بخشی از نمایش‌نامه Dutchman اثر امیری باراکا که سال گذشته ترجمه‌اش کرده بودم ولی همین‌طور  بلاتکلیفمانده بود. بالاخره ویرایشش تمام شد و به امید خدا متن کاملش در مجله بامداد منتشر خواهد شد.

امیری باراکا

برگردان: مسعود ملک‌یاری


{در دل تونل زیرزمینی شهر. بخار سوزان و چله‌ی تابستان، در بیرون. زیر زمین، مترو در دل انبوهی از اسطوره‌های جدید، پنهان است.

در آغاز صحنه، مردی روی نیمکت داخل واگن مترو با مجله‌ای در دست نشسته و گنگ و بی‌حالت به ورق‌های وارفته‌ی آن خیره شده است.  هرازگاهی از روی بی‌علاقگی نگاهی به پنجره‌ی سمت راست خود می‌اندازد. کورسوی نوری دیده می‌شود که با صدای سوتی از پشت شیشه همراه است.

مرد تنها نشسته است. در واقع نیمکتش تنها دیده می‌شود اگرچه بقیه واگن ساخته شده است که کامل به نظر برسد. ولی تنها نیمکت او نشان داده می‌شود. شاید برای یک مرتبه در آغاز نمایش صدای غرش بلند  و واقعی مترو را بشنویم. و می‌تواند در طول نمایش با شدت کمتری زیر برخی از گفتگوها هم تکرار شود.
پس از مدتی سرعت قطار کم می‌شود و در یکی از ایستگاه‌ها متوقف می‌شود. مرد با تنبلی سرش را بالا می‌آورد. صورت زنی را می‌بیند که از میان پنجره به او خیره شده است؛ وقتی زن متوجه نگاه مرد می‌شود، لبخندی پیش‌بینی شده می‌زند. ناخودآگاه، برای چند لحظه طرحی از لبخند روی چهره‌ی مرد شکل می‌بندد که بیش‌تر واکنشی ناخواسته و غریزی است. سپس نوعی خجالت‌زدگی و شرم پیش می‌آید و مرد رویش را برمی‌گرداند و با خجالت بیشتری دوباره به زن نگاه می‌کند ولی قطار حرکت خود را از سر گرفته و به نظر می‌رسد که چهره‌ی زن جا می‌ماند و مرد برمی‌گردد و از میان پنجره‌های دیگر به سکویی که محو می‌شود، نگاه می‌کند. مرد دوباره و با اطمینان و آرامش بیش‌تری لبخند می‌زند؛ شاید به این دلیل که خاطره‌ی خوشایندی از این دیدار کوتاه در ذهنش نقش بسته است. دوباره بی‌حالت و سست می‌شود.

صحنه نخست

قطار می‌غرد. چراغ‌ها از پشت پنجره سوسو می‌زنند.
 لولا از بخش عقبی واگن وارد می‌شود و زیر نور، لباس‌ها و سندل‌های تابستانی‌اش دیده می‌شود. داخل کیف توریش پر از کاغذ و کتاب و میوه و خرت و پرت‌های نامشخص است. عینک دودی به چشم زده و مدام آن را روی بینی‌اش بالا می‌دهد. زنی قدبلند، قلمی،  و زیباست با موهایی قرمز و بلند که تا کمرش پایین آمده‌اند و رژ لب تندی زده که به مذاق بعضی‌ها خوش می‌آید. با ظرافت سیبی در می‌آورد و گاز می‌زند و به طرف کلی حرکت می‌کند.
کنار صندلی کلی می‌ایستد و وارفته به دستگیره‌ای آویزان می‌شود ولی هنوز با دقت به خوردن سیب ادامه می‌دهد. کاملاً روشن است که می‌خواهد روی صندلی کناری کلی بنشیند و تنها منتظر است تا کلی پیش از نشستنش به او توجه کند.
کلی با همان حالت قبل نشسته است و به پشت جلد مجله‌اش نگا می‌کند و آرام مجله را جلو و عقب می‌برد که یک کار بامزه‌ای کرده باشد. سرانجام زن را می‌بیند که نزدیک او به دستگیره آویزان شده است، سرش را بالا می‌آورد و لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زند.}
لولا: سلام
کلی: اُه، سلام، شمایید؟
لولا: می‌خوام بشینم... مشکلی نیست؟
کلی: خواهش می‌کنم.
لولا: {تاب می‌خورد و خودش را روی صندلی می‌اندازد، و طوری‌که انگار خیلی خسته باشد پاهایش را دراز می‌کند} اووف! خیلی سنگین شدم.
کلی: عجب. این‌طور به نظر نمیاد {کمی متعجب و شاید رسمی به پشت خم می‌شود و از پنجره فاصله می‌گیرد} به هرحال. {پنجه‌ی پایش را توی سندل تکان می‌دهد و پای راستش را روی زانوی چپش می‌اندازد تا هم کف سندلش را بهتر وارسی کند و هم پاشنه‌ی پایش را. برای لحظه‌ای طوری وانمود می‌کند که انگار نه کلی کنارش نشسته و نه چند لحظه پیش با او حرف زده است. کلی به مجله نگاه می‌کند و پس از آن به پنجره‌ی تاریک و در همین لحظه، لولا به سرعت به سمتش می‌چرخد.} شما از پشت پنجره به من زل نزده بودی؟
 کلی: {چرخی می‌زند و خودش را بیش‌تر جمع و جور می‌کند} بله؟
لولا : شما از پشت پنجره به من زل نزده بودی؟ ایستگاه قبلی؟
کلی: به شما زل زدم؟ منظورتون چیه؟
لولا: معنی زل زدن رو نمی‌دونین؟
کلی: شما رو از پشت پنجره دیدم... اگه معنیش همین باشه. اگر هم زل زدم حواسم نبوده. به گمونم شما از پشت پنجره به من زل زده بودین.
لولا: آره... زل زدم؛ ولی بعد از این‌که سرم رو برگردوندم و دیدم تو داری از پشت اون پنجره پر و پای منو دید می‌زنی.
کلی: واقعاً؟
لولا: واقعاً. به گمونم داشتین ول می‌گشتین و از روی بیکاری تن و بدن مردمو دید می‌زدین.
کلی: وای پسر. آره قبول دارم که داشتم به طرف شما نگاه می‌کردم ولی دیگه خیلی دارین شلوغش می‌کنین.
لولا: شاید.
کلی: زل زدن از پشت پنجره‌های مترو کار عجیب و غریبی‌ئه. خیلی جالب‌تر از دید زدن پرو پای مردم.
لولا: من هم برای همین از پشت پنجره نگاه می‌کردم... خب البته شما خیلی جلوتر رفتین. من حتی بهتون لبخند زدم.
کلی: آره، درسته.
لولا: حتی با این‌که مسیرم این‌طرفی نبود، سوار این قطار شدم، و همه‌ی واگن‌ها رو ... دنبالتون گشتم.
کلی: راس می‌گین؟ خیلی جالبه.
لولا: خیلی جالبه... خدای من، عجب خنگی هستی.
کلی: خیلی خب، متأسفم خانم آخه برای یه همچین گفتگویی آمادگی نداشتم.
لولا: نه، آمادگی نداشتی. پس آمادگی چی رو داشتی؟ {هسته‌های سیب را داخل یک دستمال کاغذی می‌پیچد و کف واگن می‌اندازد.}

کلی: {از حرف‌های لولا برداشت کاملاً سکسی کرده است. و با یک فکر تازه برای روبرو شدن با لولا بحث را ادامه می‌دهد} واسه‌ی هرچیزی آماده‌ام. تو چه‌طور؟
لولا: {شلیک خنده‌ای را سر می‌دهد و به طور ناگهانی قطع می‌کند} تو پیش خودت چی فکر می‌کنی؟
کلی: بله؟
لولا: به خیالت اومدم بلندت کنم که بریم هرجایی شد یه چرخی بزنیم و بعدش هم ترتیب منو بدی، ها؟
کلی: همچین آدمی به نظر میام؟
لولا: تو آدمی به نظر میای که داره زور می‌زنه ریش دربیاره. این دقیقاً همون چیزیه که به نظر میای. به نظر میاد با ننه و بابات تو نیوجرسی زندگی می‌کنی و زور می‌زنی که ریش در بیاری. آره. شبیه آدمایی هستی که شعر چینی می‌خونن و چای شیرین ولرم سر می‌کشن. {می‌خندد و پاهایش را تکان می‌دهد و جابجا می‌کند} شبیه مرده‌ای هستی که داره بیسکویت و لیموناد می‌خوره.
کلی: {خجالت زده سرش را به چپ و راست می‌برد و دنبال جواب خوبی می‌گردد ولی حرف‌های لولا حسابی گیجش کرده است... اگرچه در لحن خشن شهری صدای تیزش هنوز لرزشی احساس می‌شود} واقعاً؟ به نظر همه‌ی اینا میام؟
لولا: خب، نه همه‌اش. {آشکارا تلاش می‌کند تا حزن صدایش را پشت جدیتی پنهان کند} من خالی زیاد می‌بندم. { لبخند می‌زند} بهم کمک می‌کنه که دنیا رو کنترل کنم.
کلی: {نفس راحتی می‌کشد و خنده‌ی آزادتری سر می‌دهد} آره. موافقم.
لولا: ولی خیلی هم بی‌راه نرفتم، نه؟ نیوجرسی؟ چشمای هیض؟
کلی: چه‌طور یکهو به همه‌ی این‌ها پی بردی؟ ها؟ در واقع منظورم نیوجرسی... و حتی ریش‌ئه. ما قبلاً همو ندیدیم؟ وارن انرایت  رو می‌شناسی؟
لولا: وقتی ده سالت بوده می‌خواستی ترتیب خواهرت رو بدی. { کلی به شدت به پشت صندلی فشار می‌آورد، چشم‌هایش گرد شده است، هنوز سعی می‌کند که گیج به نظر برسد} ولی من چند هفته پیش از عهده‌اش براومدم. { دوباره می‌زند زیر خنده}
کلی: چی داری می‌گی؟ وارن این مزخرفاتو بهت گفته؟  از دوستای جورجیایی‌اش هستی؟
لولا: گفتم که خالی زیاد می‌بندم. من نه خواهرت رو می‌شناسم نه وارن انرایت رو.
کلی: یعنی می‌خوای بگی از روی هوا همین‌طوری این چیزا رو پروندی؟
لولا: وارن انرایت یه پسر سیاه‌برزنگی دیلاق و قناس‌ئه‌ با ته لهجه‌ی مسخره‌ی انگلیسی؟
کلی: می‌دونستم که می‌شناسی‌اش.
لولا: ولی نمی‌شناسم. من فقط حدس زدم شاید کسی رو توی این مایه‌ها بشناسی.{می‌خندد}
کلی: آره. آره
لولا: احتمالاً همین الان هم داری می‌ری خونه‌ی اون.
کلی: درسته.
لولا: { دستش را نزدیک زانوی کلی می‌برد و از آن‌جا تا رانش بالا می‌کشد و دوباره این کار را تکرار می‌کند، صورتش را به صورت او نزدیک می‌کند و شاید با وقار بیشتری به خنده ادامه می‌دهد} ای خنگ، خنگ، خنگ. شرط می‌بندم فکر می‌کنی خیلی باحال‌ام.
کلی: آره. خیلی باحالی.
لولا: الان تحریکت کردم؟
کلی: آره . دوست نداشتی این کارو بکنی؟
لولا: از کجا بدونم؟ { دستش را آرام پس می‌کشد و داخل کیفش می‌کند و یک سیب در می‌آورد} می‌خوای؟
کلی: آره.
لولا: { یک سیب برای خودش در می‌آورد} همیشه باهم سیب خوردن اولین مرحله است. یا قدم زدن آخر هفته تو خیابون هفتم محله‌ی کافه‌های زیرزمینی. { یک گاز می‌زند و نخدی می‌خندد و نگاهی به کلی می‌اندازد و با ولنگاری خاصی حرف می‌زند} تو رو میشه گرفتارت کرد... پسر! بیا قاطی شیم. هوم‌م‌م. {با جدیتی ساختگی} دوست داری با من قاطی شی، جناب آقا؟
کلی: {‌سعی می‌کند تا مثل لولا راحت باشد. سرخوشانه به سیب گاز می‌زند} صد در صد. چرا که نه؟ با زن خوشگلی مثل تو. مگه مغز خر خورده باشم که نخوام.
لولا: و شرط می‌بندم که می‌دونی داری چی می‌گی { با قدری خشونت مچ دست او را می‌گیرد و کلی نمی‌تواند سیب بخورد، مچ دستش را می‌فشارد} شرط می‌بندم از بابت چیزهایی که هرکس ازت می‌خواد خیالت راحت‌ئه... نه؟ {‌مچ دستش را محکم‌تر می‌فشارد} درسته؟
کلی: آره، درسته... وای زورت خیلی زیاده، می‌دونستی؟ باید یه خانوم کشتی‌گیری، چیزی باشی، هان؟
لولا: اشکالش کجاست که یه خانوم کشتی‌گیر باشه؟ و جواب هم نده! چون چیزی نمی‌دونی. نه؟ {طعنه‌آمیز} جهت اطلاع بگم توی نیوجرسی حتی یه دونه زن کشتی‌گیر هم نیستش. جهت اطلاع گفتم.
کلی: راستی تو هنوز نگفتی از کجا این همه چیز درباره‌ام می‌دونی.
لولا: گفتم که، هیچی راجع به تو نمی‌دونم... تو از تیپ آدمای تابلویی.
کلی: واقعاً؟
لولا: یا دست‌کم، من امثال تو و اون رفیق قناس انگلیسیت رو خوب می‌شناسم .