تا سر پله‌ها دنبالم دوید. صدایم کرد. برنگشتم. پرسیدم:
به خاطر اسمش باهاش خوابیدی یا دوستش داری؟
همان بالا وا رفت. حس کردم.
- باهاش نخوابیدم...
{سکوت}
- دوستش دارم
خواستم برگردم بزنم تو دهنش و بگم :دروغ نگو! دیدم زیادی شبیه فیلم‌ها می‌شود. راه افتادم و سر پیچ پله‌ها گفتم:
لنگ اسب آبی تو مرامت