عمو شدگی
امروز عصر، دوباره عمو شدم
پدر میفرمایند:
«... بیبته... الان باید بچهی تو را میدیدیم»
و من تشکر میکنم و میروم در فرهنگ واژگان نگاه میکنم ببینم یک وقت حرف بد نزده باشند.
«هرگاه نوزادی به دنیا میآید، خداوند میگوید که هنوز از انسان ناامید نشده است...»
عالمی دارد این عموشدگی...
بروم در این سال اصلاح الگوی مصرف، یک زن بگیرم با یکی دو بچه.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 2:2 توسط مسعود ملک یاری
|
اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.