سلام آقای موسوی
شنیدهام که دست به لوله ات خوب است. و از همه جا به همه جا لوله می کشی. آقای موسوی، ما یک همساده داریم که دخترش آنقدر عاشق من است که هروقت من را میبیند مثل برق میپرد توی خانه. لطفاً یک لوله از خانهی ما به خانهی آنها بکشید. این را گفتم که بدانید من به لحاظ فرویدی ماجرا تعادل دارم و یکوقت فکر نکنید مشکل جنسی دارم.
آقای موسوی
من شنیدهام که انتخابات است. حالا انتخابات چی هست را دقیقاً نمیدانم ولی تا فردا از هومن میپرسم بهت sms میدم. موضوع نامه در مورد همین انتخابات است. حالا انتخاب هرچی که هست، به من و شما ربطی ندارد مگر اینکه یا سر پیاز باشیم یا ته پیاز. من که مخلص شما مسعود هستم، شما هم هرچی باشی، قیافت به سر و ته پیاز که نمیخورد.
موسوی!
(یه دقیقه آروم بگیر، چهقدر وول میخوری. دارم زر میزنم). موقعی که من بچه بودم شما نخستوزیر بودی. یعنی وقتی بزرگ شدم شما نخستوزیر نبودی. در نتیجه اگر فرض کنیم که من از 14 سالگی بزرگ محسوب بشوم (دلیلش خیلی خصوصی است، اصرار نکن. میگما! میگما!) شما با تاریخ مسعودی، 15 ساله که نخستوزیر نیستی. چرا؟ ساده است. چون دیگه نخست وزیر نداریم که شما باشی. حالا منظورم چیه؟ خودمم نمیدونم. میخواستم در مورد انتخابات حرف بزنم، یکهو سر حرف از دستم در رفت.
به هرحال من چند تا سؤال از شما دارم. (یه دقیقه وایسا، ..... آهان بله. همین الان هومن خبر داد که انتخابات رئیس جمهوری است. شما رو هم چندبار تو تلویزیون در وضعیت بدی نشان دادهاند.) پس سؤالاتم را به شکل دیگری مطرح میکنم:موسوی!
1- به ملت ایران بگم با علی اکبر کجاها ميرین؟ بگم؟
2- آقای خاتمی! چرا شما اونروز که ناطق به رضایی گفت هاشمی این پولها رو از کجا آورده، به کروبی نگفتی؟
3- یادته دو سالت بود تو جات جیش میکردی؟ بگم؟ بگم؟
4- تورم دولت الان از تورم چهارسال پیش کمتر است. بیا دست بزن خودت ببین. پس چرا هی میگی دکتری؟
5- من تو 4 سال، ده بار رفتم آمریکا، شما و دوستات روهم دیگه سه بار تا شمال نرفتین. پس چی میگی ایران رو گشتی؟
6- اونشب یادته؟ بگم؟ بگم؟
7- چرا اون موقع که من بچه بودم، رفتین جنگ رو تموم کردین؟ ها؟ ترسیدین؟ ترسو! ترسو! ترسو! مضمحل! لاینفک!
8- چرا هی میگین کتاب کم چاپ میشه؟ این همه کتاب. من خودم چند روز پیش رفتم انقلاب، تو مغازهها، تو پیادهرو، تو گاریها، تو گونی، اون پشت، اون زیر، اون لا، اون رو، بیرونش، توش، همه جاش پر ازکتاب بود. چرا بیخود چیز میکنی؟
9- در دوران جنگ، درآمد دولت از نفت 56 میلیارد دلار بوده که اگه به ریال حساب کنی، با دلار 7 تومن، میشه یک میلیارد ریال که خیلی بیشتره از حالائه که اگه همهی چیزهایی که دولت درآورده رو به ریال حساب کنی، کلاً اونقدر نمیشه که از 56 میلیارد دلار نفت. تازه اینا با اشکالات محاسباتی اینطوری میشه. یعنی اگه اینورشو با اونورش جمع کنی، از وسطش کم کنی، یک چیزی میشه فاجعه! حالا بگو اگه این ها رو با هم ضرب کنیم، با توجه به اینکه دولت اونموقع کوپن هم داشته، و فقط 14 درصد از مازاد بردرآمد را خرج دولت می کردی، کلاً رو هم چند؟ توضیح بده! یالا! فکر کردی من خرم؟ بگم اون موقع چند تا تیله داشتی؟ بگم چه کارها که نکردی؟ دروغگو! اینترنت! فرهنگسرا! ملحوظ!
10- فردا شب بعد از اونشب که میخواستم تو سؤال 6 بگم یادته؟ ها؟ ها؟ بگم؟ بگم؟ بگم تو دههی 60 تو خیابون قیچی دستت بود با شلوار من چکار کردی؟ بگم از اونهایی که رنگ میمالیدن حمایت کردی؟ جانی! شلوار جرده! بیعاطفه! بیتوجه به مسایل جوانان! رنگمال! نامحتمل! صافکار!
11- در مورد اون ملوانهای انگلیسی چرا هی میگی ما عزتمون لکه دار شده؟ خود عزت دیشب اومد خونهی ما، من همه جاشو دیدم، هیچیش نشده بود. یه کم اونجاش درد میکرد که خودم گفتم چهکار کنه. ماله جابجایی زیاده از حد بود. اصلاً خود مارگارت تاچر شبونه اومد در خونه گفت: «من گه خوردم، من جبران میکنم، من پول کت و شلوارهاشون رو هم میدم، بذار این بچهها برن خونهشون. اینا یه شب ویسکی نخورن، تب میکنن. نامهی خانم تاچر در انگلستان موجوده، برو بگیر ازش بخون. چرا حرف نامنطقی میزنی؟ چرا توهین میپراکنی؟ چرا تف میکنی؟
12- این عکس رو میشناسی؟ آره؟ بگم چه رابطهای باهاش داری؟ بگم جلوی همه دستشو میگیری؟ بگم؟ تو خجالت نمیکشی؟ آدم با ناموس خودش در انظار عمومی؟ خب حقته اگه گشت ارشاد بگیردت. تو رئیس جمهور بشی از این سوسول موسولها چه انتظاری داریم؟
13- این سؤال نحسئه (لابد حالا از فردا میخواین تو دهن مردم بذارین که من خرافاتیم.)
14- چرا کم میاری ترکی حرف میزنی؟ هان؟ فکر کردی من نمیفهمم چی میگی؟ فکر کردی من فقط فارسی هم بلد نیستم؟ ضایعت کنم؟ بگم «چیز»ت زیاده؟ یعنی «چیز» زیاد داری؟ خب نذار اینطوری بشه. چرا میذاری؟ هان؟ چرا میذاری؟
15- اصلاً تو برنامهات چیه؟ ما چهارسال رو عزت ایرانی کار کردیم که این دوره بریم سراغ عفت ایرانی. حالا اومدی که چی؟ برو تو همون شاخهی فرهنگ کار کن. هرکی باید بره تو شاخهی خودش. شاخهی هرکس معلومه. شاخه به شاخه نشو هی. اینقدر هی این شاخهها رو تکون نده. جابجا نکن. دستتو بنداز بینیم باااااا.
16- من سه تا پیشبینی داشتم که هر سه تاش تا اندازهای درست از آب دراومد. تو چی داشتی؟ من گفتم عمراً اوباما رو نمیذارن رئیس جمهور شه، دیدی که نشد. گفتم نفت عمراً از صد دلار پایینتر نمییاد، اومد؟ گفتم هیچکس خ... نداره قطعنامهی سوم رو صادر کنه، صادر شد؟ خب تو چی؟ رفتی 20 سال واسه خودت نقاشی کشیدی، حالا اومدی رئیس جمهور شی؟ مگه بچه بازیه؟ مگه نقاشیبازیه؟ برو خط خطی تو بکن.. برو برو. هنری! مطرب! شنگول! بیادب!
17- بگم پس فردا شب بعد از اون شب که میخواستم تو سؤال 6 بگم چیکار کردی؟ بگم به ملت ایران؟ بگم؟
شنیدهام که دست به لوله ات خوب است. و از همه جا به همه جا لوله می کشی. آقای موسوی، ما یک همساده داریم که دخترش آنقدر عاشق من است که هروقت من را میبیند مثل برق میپرد توی خانه. لطفاً یک لوله از خانهی ما به خانهی آنها بکشید. این را گفتم که بدانید من به لحاظ فرویدی ماجرا تعادل دارم و یکوقت فکر نکنید مشکل جنسی دارم.
آقای موسوی
من شنیدهام که انتخابات است. حالا انتخابات چی هست را دقیقاً نمیدانم ولی تا فردا از هومن میپرسم بهت sms میدم. موضوع نامه در مورد همین انتخابات است. حالا انتخاب هرچی که هست، به من و شما ربطی ندارد مگر اینکه یا سر پیاز باشیم یا ته پیاز. من که مخلص شما مسعود هستم، شما هم هرچی باشی، قیافت به سر و ته پیاز که نمیخورد.
موسوی!
(یه دقیقه آروم بگیر، چهقدر وول میخوری. دارم زر میزنم). موقعی که من بچه بودم شما نخستوزیر بودی. یعنی وقتی بزرگ شدم شما نخستوزیر نبودی. در نتیجه اگر فرض کنیم که من از 14 سالگی بزرگ محسوب بشوم (دلیلش خیلی خصوصی است، اصرار نکن. میگما! میگما!) شما با تاریخ مسعودی، 15 ساله که نخستوزیر نیستی. چرا؟ ساده است. چون دیگه نخست وزیر نداریم که شما باشی. حالا منظورم چیه؟ خودمم نمیدونم. میخواستم در مورد انتخابات حرف بزنم، یکهو سر حرف از دستم در رفت.
به هرحال من چند تا سؤال از شما دارم. (یه دقیقه وایسا، ..... آهان بله. همین الان هومن خبر داد که انتخابات رئیس جمهوری است. شما رو هم چندبار تو تلویزیون در وضعیت بدی نشان دادهاند.) پس سؤالاتم را به شکل دیگری مطرح میکنم:موسوی!
1- به ملت ایران بگم با علی اکبر کجاها ميرین؟ بگم؟
2- آقای خاتمی! چرا شما اونروز که ناطق به رضایی گفت هاشمی این پولها رو از کجا آورده، به کروبی نگفتی؟
3- یادته دو سالت بود تو جات جیش میکردی؟ بگم؟ بگم؟
4- تورم دولت الان از تورم چهارسال پیش کمتر است. بیا دست بزن خودت ببین. پس چرا هی میگی دکتری؟
5- من تو 4 سال، ده بار رفتم آمریکا، شما و دوستات روهم دیگه سه بار تا شمال نرفتین. پس چی میگی ایران رو گشتی؟
6- اونشب یادته؟ بگم؟ بگم؟
7- چرا اون موقع که من بچه بودم، رفتین جنگ رو تموم کردین؟ ها؟ ترسیدین؟ ترسو! ترسو! ترسو! مضمحل! لاینفک!
8- چرا هی میگین کتاب کم چاپ میشه؟ این همه کتاب. من خودم چند روز پیش رفتم انقلاب، تو مغازهها، تو پیادهرو، تو گاریها، تو گونی، اون پشت، اون زیر، اون لا، اون رو، بیرونش، توش، همه جاش پر ازکتاب بود. چرا بیخود چیز میکنی؟
9- در دوران جنگ، درآمد دولت از نفت 56 میلیارد دلار بوده که اگه به ریال حساب کنی، با دلار 7 تومن، میشه یک میلیارد ریال که خیلی بیشتره از حالائه که اگه همهی چیزهایی که دولت درآورده رو به ریال حساب کنی، کلاً اونقدر نمیشه که از 56 میلیارد دلار نفت. تازه اینا با اشکالات محاسباتی اینطوری میشه. یعنی اگه اینورشو با اونورش جمع کنی، از وسطش کم کنی، یک چیزی میشه فاجعه! حالا بگو اگه این ها رو با هم ضرب کنیم، با توجه به اینکه دولت اونموقع کوپن هم داشته، و فقط 14 درصد از مازاد بردرآمد را خرج دولت می کردی، کلاً رو هم چند؟ توضیح بده! یالا! فکر کردی من خرم؟ بگم اون موقع چند تا تیله داشتی؟ بگم چه کارها که نکردی؟ دروغگو! اینترنت! فرهنگسرا! ملحوظ!
10- فردا شب بعد از اونشب که میخواستم تو سؤال 6 بگم یادته؟ ها؟ ها؟ بگم؟ بگم؟ بگم تو دههی 60 تو خیابون قیچی دستت بود با شلوار من چکار کردی؟ بگم از اونهایی که رنگ میمالیدن حمایت کردی؟ جانی! شلوار جرده! بیعاطفه! بیتوجه به مسایل جوانان! رنگمال! نامحتمل! صافکار!
11- در مورد اون ملوانهای انگلیسی چرا هی میگی ما عزتمون لکه دار شده؟ خود عزت دیشب اومد خونهی ما، من همه جاشو دیدم، هیچیش نشده بود. یه کم اونجاش درد میکرد که خودم گفتم چهکار کنه. ماله جابجایی زیاده از حد بود. اصلاً خود مارگارت تاچر شبونه اومد در خونه گفت: «من گه خوردم، من جبران میکنم، من پول کت و شلوارهاشون رو هم میدم، بذار این بچهها برن خونهشون. اینا یه شب ویسکی نخورن، تب میکنن. نامهی خانم تاچر در انگلستان موجوده، برو بگیر ازش بخون. چرا حرف نامنطقی میزنی؟ چرا توهین میپراکنی؟ چرا تف میکنی؟
12- این عکس رو میشناسی؟ آره؟ بگم چه رابطهای باهاش داری؟ بگم جلوی همه دستشو میگیری؟ بگم؟ تو خجالت نمیکشی؟ آدم با ناموس خودش در انظار عمومی؟ خب حقته اگه گشت ارشاد بگیردت. تو رئیس جمهور بشی از این سوسول موسولها چه انتظاری داریم؟
13- این سؤال نحسئه (لابد حالا از فردا میخواین تو دهن مردم بذارین که من خرافاتیم.)
14- چرا کم میاری ترکی حرف میزنی؟ هان؟ فکر کردی من نمیفهمم چی میگی؟ فکر کردی من فقط فارسی هم بلد نیستم؟ ضایعت کنم؟ بگم «چیز»ت زیاده؟ یعنی «چیز» زیاد داری؟ خب نذار اینطوری بشه. چرا میذاری؟ هان؟ چرا میذاری؟
15- اصلاً تو برنامهات چیه؟ ما چهارسال رو عزت ایرانی کار کردیم که این دوره بریم سراغ عفت ایرانی. حالا اومدی که چی؟ برو تو همون شاخهی فرهنگ کار کن. هرکی باید بره تو شاخهی خودش. شاخهی هرکس معلومه. شاخه به شاخه نشو هی. اینقدر هی این شاخهها رو تکون نده. جابجا نکن. دستتو بنداز بینیم باااااا.
16- من سه تا پیشبینی داشتم که هر سه تاش تا اندازهای درست از آب دراومد. تو چی داشتی؟ من گفتم عمراً اوباما رو نمیذارن رئیس جمهور شه، دیدی که نشد. گفتم نفت عمراً از صد دلار پایینتر نمییاد، اومد؟ گفتم هیچکس خ... نداره قطعنامهی سوم رو صادر کنه، صادر شد؟ خب تو چی؟ رفتی 20 سال واسه خودت نقاشی کشیدی، حالا اومدی رئیس جمهور شی؟ مگه بچه بازیه؟ مگه نقاشیبازیه؟ برو خط خطی تو بکن.. برو برو. هنری! مطرب! شنگول! بیادب!
17- بگم پس فردا شب بعد از اون شب که میخواستم تو سؤال 6 بگم چیکار کردی؟ بگم به ملت ایران؟ بگم؟
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت
22:8 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:
یادداشتهای طنز











