اسب آبی (1)
تا سر پلهها دنبالم دوید. صدایم کرد. برنگشتم. پرسیدم:
به خاطر اسمش باهاش خوابیدی یا دوستش داری؟
همان بالا وا رفت. حس کردم.
- باهاش نخوابیدم...
{سکوت}
- دوستش دارم
خواستم برگردم بزنم تو دهنش و بگم :دروغ نگو! دیدم زیادی شبیه فیلمها میشود. راه افتادم و سر پیچ پلهها گفتم:
لنگ اسب آبی تو مرامت
به خاطر اسمش باهاش خوابیدی یا دوستش داری؟
همان بالا وا رفت. حس کردم.
- باهاش نخوابیدم...
{سکوت}
- دوستش دارم
خواستم برگردم بزنم تو دهنش و بگم :دروغ نگو! دیدم زیادی شبیه فیلمها میشود. راه افتادم و سر پیچ پلهها گفتم:
لنگ اسب آبی تو مرامت
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:50 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.