تبليغاتX
مک پک دونده

نوشته‌ی دوم در حاشیه‌ی آن کتاب هلو، آن مظهر عجایب و ختم علوم خفیه؛ «موسیقی از نظر علم و دین»


سلام محمدرضا جون

حالت خوبه؟
اگر از احوال اینجانب خواسته باشی، باید بگویم ملالی هست که بدجوری دارد با من ور می‌رود. لابد می‌خواهی بگویی من را نمی‌شناسی! نباید هم بشناسی. چون این تو بودی که مرا اغفال کردی، من که تو را اغفال نکردم. پس بگذار ماجرا را از اون اول برات بگم.
محمدرضا!
ماجرا برمی‌گردد به 15 سال پیش. دوم راهنمایی بودم. من داشتم به شدت فوتبال و هندبال بازی می‌کردم و سر کلاس‌ها کاغذ تفی می‌کردم و به سقف می‌چسباندم که یکهو معلم انشایمان ما را ور داشت برد شیراز. نامرد ما را برد وسط باغ ارم. اردیبهشت هم بود. می‌فهمی که...؟ بهار بود و من هم حسابی داشتم مرد می‌شدم. یکدفعه معلم انشاء زد زیر آواز. من دقیقاً یادم نیست در آن لحظه داشتم چه‌کار می‌کردم ولی به گمانم یا داشتم با لوله خودکار ماش می‌زدم پس گردن یکی از بچه‌ها یا داشتم ترتیب گل‌ها را می‌دادم که یکهو یکی زد زیر آواز. چشمت روز بد نبیند محمدرضا. دستم شل شد. لوله ‌ی خودکار از دستم افتاد. راه دماغم وا شد و بو رفت توش؛ بوی گل‌های اردیبهشت، بوی باغ ارم، بوی شیراز، بوی بهارنارنج، بوی همه‌ی این انحرافات... و من منحرف شدم به راه راست.
لابد می‌پرسی این‌ها به تو چه ربطی دارد؟
محمدرضا!
معلم انشاء بهار دلکش را می‌خواند! و شب هم در خوابگاه، یکی از نوارهای تو را گذاشت توی ضبط و صدایت با بوی گل‌ها و همان چیزهای دیگر رفت توی مخم. باز هم می‌گویی به تو ربطی ندارد؟ من خراب شدم محمدرضا! تو مرا خراب کردی.
بگذریم. حالا چرا این حرف‌ها را پیش کشیده‌ام. راستش را بخواهی چند روز پیش نامه‌ای در مورد یک کتاب نوشتم که اگر نخوانده‌ای حتماً بخوان، چون برای آینده‌ات خوب است. تو که به موسیقی علاقه داری، تو که ساز می‌سازی و ساز هم می‌نوازی، باید این کتاب را چند بار تهیه کنی و یک بار بخوانی. تازه بد نیست اگه حسین را هم می‌بینی بدهی او هم بخواند. شنیدم حسین و کیوان هم به ساز علاقه دارند.
محمدرضا جون!
موسیقی تأثیرات مخربی بر مغزت دارد. اگر تا الان نشده‌ باشی، مطمئن باش که چنان‌چه به این کارهایت ادامه بدهی بزودی دیوانه می‌شوی. البته مرض‌هایی که در این کتاب برای سازنوازان و سازداران پیش‌بینی شده یک اسم هایی دارد خفن که با اجازه از خودش رفرنس می‌دهم:

در صفحه‌ی 27 این کتاب ملوس، در باب آثار روانی موسیقی آمده است:
«از آن‌جا که موسیقی از راه احساسات صورت می‌گیرد و به مقتضای نوع خود درجه‌ای از احساس و هیجان را برمی‌انگیزاند لذا جا دارد به آثار روانی موسیقی اشاره کنیم؛
1-    بیماری مانی (نوعی جنون)
اهنگ‌های مهیج می‌تواند اعصاب را به قدری تحریک کند و نظام آن‌ها را مختل نماید که انسان را دچار اغتشاشات و آشفتگی‌های روانی نماید، و در نتیجه فعالیت‌های بی‌موقع، خوشی‌های ناگهانی، خنده‌های بی‌جا، پرگویی، ادای سخنان مسخره و هذیان آمیز و عصبانیت از انسان سر می‌زند و در ادامه ممکن است این حالت، او را به مرض مانی مبتلا کند.»


(حالا می‌فهمم دلیل این‌که وقتی می‌روی روی صحنه مدام هی وسط ساز زدن بقیه حرف می‌زنی چیست. گفتم یک مشکلی داری ها! اما بقیه می‌گفتن داری آواز می‌خونی! این کنسرت آخر هم که هی می‌رفتی بیرون و هی می‌آمدی روی صحنه به همین خاطر بود پس، به خاطر مانی بود! آخر مجلس هم طاقت نیاوردی و نشستی دوباره همون آهنگه رو خوندی که برای مرغِ دختر همسایتون، سحر گفتی. نکن!)
 
2-    «خیال‌بافی (پارانویا)
بیماری دیگری که ممکن است بر استماع موسیقی مترتب شود بیماری خیال‌بافی است. شخص مبتلا به این بیماری ادعاهای بی‌مورد و خالی از حقیقت و پوچ و بی‌فایده می‌نماید و خود را از هر حیث و از هر لحاظ برتر و بلندمرتبه‌تر از دیگران می‌داند.
ویکتور هوگو می‌گوید: «علت این که ما از موسیقی خوشمان می‌آید این است که در عالم خیال‌ها و رؤیاها فرو می‌رویم» و این ارمغان خوبی برای جامعه نخواهد داشت. زیرا دکتر فاربیرو می‌گوید: «قسمت عمده‌ی خودکشی‌ها از خیالات است».


(خوب شد؟! فقط مونده بود ویکتور هوگو ضایعت کنه که کرد. عزیز من چرا هی می‌گی من شوالیه‌ام، دکترا از انگلیس دارم، به من مجوز نمی‌دهند و از این حرفا؟ خب برو دکتر روان‌درمان‌کننده! ممدجون ما یه همساده داشتیم از همین پارانویاها داشت رفت خارج خوب کردنش ها! تو هم که هی داری می‌ری خارج، یه دکتر پارانویا هم برو ببین چی می‌گه.)

3-    «تضاد روحی (سیکلوتمی)
ممکن است که انسان از شنیدن آهنگ‌های شورانگیز یا غم انگیز، مبتلا به بیماری تضاد روحی شود؛ زیرا در اثر این عمل، بر اعصاب سمپاتیک فشار وارد می‌شود، و اعصاب پاراسمپاتیک ناراحت می‌گردد، و در نتیجه یک انقلاب عصبی پدید می‌آید؛ زیرا اعصاب و روان در برابر دو حالت متضاد قرار گرفته و در نتیجه در فرد حالت متضاد روحی پدید می‌آید و آثار خود را ظاهر می‌سازد و لذا گاهی می‌خندد و ناگهان در حین خنده به گریه می‌افتد و باز بعد از مدتی حالت طرب و نشاط پیدا می‌کند و به شدت می‌خندد و طولی نمی‌کشد که متأثر و گریان می‌گردد. »


(محمدرضا شجریان!
من از تو شکایت می‌کنم. تو من را مریض کرده‌ای. تو با آهنگ‌های شورانگیز و غم‌انگیزت بر اعصاب سمپاتیک من فشار وارد کرده‌ای! من اعصاب سمپاتیکم را از تو می‌خواهم. میلیون‌ها ایرانی که به آهنگ‌های تو گوش کرده‌اند همه، اعصاب‌ سمپاتیک‌شان را از تو می‌خواهند. تازه! تو اعصاب پاراسمپاتیک ما را هم ناراحت کرده‌ای. خدا ایشالا بی‌سمپاتیک‌ات کنه! ایشالا پارا سمپاتیک‌ات پاره بشه! ایشالا همچین حالت متضاد روحی در تو پدید بیاد که نتونی باقالی پاک کنی. چه برسه به ساز زدن.)

4-    «هیجان
هیجان عبارتند از حالت آشفتگی، به هم خوردن تعادل، پاسخ شدید و ناموزون به محرک. امروزه در زندگی بشر از آن‌جا که هیجان‌ها تأثیر فراوانی در رفتار، شخصیت و سلامت افراد دارد، مورد توجه ویژه‌ روانشناسان قرار گرفته‌اند.
هیجان موسیقی مستقل است و هیچ‌گونه ارتباطی با اراده ندارد؛ زیرا نوسانات صوتی، پس ازآن‌که مغز، کار خود را آغاز می‌کند همه‌ی بدن ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. هیجان موسیقی ناهشیار است. (به نقل از مجله رنالیه، پاریس، 1397)
... روانشناسان معتقدند که امراضی از قبیل زخم معده، کمبود ویتامین، رماتیسم، بیماری‌های اعصاب و روان، بیماری قند در مواردی و برخی امراض مهلک دیگر از هیجان و التهاب سرچشمه می‌گیرند، و موسیقی یکی از عوامل اصلی هیجان می‌باشد.»


محمدرضا شجریان!
 دیگر کارت تمام است. ببین با جوان مردم چه کرده‌ای! کاری که تو کردی از جنایت آمریکا در هیروشیما بدتر است. هولوکاست که وجود ندارد ولی اگر وجود داشت، کار تو از کار هیتلر با یهودی‌ها بدتر بود! یکدفعه بمب می‌بستی به خودت می‌آمدی من را منفجر می‌کردی دیگر! چرا اینقدر زحمت کشیدی رفتی ساز و آواز تمرین کردی؟ من نمی‌دانم! من الان بعد 14 سال آشنایی و گوش دادن به نوسانات صوتی تو، هم کمبود ویتامین دارم هم زخم معده، خودت باید خرج دوا درمانم را بدهی. اصلن بیا من را ببر خارج درست کن بعد پس بیاور!
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:4 توسط مسعود ملک یاری