اسب آبی (3)
د: و تو حس می کنی خوشبختی؟
پ: به شدت
د: واقعاً؟
پ: گاهی افول میکنه، اما هست
حس بودن اگه داشته باشی
باقیش شرایط بد جامعه و جهان ئه
که همیشه بوده
باید صداش کنی این «حس بودن» رو
گوشهاش کمی سنگینه ولی میاد
اما بدبختی
تیز و بز
نشسته ور دلت
عین اسب آبی خمیازه میکشه تو دلت
حاضر به یراقه
د: این که نتونی وقتهایی که به شدت حس بد داری واسه خودت یه کاری کنی آدمو عصبانی می کنه
من مدت هاست از خودم عصبانی ام
پ: یاد میگیری چیکار کنی
صبر داشته باش
من شاید 4 ساله که فهمیدم
بازم گاهی توانش رو ندارم
فقط محلش نمی ذارم
بعد از مدت ها تنهایی
که فرصت خوبی برای فهمیدن این چیزهاست
د: و بعضی ها شاید هیچوقت هم
همچین فرصتی گیرشون نیاد
پ: آره
ولی به شکل دیگه ای این فرصت رو به دست میارن
شک نکن
طبیعت به شدت عادله
اگه یه گل زیر درخت گردو درمیاد و نمی تونه خوب نفس بکشه
دلیل بودنش لابد گل دادن نبوده
شاید فقط اومده که نشون بده یه گل زیر درخت گردو چه شکلیه
می دونی که زیر درخت گردو چیزی سبز نمی مونه؟
د: اسب آبی دارم
بدجور
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.