آدم نباید با خودش کاری بکند که بعد مجبور شود با خودش کاری بکند.
آدم نباید با دیگران کاری بکند که بعد مجبور شود با خودش کاری بکند.
آدم نباید با خودش کاری بکند که بعد دیگران مجبور شوند باهاش کاری بکنند.
آدم نباید با دیگران کاری بکند که بعد دیگران مجبور شوند با دیگران کاری بکنند.
آدم نباید «گزافه‌کاری» بکند.
گزافه‌خواری یکی از همین کارهاست؛ یعنی بروی توی حیاط و به آسمان ابری بگویی نپاش!
یا بروی توی خانه و از پشت پنجره به آسمان آفتابی و صاف (عینهو دل شنگول هومن) بگویی حالا بپاش!
این‌ها گزافه‌خواری می‌باشد.
یا برای نمونه، صاف توی چشم یک نفر شتر زل بزنی، بگویی تاپاله نکن!
یا در تاکسی عاشق نیم‌رخ دختر بغلی بشوی و از خودت بخواهی که نشوی؛ نه عاشق بشوی نه چیز دیگر.
یا دو تا پایت را بکنی داخل یک کفش و همان‌طوری اصرار بورزی و هی اصرار بورزی و هی بورزی... بعد لب‌هایت را غنچه بکنی و انتظار داشته باشی همه دوستت داشته باشند.
یا دستور بدهی که تا چند سال آینده دانشمندان کاری کنند که خورشید شب‌ها در بیاید و ماه روزها، چون تو نمی‌توانی شب‌ها بخوابی.
این‌ها و چیزهای دیگری که در ادامه می‌گویم، «گزافه خواری» زیاد و مضاعف است.
حالا دست.... دستا شله! دست دست...
بس است. بیشترش گزافه می‌باشد.
حالا ادامه.
در کتابی با نام «شازده کوچولو» یک شخصیتی هست؛ پادشاه. شازده می‌رود به سیاره‌ی او و با یارو آشنا می‌شود. پادشاه از آن گزافه‌خواران افراطی است. از همان‌ها که کاری با خودش و دیگران می‌کند که بعد یکهو همه مجبور می‌شوند باهاش کاری بکنند نامناسب.
خلاصه شازده دیدار جالبی با او دارد و دست آخر مجبور می‌شود که به آقای پادشاه بگوید لطفاً تا خودم نرفته‌ام و ضایع نشده‌ای، اجازه‌ی مرخصی بفرمایید. این داستان کوتاه را از آن جهت گفتم که بدانی و بفهمی که اندر جهان هیچ گزافه نیست که بی‌پاسخ بماند، حتی اگر پادشاه باشی و زورت به همه برسد.
نتیجه‌گیری:
با مزید امتنان از آدم‌های مهم می‌خواهم که در این سال نو گزافه‌خواری نکنند، اگر هم کرده‌اند، گزافه خورده‌اند.
آدم نباید با خودش کاری بکند که بعد مجبور شود با خودش کاری بکند.
آدم نباید با دیگران کاری بکند که بعد مجبور شود با خودش کاری بکند.
آدم نباید با خودش کاری بکند که بعد دیگران مجبور شوند باهاش کاری بکنند.
آدم نباید با دیگران کاری بکند که بعد دیگران مجبور شوند با دیگران کاری بکنند.