این را من نوشتم:
نشستیم توی حیاط و آتشی درست کردیم و چای ذغالی خوردیم.
باران میبارید.
عکس که میانداختیم، به چهرهی تکتکشان نگاه کردم؛ بیدعوت آمدهاند تا با کیک تولد غافلگیرم کنند؛ رفقایم .
راست میگفت اخوان که دوست داشتن همه ناممکن است. به چهرهی تکتکشان نگاه کردم. دوست داشتن اینها کار بزرگی است؛ رفقایم.
موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش میدارندباران میبارد، زیاد.بیش باد
و حسین نوروزی هم این را نوشته که دیوانهام کرد... {جز جیگر بگیری حسین}بچه که بودم، خیلی مهمون دوست داشتم، خیلی زیاد. یعنی میمُردم برای کسی که میاومد خونهمون. دوست داشتم همیشه بمونه. هرکی که هست، همیشه بمونه. بمونه و باز هم آدمای دیگه از راه برسن و اونا هم بمونن و باز یهسری دیگه مهمون تازه و.. باهاشون حرف نمیزدم، شوخی نمیکردم. کسی هم سربهسر من نمیگذاشت. بچهء آروم و فقط-نگاهی بودم. دوست داشتم بمونن و هفتهها و ماهها بمونن و هی هرروز از خواب بلند بشیم ببینیم همه هستیم و هرشب بخوابیم و بدونیم که همه هستند و صبح از خواب پا بشیم و ببینیم هنوز هستند و ... عُقدهء تماشا داشتم من. همیشه مهمونا میاومدن و خیلی هم نمیموندن؛ میرفتنن زود. همیشه زود میرفتن. من از هفتسالگی بود که مطمئن شدم هیچ مهمونی برای همیشه نمیمونه. خراب کردن من رو. همهشون، با هم، بزرگترین ضربههای روحی رو به من زدن. باور کن، و تو باور میکنی که دارم حرف دلم رو میزنم. همهشون با اون نموندنها و زودرفتنها، زندگی من رو، بچهگی و همهء زندگی من رو تباه کردن. توی اون دوران بود که قسم خوردم یهروزی انتقام از همهشون بگیرم. از همهشون! و گرفتم. بزرگتر شدم و اونقدر که سیگار دستم رسید، دیگه به هیچکدوم سر نزدم. هیچجا نرفتم. حتی برای دیدن عزیزترینها هم نرفتم. از آدمایی که نمیموندن و میرفتن، از اینا که حتی یهلحظه به من ِ سکوت توجه نمیکردن که چه حالی دارم وقتی دارن برمیگردن خونهشون... دعا کردم خونهخراب بشن. و خیلیهاشون شدن. آواره شدن، و خونهخراب شدن و خراب شدن. اما دیگه چه فایده؟ ساعت زنگزده، زنگاش رو زده بود؛ زندگی من رو توی اون سن خراب کرده بودن عوضیا.امروز به اون عکس خیس که رسیدم، به جان مادرم، به خودم گفتم "حالت رو میخرم مسعود!" بعد، جلوی در، وقت خداحافظی، فکر کردم ما که باز فردا و روزهای دیگه هم میبینیم هم رو.. پس چی شده؟ توی اتوبان کرج، ترافیک زیاد بود. آروم میرونود حامد. صدای هایده هم بود و یه بغض ابلهانه هم داشتم واسه خودم. توی دلم گفتم کاش زندگی تو، که رفیق خوب من و ما هم هستی، توی اون دقیقه تموم میشد.... ببخش.سر خیابون از بچهها جدا شدم، ماشین گرفتم و رفتم سر خاک. برگشتم خونه. و باز به این عکس نگاه کردم...http://sites.google.com/site/hoseinnorouzi/home/masoud-022.JPGتولدت هم مبارک ریکی!