سلام آقای ونزوئلا
حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسمتان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرفاید.
اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دستتان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت میکنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانهی یکی از فامیلهایمان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم میکند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان میدهند. توی آن فیلم از شما بد میگفتند و میگفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور میگیرید میدهید به فقرا. بعد فقرا هم نمیتوانند کشاورزی کنند، زمینها را همینطوری لمیزرع رها میکنند و چون هوای آنجا مشت است، همینطوری گله به گله باقالی در آن زمینها در میآید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایهداری را دادهاید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایهداران را میدهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمیتوانند زمینهایشان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همانها. من آنجا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیلمان و به کل دم و دستگاهشان شاشیدم.
آقای ونزوئلا!
من میدانم که شما خیلی با آمریکا دشمناید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامهها در کنار آن مردیکهی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او میگویی:
«حالا با تو دست میدم ولی یک دهنی از تو ... کنم. میدم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته اینها را به اسپانیایی میگفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سهویروس روس! » و الی الخ.
آقای ونزوئلا!
هرکاری توی خانهات میکنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیسها و ماهوارهها برای من فرستادند که توی آنها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام میدادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بیپدرها هیچی تنشان نبود جز همان چیزهایی که ننهی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشمهایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زدهای به آنها و نیشتان هم تا بناگوش باز است.
آقای ونزوئلا!
در مورد بانکتان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری اینجا کارمند بانک کنی، من هم قول میدهم مال تمام خاندانمان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه میتوانی حقوقشان را با سیبزمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندانشان را با پیاز میدهند چه کم داری؟ اینجا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیبزمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفتخیز بودن، سیبزمینی خیز است. ما اینجا آنقدر سیبزمینی داریم که صبحها دست و صورتمان را هم با سیبزمینی میشوییم، با سیبزمینی مسواک میزنیم، گردو میشکنیم، جای پودر رختشویی میریزیم تو ماشین لباسشویی، باهاش کاردستی درست میکنیم، جای کرایه میدهیم دست راننده تاکسیها، جای اسباببازی میدهیم دست بچهها، جای تنبیه میدهیم دست اراذل و اوباش، استفادههای بهداشتی از آنها میکنیم، استفادههای غیربهداشتی میکنیم، جای تخم مرغ میگذاریم زیر مرغهای کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان میکاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیبزمینی زدم تمام دیشهای شرابخواران محلهمان را پیاده کردم. دوست داری؟
آقای ونزوئلا!
تو که هفتهای سه روز ایرانای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتینهایش را پایش کند. نمیدانی اینجا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تیشرتها که هیچ، روی شرتهایشان هم چاپ کردهاند. میگویند سوسیال میآورد. باور نمیکنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.
آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت میگویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیبزمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»
حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسمتان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرفاید.
اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دستتان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت میکنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانهی یکی از فامیلهایمان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم میکند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان میدهند. توی آن فیلم از شما بد میگفتند و میگفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور میگیرید میدهید به فقرا. بعد فقرا هم نمیتوانند کشاورزی کنند، زمینها را همینطوری لمیزرع رها میکنند و چون هوای آنجا مشت است، همینطوری گله به گله باقالی در آن زمینها در میآید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایهداری را دادهاید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایهداران را میدهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمیتوانند زمینهایشان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همانها. من آنجا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیلمان و به کل دم و دستگاهشان شاشیدم.
آقای ونزوئلا!
من میدانم که شما خیلی با آمریکا دشمناید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامهها در کنار آن مردیکهی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او میگویی:
«حالا با تو دست میدم ولی یک دهنی از تو ... کنم. میدم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته اینها را به اسپانیایی میگفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سهویروس روس! » و الی الخ.
آقای ونزوئلا!
هرکاری توی خانهات میکنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیسها و ماهوارهها برای من فرستادند که توی آنها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام میدادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بیپدرها هیچی تنشان نبود جز همان چیزهایی که ننهی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشمهایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زدهای به آنها و نیشتان هم تا بناگوش باز است.
آقای ونزوئلا!
در مورد بانکتان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری اینجا کارمند بانک کنی، من هم قول میدهم مال تمام خاندانمان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه میتوانی حقوقشان را با سیبزمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندانشان را با پیاز میدهند چه کم داری؟ اینجا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیبزمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفتخیز بودن، سیبزمینی خیز است. ما اینجا آنقدر سیبزمینی داریم که صبحها دست و صورتمان را هم با سیبزمینی میشوییم، با سیبزمینی مسواک میزنیم، گردو میشکنیم، جای پودر رختشویی میریزیم تو ماشین لباسشویی، باهاش کاردستی درست میکنیم، جای کرایه میدهیم دست راننده تاکسیها، جای اسباببازی میدهیم دست بچهها، جای تنبیه میدهیم دست اراذل و اوباش، استفادههای بهداشتی از آنها میکنیم، استفادههای غیربهداشتی میکنیم، جای تخم مرغ میگذاریم زیر مرغهای کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان میکاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیبزمینی زدم تمام دیشهای شرابخواران محلهمان را پیاده کردم. دوست داری؟
آقای ونزوئلا!
تو که هفتهای سه روز ایرانای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتینهایش را پایش کند. نمیدانی اینجا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تیشرتها که هیچ، روی شرتهایشان هم چاپ کردهاند. میگویند سوسیال میآورد. باور نمیکنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.
آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت میگویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیبزمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت
23:46 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:
یادداشتهای طنز








