تبليغاتX
مک پک دونده


آخرین دیدارمان را در توالت‌های پارک لاله ترتیب دادیم. فرار فکر هردوی‌مان بود. تفاهم عجیبی در این زمینه داشتیم و هر کدام‌مان به دلیلی از این بابت خوشحال بودیم؛ من به این خاطر که سرانجام رؤیای فرارم با یک بابایی محقق شده بود و جی. لو از این بابت که کلی در دبیرستان‌شان پز می‌داد که یک خری حاضر شده با او فرار کند. آخر یکی از مشکلات روحی روانی جی. لو این بود که کسی حاضر نبود کاری با او بکند، حتی فرار!

×××

پ:  گیجم
د:  از سرما؟
پ:  نه، از معده به گمونم، از سه شنبه تا حالا تو خونه‌ام
د:  چرا؟؟؟؟
پ:  هموار شدم. دارم ویرایش یه فرهنگ رو تموم می‌کنم که یه ببویی کار کرده... همواره شدم
د:  :-s  کی تموم میشه؟

پ: باید امشب تموم می شد، ولی دیشب تا صبح کار کردم. امروز هم تا الان. تازه رسیدم به حرف دال

د:  وای!! خیلی کثیفه؟

پ:   از اول می‌نوشتمش بهتر بود

د: چقدر می دن بابتش؟

پ: 400.... دلم می‌خواد برم تو علف‌ها بچرم

د: «عصر عجیب زمستان، می‌خواهم درخت باشم»

خوبه؟
خوبه؟

پ:  تو علف ها؟

د: نه! این قبل از اون بود

پ:  اهان، بد نیست، صفحه‌ای 1000 تومن

د:  پس درخت بودن برای من خوبه همچنان

پ:  من برم ادامه بدم

د:  اوکی

×××

جی. لو دختر خوش‌زبانی بود با موهایی شبقی، چشم‌هایی مورب و لب‌هایی که خود به خود رنگ هوشربایی داشتند. صدای مسحور کننده‌ای داشت و وقت حرف زدن ته بعضی جملات را قدری می‌کشید و ته بعضی‌ها یکدفعه سکوت می کرد. اما آن‌موقع بنا به ضرورت، تمام این زیبایی‌ها را زیر سر صاف و پوستی قرمز- قهوه‌ای پنهان کرده بود. تک زبانی حرف می‌زد و موقع خندیدن لپ‌هایش را با شست و انگشت سبابه‌اش فشار می‌داد که یک‌وقت بلایی سر دهانش نیاید. به گمانم فوبی‌فک (فوبیای در رفتن فک) داشت. دو سال پیش از آشنایی با من هم ضربه‌ی روحی بدی خورده بود که به یک خودکشی ناکام منجر شده بود. ماجرا ازاین قرار بود که یک بازیگر منحرف هالیوودی به نام جنیفر لوپز، لقب او یعنی جی. لو را دزدیده بود و حسابی با آن، اسمی در سینمای جهان در کرده بود که بیا و ببین. بیچاره جی. لو هم یک روز که پای نت نشسته بوده، اندام متورم و قلمبه‌ی این بازیگر منحرف را می‌بیند و وقتی می‌فهمد زنیکه لقب او را دزدیده، حسابی افسرده می‌شود، آن‌قدر که پانزده تا قرص را یک‌جا می‌خورد و کارش به بیمارستان می‌کشد که خب، خوشبختانه چون قرص‌های شیاف پدرش را اشتباهی خورده بوده، فقط روانی مزاج می‌گیرد و به موجود عجیب دیگری تبدیل می‌شود.

×××

د: هستی؟
...
چی شدی؟
تموم شد فرهنگه؟

پ:  نه

د: هنوز رو علف ها راه نرفتی؟

پ:  نه

مشکلات و بیم ها همیشه به سراغمون میان
ناچاریم
ولی لازم نیست یه صندلی هم بهشون بدیم که بتمرگن
سرپا وایسن، خسته می شن می رن
ولی تو گویا عادت کردی چای بذاری جلوشون
؟

د:  دقیقا

پ: خب نکن

لااقل تو چاییشون بشاش

د:  زشته

ناراحت می شن

پ:  یا تو چایی شون بشاش یا می شاشن به زندگیت

به بختت
به رؤیاهات

د: من گاهی دلم می خواد یه چادر سیاه سر کنم،

و عصر با یه زنبیل قرمز راه بیفتم تو خیابونا
و هیچ نگرانی ای ، بزرگتر از بی شام موندن شوهر و بچه هام نباشه
واقعا می خواما

پ: ولی هرکس باید تو موقعیت خودش این حسو داشته باشه

گمونم
وقتی هر کاری از دستت براومده باشه
کرده باشی
هیچ وقت احساس بدبختی نمی کنی

د:  از یه جایی به بعد

انگار هیچوقت این حسه نمیاد سراغت
«وقتی هر کاری از دستت براومده باشه «
کسی رو دیدی تاحالا؟
هر کاری
همیشه؟

پ:  آره

شک نکن
طبیعت به شدت عادله
اگه یه گل زیر درخت گردو درمیاد و نمی تونه خوب نفس بکشه
دلیل بودنش لابد گل دادن نبوده
شاید اومده فقط
که نشون بده یه گل زیر درخت گردو چه شکلیه
می دونی که زیر درخت گردو چیزی سبز نمی مونه؟
من برم

د:  اوکی

×××

امکان تماس تلفنی با جی .لو را نداشتم و به همین خاطر مجبور بودم هردفعه که می‌خواهم ببینمش، تا پارک لاله بروم.  آخرین دیدارمان را هم همان‌جا ترتیب دادیم.

رفتم توی توالت و صدایش کردم. پشت در توالت نوشته بود :«یادگاری از برو بچه‌های ...» باقیش ناخوانا بود. فقط مشخص بود که بر و بچه های فلان‌جا گروهی از این توالت بازدید کرده‌اند و خواسته‌اند با این حرکت، اقدام عظیم خود را ثبت کنند.

چمباتمه زدم روی کاسه، سیفون را کشیدم، شلنگ را گذاشتم توی آفتابه و طوری شیر را باز کردم که بیشترین صدا را تولید کند. نباید کسی صدای‌مان را می‌شنید.

گفتم: جی.جی... خوبی بلا گرفته؟جی. لو آرام از پشت آفتابه‌ی رنگ‌پریده خزید بیرون. شاخک‌ها را تکانی داد و خزید روی بند کفشم و خیلی سریع با آن پاهای پرزدارش تا روی زانو بالا آمد. درست جلوی صورتم بود. دست‌هایش را به هم چسباند و  گفت:
-    چی شد؟ پول جور کردی؟
-    همین روزا جور می‌شه.
سرش را انداخت پایین و از آن‌جا که دختر کم‌رویی بود، توی دلش گفت:
-    یکساله داری همینو می‌گی... دیگه طاقت ندارم... دیگه به این‌جام رسیده... می‌تونی تصور کنی زندگی تو یه توالت چقدر سخته؟!
آفتابه پر شده بود. شیر را بستم و آفتابه را توی کاسه توالت خالی کردم. و دوبار شلنگ را داخلش گذاشتم و شیر را باز کردم.گفتم:
-    برای من هم سخته...
سرش را بالا آورد. چشم‌های نخودیش پر از اشک بود اما از این‌که حرف دلش را خوانده بودم خنده‌اش گرفته بود.
-    آخه سختی تو چیه؟
-    بیا دعوا نکنیم. راستش می‌خواستم وقتی قطعی شد بهت بگم. دارم یه خونه‌ی بزرگ می‌گیرم تو کرج. اگه جور بشه می‌برمت از شهر بیرون. می‌برمت اون‌جا برای خودت بچرخی تا روزی که بشه طلسمتو شکست. تا روزی که او جی.لوی زیبا بیاد بیرون از زیر این پوست سخت.
هر دوآرام گریه می‌کردیم. که هم آفتابه پر شد و هم یکی با لگد کوبید توی در.
×××
د: هستی؟
الو
هستی؟
داری به سگا غذا می‌دی؟
حوصله نداری؟
...

بای

شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:32 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها: داستان‌ها