میخواهیم شعر بشنویم؛ ساکت باش!
ما مردمان سادهای بودیم، هستیم، خودت را نپیچ!
×××
من هم مثل هزاران نفر از همسالانم بخشی از کودکی، کمی از نوجوانی و زمان بسیاری از اوایل جوانیم را با کارهای شاملو، «عزیز» کردم. خروس زری پیرهن پری را به خاطر جوکهایی که دوست پدرم آخر نوار گفته و ضبط کرده بود گوش میکردم و بعد کمکم...
مثل خیلی از هم سن و سالهایم، بیکل، لورکا و هیوز را با صدای شاملو شناختم و همدم شبهایم، همچون کوچهای بیانتها بود.
ژاک پرهور هم یادگار همانروزهاست، انگار در دل و ذهنم به نام شاملو سند خورده است؛ صدایش شبیه شاملو است.

... چند شب پیش چشمم به سی دی اشعار پرهور افتاد، با صدای شاملو. ناگهان درست مثل وقتهایی که صدایی، نوشتهای، بویی، لباسی یا مزهای، به پاکترین و نابترین لحظات زندگی پرتابت میکند، پرتاب شدم به اتاق کوچکی در خانههای کنار ریل راهآهن شهرری و کتابخانهای که شیشههایش را با عکسهای لورکا و شاملو و شعرهایشان پوشانده بودم و دستگاه پخش اٌجنرال چوبی که با صدای شاملو تکتک کلمات را در سرم حک میکرد.
سی دی را گرفتم و به خانه که رسیدم، بی معطلی داخل دستگاه پخش گذاشتم. پخش اجنرال که این روزها فقط از باندهایش استفاده میکنم، کمی آنطرفتر بود و انگار نگاه میکرد. صدای شاملو پخش شد و ...
دردسرتان نمیدهم. من تخصصی در موسیقی ندارم ولی مخاطب قابل اطمینانی برای آن هستم. امیدوارم برای اثبات مخاطب خوب بودن، ساز زدن و تحصیلات در دانشگاه هنر و دوست بودن با هومن کافی باشد. (البته اگر به چیزهای دیگر هم نیاز هست، حاضرم تا پای لکهدار شدن عفت و عصمت هم پیش بروم که ثابت کنم مخاطب خوبی هستم)
همهی اینها را گفتم که بگویم آهنگساز محترم این کار، این آقای امیر صادقی کنجانی، این متولد 1361 که از 7 سالگی یادگیری موسیقی را شروع کرده، شاگرد فخرالدینی، پورتراب، ریاحی و غیره بوده، احتمالاً بعد از ما از دانشگاه هنر زده بیرون و الان بورس گرفته و در کنسرواتوار ترینیتی لندن (که نمیدانم چی هست)، زیر نظر دمینیک مرکات (که نمیدانم کی هست) آهنگسازی میخواند، یک کاری با این اشعار کرده که نمیدانم چه اسمی دارد. (میدانم ولی نمیگویم که باز نگویید چه قدر بیادب و گاوی).
مشکل من با اینجور کارها، سوای شعر و پرهور و شاملو، مشکلی است که با «از شرق تا غرب» علیرضا مشایخی هم داشتم؛ نمیفهمم و از این منظر، نوای سادهی نی چوپانی را ترجیح میدهم، تمام دلیلم هم در یک جمله خلاصه میشود؛ ما مردمان سادهای بودیم و هستیم، بپیچی گند زدی!
الان اگر بگویم یک نگاهی به معماری 100 سال پیش بیندازید یا موسیقی همین 50 سال پیش یا فلان، تا منظورم را متوجه شوید، میگویید حرف زیادی نزن، دلایل میرمیران در معماری و سنتیها در موسیقی را هم تکرار نکن. من هم میگویم میکنم تا چشمت در بیاید.
![]()
به هر حال من جای دیگر هم از این نمونهها شنیدهام؛ یکی از فرزندان هنرمند یک آقای هنرمند، که اتفاقاً ایشان هم در فرنگ از همین کنسروها میخواند، آمد به تهران و قرار شد برای نمایشی در جشنوارهی بینالمللی عروسکی، که بنده شعرهایش را گفته بودم، موسیقی متفاوتی بسازد که دامبولی دیمبول نباشد. نتیجه این شد که من وقتی کارها را شنیدم گفتم کاش دور هم مینشستیم دایره و زنبورک میزدیم، ملت قری میدادند و راحت...
مشکل اصلی من با این محصول گهربار مؤسسهی ماهور هم همین است: به نوشتهی خود آقایان، چند شب رفتهاند خانهی شاملو، آیدا و شاملو را تا صبح بیدار نگه داشتهاند و خودشان کلی زحمت کشیدهاند و این کار خوب را به نتیجه رساندهاند، آنوقت کار را دادهاند به یک آقای محترمی، ایشان هم خواسته کاری بکند کارستان، یک لشگر آدم آورده و همه همهچیز زدهاند و چنان بلبشویی فراهم کرده، که شاملوی بدبخت آن وسط شعرها را میپراکند! تازه بعضی وقتها بازتابی از صدای خود شاملو هم آن وسطها هست که د بیا!
کاش ماهور، صدای شاملو را به تنهایی هم منتشر میکرد تا ببینیم چه اتفاقی میافتد.
به هر حال، به این دوست عزیز و مسئولین مؤسسهی ماهور که دستکم همیشه مشتریشان بودهام (از جزوههای همساز بگیر تا مجموعهی موسیقی نواحی) پیشنهاد میکنم موسیقیهای انتخابی اشعار لورکا و هیوز (سیاه همچون اعماق افریقای خودم) یا موسیقی بابک بیات در سکوت سرشار از ناگفتههاست، اشعار مارگوت بیکل را بار دیگر بشنوند؛ همهشان در یکچیز مشترکاند؛ سادهاند. و چرا موسیقی زیر صدایی که شعر میخواند باید ساده باشد؟ ساده است؛ چون میخواهیم شعر بشنویم.
میروم سراغ کاست لورکا و دستگاه پخش اجنرال چوبی.
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.