فتنه و آشوب و خونریزی مجو
نمی دانم درد شما هم هست یا نه اما چند وقتی است که چیزهایی میبینم و میشنوم که بدجوری غصه دارم کرده است. نشسته بودم و مقدمه ی«تاریخ مذکر» رضا براهنی را میخواندم که دیدم حرف دلم را زده است.
عرضم را خلاصه میکنم تا جملات او را بخوانید.
دوستان و عزیزان نویسنده و شاعر و ...
این همه بغض و نفرت و کینه را کجای دلتان می گذارید؟ اگر شاملو یا هرکس نوبل میگرفت، راه شما هموار میشد، آنوقت می توانستید راحتتر به بازارهای جهانی دست پیدا کنید. اگر احمدی اندرسن را میبرد، راه بچههای ادبیات کودک بازتر میشد. آنوقت میشد نشست و فحش داد و احتمالاً نقد کرد.
بر و بچههای نشر فلان و حلقهی روزنامهنگاران بیسار و بچههای کارگاه فلانی، این همه پیشداوری و قضاو ت و حکم را با کدام سند و دانش و خوانش صادر میکنید؟
هیچ کس جایتان را نمیگیرد، نهراسید که نسل بعد، همانکه اکنون ابن عربی و ملاصدرا میخواند ، نه ابن تیمیه ، نجمالدین کبری میخواند نه شرح فتوحات مغول، شعر دیگر میخواند نه منظومات شاعران درباری، آنقدر شعور دارد که کار خوب تو را پیدا کند و بخواند. در کار آنها فضولی نکن و به جای خراب کردن این و آن، بنشین کمی بیشتر بخوان.
هرچند که این درد، درد امروز و دیروز نیست:
«تجربهی زندگی به من آموخته است که منت آدمهای به ظاهر کوچک ولی در باطن مهربان و بزرگ را بکشم، ولی هرگز گله از روزگار نکنم، حتی اگر روزگار به گندگی روزگار ما باشد. من برای بخت و سرنوشت و قضا و قدر و خوشنامی و بدنامی و گذرا بودن و جاودانی شدن و اباطیلی از این دست حتی تره هم خرد نمیکنم. اعتقاد دارم که جدیتر و حیاتیتر از نفسی که نویسنده میکشد، قضاوت بدون پیشداوری است که فقط در سایهی سرسپردگی به روح عزیز و نجیب خلاقیت و تفکر حاصل میشود. دشمن واقعی نویسندهی امروز ، پیشداوری او دربارهی اشخاص و حوادث و پیشداوری دیگران دربارهی اوست.»
عرضم را خلاصه میکنم تا جملات او را بخوانید.
دوستان و عزیزان نویسنده و شاعر و ...
این همه بغض و نفرت و کینه را کجای دلتان می گذارید؟ اگر شاملو یا هرکس نوبل میگرفت، راه شما هموار میشد، آنوقت می توانستید راحتتر به بازارهای جهانی دست پیدا کنید. اگر احمدی اندرسن را میبرد، راه بچههای ادبیات کودک بازتر میشد. آنوقت میشد نشست و فحش داد و احتمالاً نقد کرد.
بر و بچههای نشر فلان و حلقهی روزنامهنگاران بیسار و بچههای کارگاه فلانی، این همه پیشداوری و قضاو ت و حکم را با کدام سند و دانش و خوانش صادر میکنید؟
هیچ کس جایتان را نمیگیرد، نهراسید که نسل بعد، همانکه اکنون ابن عربی و ملاصدرا میخواند ، نه ابن تیمیه ، نجمالدین کبری میخواند نه شرح فتوحات مغول، شعر دیگر میخواند نه منظومات شاعران درباری، آنقدر شعور دارد که کار خوب تو را پیدا کند و بخواند. در کار آنها فضولی نکن و به جای خراب کردن این و آن، بنشین کمی بیشتر بخوان.
هرچند که این درد، درد امروز و دیروز نیست:
«تجربهی زندگی به من آموخته است که منت آدمهای به ظاهر کوچک ولی در باطن مهربان و بزرگ را بکشم، ولی هرگز گله از روزگار نکنم، حتی اگر روزگار به گندگی روزگار ما باشد. من برای بخت و سرنوشت و قضا و قدر و خوشنامی و بدنامی و گذرا بودن و جاودانی شدن و اباطیلی از این دست حتی تره هم خرد نمیکنم. اعتقاد دارم که جدیتر و حیاتیتر از نفسی که نویسنده میکشد، قضاوت بدون پیشداوری است که فقط در سایهی سرسپردگی به روح عزیز و نجیب خلاقیت و تفکر حاصل میشود. دشمن واقعی نویسندهی امروز ، پیشداوری او دربارهی اشخاص و حوادث و پیشداوری دیگران دربارهی اوست.»
رضا براهنی؛ تاریخ مذکر، تهران: نشر اول: چاپ اول 1363
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:55 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.