تبليغاتX
مک پک دونده
« آخ ! ولاديمير فانتاستيك و با صفايم !
اين حرامزاده‌ها تا يك دقيقه‌ی ديگر خاموشی می‌‌زنند و آنوقت من حتي تا دم تختم هم نمی‌توانم بروم چه برسد به آنكه بتوانم بی آنكه اجحافی در حق فاجعه‌ی مذكور بشود ، آنرا تمام وكمال برايت بنويسم. پس با عذرخواهی فراوان، شرح دقيق فاجعه‌ی در شرف وقوع را به نامه‌ای ديگر موكول می‌‌كنم. ضمناً عكس دسته جمعی ای را كه به اتفاق يانيس ، هيوز ، ويكتور خارا ، آرتور رمبو و كنزا برو اوئه گرفته‌ایم، به همراه اين نامه برايت می‌فرستم. همه چيز يك روز راست و ريست می‌شود. اگر سگ غریبی توی کوچه دیدی، نان لازم نیست، دست راستت را روی شانه‌اش بگذار.

16 ماه مه 1945
آسايشگاه‌هانور   ـ   اردوگاه آشو ويتس
دوست دار تو  ـ  پدرت،فرانسوآ

تاريخ نامه اعتباری نداشت. بابا سال‌ها بود كه ديگر در اين زمان زندگی نمی‌كرد و هر چه در پيرامونش می‌‌گذشت تداعی كننده‌های اغلب بی‌معنی‌ای بودند كه تنها خاطره‌ای فراموش شده از زندگی را يادآوری می‌‌كردند؛ آنگاه تصوير زنده شده پس از طی مسير طولانی و پيچاپيچ شبكه‌ی فلسفی و شاعرانه‌ی مغز به خواب رفته اش كه منقش به تصاوير انتزاعی پيش از تاريخ غارها بود ، به شكل يك فراواقعيت خلق الساعه از ذهنش تراوش می‌‌كرد و در فضا بی آنكه مخاطبی بيابد رها می‌‌شد.
مادر که مرد، تمام تلاشم را کردم که به این زندگی فریبنده و مشمئز کننده برگردانمش. شاید اعتقاد بیشتری لازم بود. باید بیشتر زندگی را برایش توضیح می‌دادم و دروغ بیشتری می‌گفتم تا به جمع ما ملحق شود.
 اجازه نمی‌دادم از من جدايش كنند هرچند کارم از کوزت، زمانی که برای تناردیه کار می‌کرد سخت تر شده بود. هرجا گیر می‌آورد کثافت‌کاری می‌کرد و بعد هم با بیلی در دست در خانه و محل می‌پلکید و  به دنبال خاک می‌گشت. معتقد بود گربه‌ها معنی زندگی را خوب فهمیده اند که خاک را برای پوشاندن گندکاری‌های شان انتخاب می‌کنند. در لیوانی که آب وچای می‌خورد ادرار می‌کرد و گاهی فراموش می‌کرد که مایع درون لیوانش ادرار است یا چای دیشب که با آب مخلوط شده. می‌گفت آدمی‌چیزی نیست جز دستگاه مخصوص تبدیل عناصر موجود در جدول مندلیف به گه. دلش نمی‌خواست در را برویش قفل کنم اما از وقتی که تلویزیون خانه را برد و با پولش 100 جلد از کتاب «سرگشته راه حق» خرید و بین همسایه‌ها مثل نذری پخش کرد، مجبور شدم در خانه حبسش کنم. دوستش داشتم و  تا وقتي كه موتور ساز نبش كوچه را به قول خودش بعد از 5 سال شناخت و به جرم جاسوسی برای نازيها كتك مفصلی زد و خودش هم از شدت گريه و غم ناشی از به ياد آوردن آن همه شكنجه‌ی خيالی بی هوش شد، مانع رفتنش شدم.
 ده روزی که نبودم، خانه را بیش از پیش سوسک گرفته بود. لعنت به این کارخانه‌های تولید سم سوسک کش. من اگر کاره ای بشوم اول می‌دهم سیاستمدارها را با سنگ پا آن‌قدر بسابند تا زجر کش شوند،بعد مدیران و دانشمندان پرتلاش عرصه‌ی سوسک کشی را به خاطر دری وری‌هایشان با همان داروهای کذایی سیراب کنند. هر گوشه ای را نگاه می‌کردی گله ای سوسک و مورچه روی  چیزی افتاده بودند و آبادش می‌کردند. تلفن زنگ زد. کارها داشت جور در می‌آمد. پترا الکساندرا بود:
     - سلام به روی ماهت..عید تو هم مبارک. هیچی داشتم نامه‌ی بابا رو می‌خوندم...
خودکاری از روی میز برداشتم و روی یک تکه کاغذ ، مشغول خط خطی کردن شدم.
    - آره حالش خوبه....تازه رسیدم. دارم دنبال یه جایی می‌گردم واسه خواب. انگار زلزله شده تو این خونه.
دایره ای را که کشیده بودم با چند خط صاف تبدیل کردم به جوانی که گوشه ای ایستاده. البته جز خودم کسی این را نمی‌فهمید مگر آنکه به اندازه‌ی من نشانه شناسی بیضوی می‌دانست.
- منم دلم برات تنگ شده.
لعنت به این زبان. آدم‌ها بزرگ ترین دروغ‌ها را پشت تلفن می‌گویند. بعضی وقت‌ها برایم اثبات می‌شود که گراهام بل فقط برای اینکه آدم‌ها راحت تر اراجیف شان را تحویل هم بدهند،تلفن را اختراع کرد.
- آره هنوز دور گردنم ئه..محال ئه در بیارمش..
واقعاً که عجب استعدادی در بروز احساسات پاک داشتم. آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند که بیشترین ظرفیت را برای گه زدن به زندگی خودشان دارند. «بدون تو زندگی محال ئه»،«هیچ کس رو به اندازه‌ی تو دوست نداشتم»، «قلبم مال توئه، عاشقتم، خرابتم، رسواتم، سگتم، خرتم، اصلاً باغ وحشت‌ام. بیا منو چرخ کن!...» می‌بینید که، آدم عقش می‌گیرد. به قول افلاطون در بخش اول سخنرانی متینش در بیابان، عاشق‌ها همیشه اسهال‌اند و در حال آبادکردن پیرامون شان. البته پیشنهاد نمی‌کنم دنبال چنین جمله‌ای از او بگردید. به هرحال حرف است دیگر، به کسی نسبت بدهیم بهتر از این است که از خودمان دری وری بسازیم.
چشمم به نقاشی بود. مردکی که با دستان خودم کشیده بودم، طی یک مکالمه‌ی عاشقانه داشت به درخت کنارش گند می‌زد. فکر می‌کنم مصرع دوم آن شعر معروف که می‌گوید اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان جیشش گرفته سکته کرده، بوده است.
- من هم دوستت دارم. کی برمی‌گردی؟
دیگر داشتم شورش را در می‌آوردم. دو قطره اشک گوشه‌ی چشمانم جمع شد.
- کاش به جای این همه سوسک، تو اینجا بودی.
طبق معمول حرفم را به بدترین شکل موجود و بی اعتنا به هم‌نشینی و جانشینی کلمات و حوزه‌ی عمومی‌ زبان‌شناسی و زحمات جناب آقای سوسور، گفتم:
- منظورم اینه که یعنی کاش زودتر بیای.
آقای عاشق کنار درخت، داشت شلوارش را بالا می‌کشید.
- باید خونه‌ی منو ببینی. قول می‌دم طولی نمی‌کشه که خانوم خوشگل و مامانی ای مثل تو به طرفه العینی از من به خاطر خونه‌ای که دچارشم، متنفر می‌شه.
آقای جوان اطرافش را نگاه کرد و چاقویی را از جیبش درآورد. ناگهان درخت را بغل کرد و بارها بوسید و گریه کرد و در حالی‌که مدام عذر خواهی می‌کرد روی درخت نوشت:
«من ،این گوشه‌ی طبیعت را به گند کشیده ام. لطفاً جای دیگری را برای انجام وظیفه‌ی انسانی خود انتخاب کنید.»
شاید پیش خودتان بگویید یک آدم چگونه می‌تواند با چاقو این همه چیز روی درخت بنویسد؟خوب در جواب‌تان می‌گویم: تا به حال عاشق شده‌اید؟
 - منتظرتم، عزیزم.
این را گفتم و گوشی را گذاشتم. رفتم پشت پنجره. سگ غریبی در کوچه وجود نداشت که دست راستم را روی شانه‌اش بگذارم تا این داستان قشنگ تمام شود.
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:50 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها: داستان‌ها