تذکر:
خودم میدانم که اسم گوسفند سومی حبهی انگور بود نه حبهی انگول. در ضمن فرق میان انگور و انگول را هم خوب میدانم؛ انگور را میخورند و یا میخورانند و انگول را میشوند و یا میشوانند (انجام میدهند).
داستان:
یکی بود، دو تا نبود. یک شب خانم بزه میخواست برود یکجایی که ورود بچههای زیر 18 سال به آن محل بد بود. خانم بزه برگشت به سه تا بچهاش که آنها هم بر حسب اتفاق بز بودند و از آنجا که پدرشان هم از ریشه خیلی بز بوده، بُزیتی بسیار داشتند، گفت:
- « شنگولکم! منگولکم! »
شنگول و منگول هم که داشتند جومونگ نگاه میکردند بدون این که رویشان را برگردانند گفتند:
- « خودمون میدونیم. مواظب حبهی انگول باشیم که بیاجازه نرود سر کتابها و خدای نکرده بی.بی.سی فارسی نگاه نکند.»
- «آفرین دخترای خوب. نیام ببینم باز بز پسرهارو ریختین تو خونه و حبهی انگول هم داره مقاله آلن بدیو با ترجمهی مراد فرهادپور دربارهی چهار رخداد حقیقت رو میخونهها؟»
شنگول و منگول با هم برگشتند و با نگاههایی به مادرشان فهماندند که اگر میخواهد سالم برود، زودتر برود.
خانم بزه هم کیف مارک «جاستین ماشتیل»ش را روی شانه انداخت، کفشهای «شاستیل بالاسِ» پاشنه 7 سانت را به پا و سندلهای «آختن نکنا ینطور»ش را به دست کرد و با فرم خوبی به راه افتاد (از همان فرم ها که وقتی کسی از کنار شما رد میشود دوست دارید بایستید، برگردید و با چشمانی خونبار، تا بینهایت به پشتش نگاه کنید).
حالا اگر گفتید خانم بزه داشت با این فرم خوب کجا میرفت؟ چی؟ یعنی نمیتوانید حدس بزنید که یک بز شوهر مرده با کیف مارک «جاستین ماشتیل» کجا دارد میرود؟
وای... نه نه. ذهن تان خیلی منحرف است. خانم بزه با دوستانش «تیتیلاش» و «میتیلوش» قرار داشت. این سه بز، عاشق عضویت در انجمنها بودند. و چون حوصلهشان از کارهای تکراری سر میرفت و احساس پوچیدگی میکردند، زود میرفتند توی یک انجمن دیگر. مثلاً هفتهی پیش، از انجمن حمایت از «بزبچههای بیشیر» آمدند بیرون چون همهی اعضای ماده میبایست وظایف سنگینی را در قبال بزبچههای بیمادر و البته پدران آنها بر عهده میگرفتند و مدام هی اینکار را تکرار میکردند.
البته در این میان اگر باز هم انجمن حمایتی پیدا میشد خیلی باحالتر بود. به خصوص تیتیلاش که عاشق انجمنها از نوع حمایتی بود. آن روز هم یک انجمن جدید پیدا کرده بود؛ «انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم». این انجمن البته کمی سیاسی بود و برای هر سهی آنها جذابیت داشت. آنها هیچوقت حتی وقتی شوهرانشان زنده بودند به چنین اماکنی نرفته بودند. البته میتیلوش یکبار تا «قُزوین» رفته بود و آنجا چیزهایی در مورد فشردگی و ائتلاف همه به هم شنیده بود.
کاری نداریم، خلاصه خانم بزه رسید به دوستانش و کلی توی خیابان هر و کر کردند و چندتا نربز خسته و تنها هم آمدند و متلکی انداختند و رفتند و دوستان به سمت انجمن روان شدند.
اما بشنوید از آنطرف؛ به محض اینکه خانم بزه پایش را از خانه گذاشت بیرون، شنگول و منگول زنگ زدند به بر و بچههای تیم ملی. حبهی انگول هم رفت توی اتاقش، مقالهی بدیو را باز کرد و برای هجدهمین بار شروع کرد به خواندن. طولی نکشید که «تیتیش ناش» و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»، «شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»، و دو دوست نربز شنگول و منگول یعنی «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه» آمدند به مکان و با آغاز موسیقی شروع کردن به حرکات موزون و ترکاندن.
حالا بر گردیم به اینطرف، سراغ خانم بزها... اُه..اُه...اُه... نه نه . بریم همونطرف. اینجای ماجرا بدآموزی دارد.
کاری نداریم. حبهی انگول مقاله را تا ته خواند و دوباره به این نکته فکر کرد که چرا رخداد عشق در زندگیش پیش نمیآید؟ چرا عشقاش نمیشود؟ چرا تنها مانده است و چرا بزها هرجا میخواهند بروند مجبور اند دو جفت کفش به پا و دستشان کنند؟ و با خودش گفت:
«نکند چون من بُز فِرِند ندارم، همه فکر کنند که من و «هوزمنه» مثل هیتلر و کوبچیک همجنسباز هستیم؟» (لازم به ذکر است که هوزمنه تنها دوست حبهی انگول بود که از 12 ماه سال، 11 ماه در هندوستان و یک ماه باقی مانده را هم
در کف بود و کوبچیک هم دوست دوران جوانی هیتلر بوده که خیلی همدیگر را ماچ میکردهاند. در ضمن یک چیزی هم بگویم که این مطلب ته ندارد، اگر دنبال ته ماجرا هستید، همینجا سرش را ول کنید.)
اما در انجمن، فضا بسیار پرشور بود. میتینگهای پر حرارتی هرگوشه براه بود و هرکس یک میکروفون گرفته بود دستش و داشت از یک چیزی حمایت میکرد. در این میان تیتیلاش و میتیلوش به گروهی پیوستند که حذف پوست هندوانه از سبد غذایی بزها را در دستور کار خود قرار داده بودند و خانم بزه هم دوستی را دید و فال قهوهای گرفت و به سخنرانیهای مختلف گوش کرد ببیند چیزی میفهمد یا نه، که دید نمیفهمد.
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت
1:41 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:
یادداشتهای طنز








