پیشگفتار:

در  باب این که من کدوم وری هستم؟

طی روزهای اخیر، میلیون‌ها نفر (بر حسب واحد شمارش 20:30) از من پرسیده‌اند که تو بالاخره کدام وری هستی؟ همین‌جا لازم می‌دانم شفاف‌سازی کنم که کلید واژه‌ی «وری» با اصطلاحاتی چون «به یه ورم» یا «یه وری بیفت گرممه» هیچ مناسبتی ندارد و منظور این دوستان این نبوده که من به «یه ور» ایشان هستم یا من را به «یه ور»شان هم محاسبه نمی‌کنند یا گرم‌شان است و این‌ها؛ بلکه آن‌ها پرسیده‌اند که چرا من کدوم «ور»ام؟

حالا می‌گویم ولی اجازه بدهید قبل از آن یک خاطره‌ی چینی تعریف کنم؛ ایفتیضاح.

خاطره

یک روز، شب بود. من و هومن، بدون تمشک از خانه‌ی هنرمندان زده بودیم بیرون و داشتیم پیاده می‌رفتیم. (من و هومن گاهی سواره می‌رویم، یعنی هومن که نمی‌تواند سوار من شود، چون شکمش بین من و او همیشه عامل فراق و جدایی بوده؛ من هم که زشت است سوار ایشان بشوم چون هندی است و مردم می‌گویند استثمار شده، پس ماشین سوار می‌شویم). خلاصه رسیدیم به یک میدان که خیلی در امور استراتژیک، مستور است (دنبال معنی این جمله اخیر نگرد). رسیدیم به یک مرد چینی (که مرد بودنش را همین‌طور از حافظه نقل می‌کنم؛ سندی، چیزی پیدا نبود) و چند تا پلیس راهنمایی که داشتند انسان‌دوستانه می‌خندیدند. یک شب پاییزی خنک بود و باد در بیدبن‌ها می‌وزید. شمشادها به پهنای عشق، گیسوان خزان‌زده‌شان را به دل غمگسار باد فرو کرده بودند و چیلیک چیلیک آب زردی از ناودان مهوشی می‌چکید به سنگفرش بی‌قرار خیابان. بچه‌ گربه‌ی یتیمی خودش را به ساق رعنای سطل زباله می‌مالاند و شب‌پره‌ی مغبچه‌ای، دامنش را بالا زده بود که هوا بخورد. هومن سرخوشانه با گام‌های باز راه می‌رفت و من مثل سانچو پانزا دنبالش می‌دویدم. پیش از میدان، بدو گفته بودم که :«یواش‌تر برو، مگر ادرار داری؟» او هم ایستاده بود؛ چون چکاوک آزادی در طوفانِ کولاک‌ها رقصیده بود و به هندی گفته بود:«خفه!»

رسیدیم به همان‌ها، یعنی مرد چینی و پلیس‌های انسان‌دوست. مرد چینی کاغذی در دست داشت و هرازگاهی، تکه کاغذ را لای پاهایش می‌گذاشت، ران‌هایش را به هم می‌چسباند که کاغذ را نگه دارند، کف دست‌هایش را به حالت میتسوبیشی جلوی صورتش به هم می‌چسباند و تعظیم می‌کرد و دوباره کاغذ را از آن «لا»، بر می‌داشت. من کنجکاو شدم، هومن هم کنجکاو شد. البته چون هومن جلو بود (ایشان همیشه جلو نیستند)، نخست ایشان چینی را دید، بعد من.  به هر حال ما کنجکاو شدیم؛ چون من به ارتباطات انسانی خیلی علاقه‌مندم، هومن هم به چین. فضا، همان فضای قبل بود، با این تفاوت که بچه‌ گربه‌ی یتیم، مادرش را آن‌طرف خیابان با پدر جدیدش دید و شب‌پره، دامنش را کمی بالاتر داد که هواتر  بخورد.
یکی از پلیس‌ها که درست روبروی مرد چینی ایستاده بود، باقی را ساکت کرد و به طرف گفت که آن کاغذ را در بیاورد بدهد به او. مرد چینی هم تعظیمی کرد و کاغذ را از آن «لا» برداشت و داد به او. همین موقع ما از کنارشان رد شدیم و گفتگوی‌شان را شنیدیم (نمی‌دانم هومن هم شنید یا نه چون حواسش به زیبایی حرکت شب‌پره بود). مرد چینی می خواست از میدان فلسطین برود بالاتر از میدان ولی‌عصر و آن پلیس‌های انساندوست انگلیسی بلد نبودند. آخر پلیس‌های ما تازگی‌ها فارسی را هم به لهجه‌ی فردین حرف می‌زنند، حالا بیایند از این سوسول بازی‌ها در بیاورند که چه بشود؟ (به جان خودم همین فردا به جرم محاربه با پلیس می‌آیند دم در!)
خلاصه، ناگهان چیزی در من بیدار شد؛ یک حسی داشتم؛ ایفتیضاح! دلم خواست دست آن مرد بینوای ره گم‌کرده را بگیرم، از طوفان حایل‌ها بگذرانم، از هیون حامل مصون‌اش بدارم و با اقاقیای خود، دمسازش گردانم!  خلاصه به چشمان هومن نگاه کردم ولی چشمان هومن به دامن شب‌پره بود. گفتم:« برم ترجمه کنم.»
هومن گفت:«عجب تمشکیه».
گفتم:«بی‌ادب تو متعهدی!»
ولی هومن رها از عقل و هواهای نفسانی، انگشت فربه‌اش را سیخ کرد و شب‌پره با همان حالت آمد نشست روی انگشت کباده‌اش. (انگشت کباده، انگشتی است بین دست راست و چپ). خلاصه دل به دریا زدم و برای گفتگوی تمدن‌ها آماده شدم. جلو رفتم و گفتم:
-« مِی آی هلپ یو؟»
پلیس توانا نگاهی به من کرد و گفت:« دستت درد نکنه، این طفلک آدرس می‌خواد، بیا براش ترجمه کن!»
با احساس ژان والژان، زمانی‌که زیر کالسکه می‌رفت تا کسی را نجات دهد، شلوارم را تا روی ناف بالا کشیدم و گفتم:‌«هلو!»
مرد چینی، با احساسی که جومونگ به هنگام دیدار پدر کورَش داشت، چشمان خسته و درمانده‌اش را به اندازه‌ی چشمان هومن، وقتی تمشک می‌بیند باز کرد و گفت :‌ «ییییییس».
کاغذ را گذاشت آن «لا»، تعظیمی کرد و از آن «لا» برداشت.
متواضعانه نگاهی به اطراف کردم و دیدم که پدر جدیدِ بچه گربه‌ی یتیم، علاوه بر مادر، خود بچه گربه را هم. و فهمیدم که بچه گربه‌ی یتیم، ماده است.
کاغذ را از طرف گرفتم. آدرسی روی آن نوشته بودند: « خیابان ولی عصر، بالاتر از میدان ولی‌عصر ، کوچه‌ی انوری...» چند ثانیه‌ای به کاغذ نگاه کردم تا تصمیم بگیرم که از کجا شروع کنم. آیا بعد از 5سال که انگلیسی حرف نزده بودم، باید مکالمه‌ام را با اشعاری از ویلیام بلیک شروع می‌کردم؟
تصمیمم را گرفتم، سرم را بالا آوردم و با انگشت، ضلع شرقی میدان را نشان دادم و در همین لحظه، همه‌چیز، حتی کلماتی مثل جنیفر لوپز، سلما هایک، اون یکی... دمی مور و حتی مونیکا بلوچی هم از ذهنم پرید. یعنی حتی ایتالیایی هم نمی توانستم حرف بزنم. ولی دیگر دیر شده بود. انگشت را بالا آورده بودم و همه، مرد چینی و پلیس‌ها، یک چشم‌شان به انگشت من بود و یک چشم‌شان به هزار کاکلی شاد انگلیسی‌دان که قرار بود از لب‌های من آواز رهایی بخوانند. با صدای لرزانی گفتم:
- « سی مستر! گو استریت آن! »
و در این لحظه بود که تابو شکست. جمله‌ی اول را درست گفته بودم ولی به گمانم این را هم از امیر سی.جی (یکی از دوستان قشنگ من) در هنگامه‌ی رقص شمشادهای تیز آموخته بودم. پس جمله‌ی نخست را تکرار کردم بلکه جمله‌ی دوم هم بیاید. می‌خواستم بگویم «مستقیم می‌روی، می‌رسی به خیابان ولی‌عصر، می‌پیچی دست‌چپ، مستقیم می‌روی، می‌رسی به میدان ولی‌عصر، کمی بالاتر از میدان، کوچه‌ی انوری یا دست چپ است یا دست راست.» و ترجمه‌اش این شد:
- « سی مستر! گو استریت آن! می‌پیچی دست چپ! باز گو استریت آن! می‌رسی به میدون! باز هم گو استریت آن! انوری اَلِی!»
بعد انگشتم را آوردم پایین. کاغذ را گذاشتم کف دستش و دویدم به سمت هومن.
باد در بیدبن‌ها می‌پاشید. شب‌پرده ، ببخشید، شب‌پره رفته بود کجا؟ هومن می‌دانست و من به نصرت فکر می‌کردم؛ به لوح فشرده‌ی نصرت؛ به مکالمه به زبان انگلیسی. فضا همان‌طور مثل قبل بود. هومن شروع کرد به راه رفتن. من دنبالش شروع کردم به دویدن. هومن گفت: «اسکوئر»
گفتم :«ها؟»
گفت: «الاغ جون، میدون میشه اسکوئر!»
گفتم: «آهان. اسکوئر ... اسکیور... اسکیو... اسکوئیر»