(قسمت دوم شنگول و منگول، حبهی انگول)
بازیگران این قسمت به ترتیب فهم و شعور:
حبهی انگول
خانم بزه
دوستان خانم بزه؛ «تیتیلاش» و «میتیلوش»
شنگول و منگول
دو دوست نره بز شنگول و منگول؛ «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه»
«تیتیش ناش» (دوست شنگول و منگول) و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»،
«شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»،
سخنرانان« انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم»
یک نره بز به نام «فرندشیپ»
بله بچههای عزیزم. قصه را تا آنجا برایتان تعریف کردم که خانم بزه به انجمن «حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم» (که منبعد جهت رعایت اختصار، «انجمن فشردگی به هم» نامیده میشود) رفت و همان لحظهی نخست، کسانی مخ دوستان وی؛ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و بردند و خانم بزه محو قلمبهپردازیهای سخنرانان شد. آنطرف هم در خانهی خانم بزه، شنگول و منگول و بزفرندهایشان؛ هری کوپرنیک و سینگل قشنگه، به همراه تیتیش ناش و بزفرندش ساسی مانکون، و شوستولا و نامزد غیررسمیش، اسی تهی، مشغول انجام حرکات موزون با این ترانه بودند:
گرفتن شیردونی اش سخته ولی راه داره
دیس دیس دیس (2بار)
حبهی انگول هم رفته بود توی اتاقش و داشت برای هجدهمین بار، مقالهی آلن بدیو در مورد چهار رخداد حقیقت را میخواند.
و اما ادامهی داستان:
در «انجمن فشردگی به هم» همان اول کار، دو فروند بز کاردرست فرنگ رفته که برای کار در طرح کوتاه کردن چمنهای محوطهی شرکت گوگل، به خارجه سفری داشتهاند، و زبان بزکی را با لهجهی میسیسیپی سفلی حرف میزدند، مخ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و همراه با خود آنها، به دوردستها بردند؛ به آنجا که خورشید در پس ابرها افول میکند، آنجا که پشهها روزها اتراق میکنند، آنجا که مرز عشقبارگی، غمپارگی، ولدادگی و خویشتنپیماییهای درونگرایانه است.
خانم بزه هم خسته از تنهاییها و مخزدگیها، نگاه کرد ببیند چیزی از حرفهای اولین سخنران میفهمد یا نه. سخنران اول، رئیس «جنبش تحکیم بزهای شیرخشکیدهی نمالیده» بود. نرهبزی به نام «فرندشیپ». کارش سخت بود. کار فرندشیپ را میگویم. در عین حال میبایست هم در باب فشردگی همه به هم سخن میگفت، هم یکجوری از بزهای شیرخشکیده ی نمالیده اعادهی حیثیت. این کار را بزهای جهان معمولاً به دو روش انجام میدهند. یا فقط درباب فشردگی «بز بز»(همان قاز قاز یا ور ور یا زر زر خودمان است) میکردند، یا شعری پر کنایه میخواندند و با بهانه قرار دادن ضیق وقت، سر و ته ماجرا را هم میاوردند. آقای رئیس راه دوم را انتخاب کرد. خلاصهی چیزهایی که او بزبز کرد به شرح زیر است:
1- هیچ بزی ، گوسفند نیست، مگر اینکه بز نباشد. (دانشمندان و فیلسوفان این جمله را با گفتهی دکارت که گفت « من فکر میکنم، تو فکر میکنی، او فکر میکند، ما فکر میکنیم،شما فکر میکنید، ایشان فکر میکنند» یکی دانستهاند.)
2- بزهای شیرخشکیدهی مالیده نشده، نه تنها از هرگونه به هم فشردگی استقبال میکنند، بلکه آماده هستند تا در این راه فشرده شوند.
3- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن قار قار
شپلی هپل هول
بله، اینگونه بود که با هلهله (همان بزبزه)ی جمعیت، آقای رئیس سخنرانی خود را به پایان رساند و آمد پایین خیر سرش. خانم بزه که حسابی تحت تأثیر این سخنرانی جانفزا، مهرپویا، منتها، خوشادا، سنگپا، سرتاپا، شلغما، منحنا و فرت و فورت قرار گرفته بود، رفت جلو و در نتیجه آقای رئیس هم رفت جلو. و درست بنابر همان اصل فیزیکی نیوتن که گفت «هر جسمی که برود جلو، جسم دیگر هم همان اندازه یا بیشتر میرود جلو» آن دو به هم رسیدند و وقتی آقای رئیس فهمید که شوهر خانم بزه چند سال پیش توسط آقای گرگه پاره شده، حسابی گل از گلش شکفت و چندبار دیگر قانون نیوتن را اجرا کرد هی.
اما بشنوید از آن طرف در مکان، که حبهی انگول کار خواندن مقاله را تمام کرده بود و داشت به این فکر میکرد که چرا فیلسوفان پستمدرن فرانسوی اینقدر احمق بودهاند که بدون احتساب معجزات هزارهی سوم، پایان سوژه و تاریخ را اعلام کردهاند؟ و همینطور شروع کرد به نوشتن یک یادداشت در باب رخدادهای عشق، آن هنری، انقلاب و کشف علمی و حقایق برخواسته از آنان که زندگی افراد را تحت تأثیر قرار میدهد. درست رسیده بود به بحث عشق، که یکدفعه منگول و سینگل قشنگه در حالیکه به هم گره خورده بودند با آهنگی پریدند توی اتاق:
ادا مدا اصلاً نیا
خودتو نکن لوس بیا لپمو بکن بوس
حبهی انگول هم که فکر میکرد حقوق شهروندیش با این حرکت حسابی انگولک شده است، با ناراحتی گفت:
«به قول افلاطون، بزهای نفهم، مثل خر میمانند. سرتون رو عین بز نندازین پایین بیاین تو اتاق. شاید شرت پام نبود. بعدش هم منگول خانم، اگه به مامان نگفتم این جواد موادا رو میارین خونه. خاک بر سرت با این بزفرندت. بز عنترتر از این نبود؟ لااقل میرفتی با مسعود رفیق میشدی. هم مثل خودت بزه، هم حداقل مزخرف میگه حوصلهات سر نمیره، هم دوستهای خوبی مثل هومن داره که می تونی کلی چیز راجع به نقش بز در هند ازش یاد بگیری.»
اما متأسفانه به دلیل عدم وجود فرهنگ دیالوگ در بین بزها، منگول قبل از پایان حرفهای حبهی انگول از اتاق خارج شده بود و او را با پیشنهاداتش تنها گذاشته بود. تنها چند لحظه بعد، سینگل قشنگه آمد توی اتاق و گلویش را صاف کرد و گفت: «بخواب بابا!» و رفت.
اما بشنوید از انجمن فشردگی که در آن، سخنران دوم یعنی معاون آموزشی مرکز جلوگیری از تجاوز بزهای کلهگنده به حقوق و خود بزهای کله کوچیک داشت در مورد تفاوتهای خلال بادام با خلال دندان صحبت میکرد. او اخیراً شدیداً، تقریباً فهمیده بود که خلال بادام، نسباً و ماهیتاً، عمراً ربطی به خلال دندان ندارد اصلاً. و مشغول نقل قول از کیرکهگور در مورد اصالت ترس و لرز به هنگام خلال کردن یا همان «دازاین» در فلسفهی هایدگر بود که آقای رئیس یک سیلی محکم از خانم بزه خورد و همه دیدند که خانم بزه با شعار « آقای رئیس حیا کن شیردونی رو رها کن» محل همایش را ترک کرد. آگاهان اطلاع دادهاند که ایشان دیگر هرگز پا به هیچ انجمنی نگذاشت و خودش رفت یک انجمن راه انداخت که من رویم نمیشود اینجا در انظار عمومی اسمش را بیاورم.
بله بچههای گلم، خانم بزه رسید به خانه و با کمال تعجب دید که آقا گرگه پشت در دارد به خودش میپیچد. جلو رفت و با چشمانی خونبار دو دستی زد توی سر آقا گرگه و گفت:
«خاک تو سرت که بلد نیستی دو تا بچه رو گول بزنی. »
گرگه هم که حسابی عصبی بود و زانوانش را به حالت پرانتزی به هم چسبانده بود و دو دستش را زیر شکمش جمع کرده بود گفت:
« به من چه خانم عزیز؟ دو ساعته دارم زنگ میزنم، اصلاً نمیشنوان که بخوان درو باز کنن. خاک بر سر شما با این بچه تربیت کردنت. همچین مشغول قر و غمزهان که اصلاً یادشون رفته باید بیان درو بازکنن و لنگ و پاچهی منو تست کنن. اون دختر کوچیکه ات هم که رفته تو دارو دستهی روشنفکران غرب زده و غرب زدگان روشنفکر. اصلاً خاک بر سر هرچی غربئه. خاک بر سر بزداری این محل که یه توالت نساخته اینجا، من از عصری تا بحال مردم از بس به خودم پیچیدم. اصلاً نخواستم این قصهی مسخره رو. جان بچهات بیا درو باز کن دارم می ترکم.»
و بدین ترتیب خانم بزه در را باز کرد اما بچههای گلم، خانم بزه و آقا گرگه صحنههایی دیدند که هر دو غم عمیق خود را فراموش کردند. آگاهان چیزی در این مورد نگفتهاند. فقط همین قدر بدانید که شنگول و هری کوپرنیک داشتند وسط خانه رقص بزگیلی اجرا میکردند که در فرهنگ بزی با لگدپراکنی به نواحی تحتانی بدن اجرا میشد و عواقب بدی برای نرهبزها داشت ، منگول و سینگل قشنگه هم نبودند! تیتیش ناش و شوستولا هم داشتند با بزفرندهایشان یک چیزهایی را تمرین میکردند که به زبان ما میشود «بالفعل شدن چیزهای بالقوه». اما در آن شلوغی صدای پیانوی شوپن میآمد. گویا حبهی انگول داشت دوباره با ظرف سیبزمینی تانگو میرقصید.
شما هم بلند شید برید بکپید به این مزخرفات من گوش ندید.








