : «سه پلنگ سفید پای اردَجی بنشستند» یعنی چه؟ او به سادگی جواب داد: «منظورم این است که سه پلنگ سفید پای اردَجی نشستند».)
مگر چه می‌خواستیم از این پیاده‌های بی‌روزن؟ جز سه پلنگ سفید که بیایند و پای اردجی بنشینند؟
چه تلخ است به امید چارشنبه- خاکستر، به چهارشنبه‌ی خاکستری نشستن.
«ما گناهکاران را اکنون و به هنگام مرگ ما دعا کنید
ما را اکنون و به هنگام مرگ ما دعا کنید.» 
پتک می‌کوبند.

پ.ن:

(1) چارشنبه خاکستر: ت.س.الیوت؛ برگردان بیژن الهی