باياديار
جريان سوم
آسيبشناسي مبنا در نقد و نظریه ادبيات كودك و نوجوان ايران
و تغيير الگوهاي داستاني
چكيده مقاله
ادبيات كودك و نوجوان به شكل نوين خود كه فارغ از تعليمي يا سرگرم كننده بودن با «عامليت كودك» به حيات خود ادامه ميدهد، محصول يك انقلاب مبنايي در طرز تلقي نسبت به كودك و خواندنيهاي اوست. اين اتفاق در آمريكا طي قرن نوزدهم رخ داد و در سراسر دنيا با تصويب كنوانسيون حقوق كودك تثبيت شد. هدف از اين مقاله آسيبشناسي مبنا و تلقي نسبت به كودك و ادبيات اوست و اميد است بتوان با پيگيري تبديل دوران هژمونيِ «قدرت ناظم » به سيطره «الفت ناظم » و انطباق آن با جامعه ايران، به مشكلات مبنايي و انضمامي طرز تلقي نويسندگان و منتقدان اشاره كرد و در ادامه با بررسي تغييرالگوهاي اندرسني به الگوي واقعيتهاي مجازي در بافت ادبيات داستاني كودك و نوجوان ايران، به معيارهاي نقد اين الگوي نوظهور بپردازيم. سالهاست كه كودكان و به خصوص نوجوانان ايراني به دليل توسعه ارتباطات و تغيير فرم وسايل ارتباطي و نيز اسباببازيها و هجوم بازيها و ترجمه و انتشاركتبي كه مروج و شامل الگوهاي مجازي و قهرمانان تازهاند، ديگر ارتباط چنداني با الگوهاي داستاني اندرسني ندارند. حال اينكه آيا اشتياقي هم به اين گونه آثار كه همراه نسلهاي پيشين بودهاند، دارند يا نه بحث ديگري است اما آنچه اميد است در اين مقاله به دست آيد، آسيبشناسي دو جريان فربه معاصر ادبيات كودك ايران، لزوم ايجاد جريان سوم و پرداختن به ويژگيهاي ممتاز الگوهاي جديد و بررسي ميزان آشنايي نويسندگان و منتقدان ادبيات كودك ايران با ويژگيها و مختصات اين الگوهاي داستاني است.
كليد واژهها: قدرت ناظم – الفت ناظم – الگوهاي داستاني اندرسني – واقعيتهاي مجازي
مقدمه:
امروزه ادبيات كودك به معناي عام و به شكل نوين خود، گذشته از آنكه با چه هدفي اعم از تعليم و تربيت يا سرگرمي و يا هر دو خلق و توليد ميشود، در نطفه با «عامليت» و «تعامل» كودك شكل ميگيرد. عامليت كه از آن به كنشمندي فعال كودك در مقام سوژه و ابژه نيز تعبير ميشود، در همه جا از جمله ايران، راه و بيراهههاي فراواني را پيموده و ميپيمايد. درك ما از سوژه در اين پژوهش، در معناي لكاني آن « به آن جنبههايي از موجود انساني {در اينجا كودك} مربوط است كه نميتوانند يا نبايد عيني شوند (جسميت يافته، و به يك چيز تقليل يابند)، يا به شيوهاي عيني مورد مطالعه قرار گيرند» (ديلن اِوَنز: 1996)، و در يك تلقي كليتر، اين است كه كودك در مقام سوژه، معلول ساختاري معين است، او در اين مقام «سخن نميگويد و اين قانون و فرهنگاند كه از او سخن ميگويند». همچنين كودك در اين مقام، «منشأ معنا نيست و صرفاً پشتوانهاي براي مبادلهي دالها» است. باز كردن گزارههاي فوق نياز به واكاوي اصول پديدارشناسي و روانشناسي لكاني دارد كه در حوصله اين پژوهش نيست اما ميتوان با حسن نيت و بنابر اين گزارهي پديدار شناسان كه؛ سوژه ميتواند در گرايش كلي «هم فعال باشد و هم منفعل» به اين نتيجه رسيد كه كودك ميتواند در مقام سوژه عامل و فعال بوده و اتفاقاً از اين حيث، مراد ما از عامليت كودك در ادبيات همين؛ يعني كودكِ سوژهي فعال است.
اين تازه اول ماجراست، چرا كه عده زيادي از نويسندگان و منتقدان امروز ادبيات كودك ايران با همين گمان مينويسند اما در سطح كلان، خبري از تعامل كودك با ادبيات بومي نيست. اجازه بدهيد تا با بررسي يكي از شبيهترين دورانهاي ادبي در يكي از كشورها، اين بخش از آسيبشناسي مبنا را به طور تطبيقي پيگيري كنيم.
دوره پس از جنگ داخلي آمريكا، نه تنها شاهد افزايش چشمگير توليد كتاب براي كودكان بود، بلكه با گسترش تنوع خواندنيها نيز روبرو شد. از آن جهت كه متوني كه براي بچهها نوشته ميشد قرنها از فرم و ظاهر ديگر كتابها تبعيت ميكردند، محتواي خواندنيهاي كودكان و بزرگسالان اغلب قابل تشخيص نبود. (هانت 2001:21). گسترش قابل توجه ادبيات كودكان در دو وجه مفهوم و ارائهشان به عنوان كالا، همزمان با اقبال مردمي روبرو شد به طوريكه بيشترين درخواستها را براي اينگونه خواندنيها در پي داشت. رشد تكنولوژي در صنعت چاپ، بازاريابي و پخش كتاب را تسهيل كرد. طبقه متوسطِ مستعد و علاقهمند به خريد كتاب ظاهر شد و جنبشي عمومي به راه افتاد.
تا اواخر قرن هجدهم، ناشران آمريكايي انگليسيها را الگو قرار ميدادند و كتابهاي آنها را تجديد چاپ ميكردند. با اين وجود، در رأس همه ابتدا در بوستون و نيويورك و بعدها در فيلادلفيا، صنعت چاپ پررونقي پا گرفت و ادبيات كودكان بخش عمدهاي از فعاليت آنها را به خود اختصاص داد. اين توسعه امكانات، ملازم ظهور تلقي تازهاي از ادبيات كودك بود. در اين تلقي تازه، كودكي به عنوان دوران متفاوتي از زندگي شناخته ميشد و ديگر به معناي مدل كوچك شده بزرگسالي نبود و توجه مشفقانه بيشتري به كودك و نيازهايش معطوف ميساخت. بچهها، هم به عنوان خواننده و هم به عنوان موضوع ادبيات كودك، مظهر اين استقلال نو شدند؛ تحولي كه به طور همزمان بيمها و اميدهايي را تجربه ميكرد. در خلال سالهاي 1780 تا 1865، ادبيات كودكان با تمام وجود خود را براي مبارزه با تلقي رايج درباره كودكان به ويژه در مورد نحوه تربيت كودكان و ارتباط آنها با خدا و خانواده آماده كرد. پيش از استقلال ادبيات كودك، موضوعات اين حوزه محدود به تعليمات انجيل (كه به زبانهاي هندي براي اهداف ميسيونري ترجمه شده بود) و ديگر اشكال متون اخلاقي از قبيل مواعظ، توضيح المسائلها، رسالههاي عقيدتي، تاريخ ، تاريخ طبيعي و زندگينامهها ميشد. قصه رمزي جان بانين با عنوان سير زائر (1684- 1678) در دو كرانه اقيانوس اطلس و در سالهاي بسياري خوانده شد. كتابهاي كوچك و جالب جيبياي كه در لندن به دست جان نيوبري در سال 1744 منتشر شد، يكي از اولين كتابهاي پولساز و سرگرم كننده كودكان بود. اما آمريكاييها كه ايدئولوژيهاي فرهنگي و مذهبي را با كالوينيسم رايج آن زمان مربوط ميدانستند، ادبيات اخلاقي را در فرم و محتوا مورد تأييد قرار ميدادند. تلقي كالوينيستي كه نزديك به دو قرن حاكم بود، به كودكان همانگونه مينگريست كه به آدم بزرگها و معتقد بود كه كودكان منحرف مادرزادياند و نياز به تربيت مذهبي سروقت و انضباط خشك براي نايل شدن به توبه و رستگاري دارند. اگرچه هژموني كالوينيسم كمكم و در كل با پايان يافتن قرن هجدهم رو به زوال رفت اما روح جاناتان ادواردز ، كه در دهه 1740 براي كودكان شخصيتي با مضمون « اراذل جوان و به مراتب نفرتانگيزتر از آدمهاي شرور» قايل بود، هنوز در افكار عمومي پرسه ميزد. همچنان كه ايالات متحده به نحوي جايگاه تازهاي براي خود دست و پا ميكرد، قواعد پيوريتانها رو به زوال رفت و رؤياي آزادي و استعدادهاي پنهان بي حد و مرز به دنياي ادبيات كودك و طرز تلقي نسبت به آن وارد شد. ادبيات آمريكا بي هيچ ملاحظهاي خود را با كودكان همراه ساخت، بر اهميت كيفيت مناسبي كه بدان دست يافته بود تأكيد كرد و آينده درخشاني را نويد داد. به اين نحو بچهها نقش خطابي و تأثيرگذاري در طرح ريزي ادبيات ملي بازي كردند. همواره از مطرحترين آثار در حوزه ادبيات تعليمي آن دوره، يكي «مسيحيان جوان» جاكوب آلبوت (1851) بود و ديگري، نوشتههاي ليمن بيچر كه نويسنده در آنها به اخلاق فطري كودكان اعتماد كرد، عقايد سختگيرانه نسبت به شرارت كودكان را به چالش كشيد و شالودهاي براي نگاه ملايمتر به دوران كودكي پيريزي كرد. مبلغان غيرارتدوكس آموزش كودكان، در نهايت آزادي به سر ميبردند و نويسندگاني چون ويليام الري چانينگ و برسون الكوت ، با نگارش «ملاحظاتي در مباني و روشهاي تربيتي كودكان»(1830) سعي در جايگزيني تلقيشان يعني تعاليگرايي به جاي كالوينيسم نمودند.
اين تلقي تازه، به نوبت هواخواهان را به نشان دادن واكنش در برابر قديميها واداشت. اين واكنش در برخي چون هومان هامفري و اثرش «تعليمات خانوادگي»(1840) سختگيرانهتر بود. اصول پرورش كودكان به صورت همه جانبهاي از «قدرت ناظم » به «الفت ناظم » تغيير ماهيت پيدا كرد (برادهِد 1988)، و به طور فزايندهاي در هسته پرورش كودكان، عشق جاي زور را گرفت.
در ادبيات كودك معاصر ما نيز تقريباً چنين وضعيتي برقرار بوده و هست. بازخوانی و آسیب شناسی هر پدیده ای، به ترسیم پیوستار تاریخ شکل گیری آن پدیده نیاز دارد. در حوزه اندیشه و در جغرافیای سرزمین هایی چون ایران، این تصویر تاریخی، به چند دلیل، اهمیت فوق العاده بیشتری می یابد. اولاً در جوامعی اینچنین، به دلایل گوناگون از جمله تهاجم پی در پی اقوام مختلف و تنوع حکومتها، تحریف گزارههایی که مبنای شکل گیری اندیشهها قرار گرفته، امکان فراوانی دارد. ثانیاً به دلیل جزم گرایی، سيطره فرهنگِ مناظره و نیز فقدان دیالوگ، خرد گرایی در سطح کلان و یک نهضت ترجمه کارآمد، بسیاری از اندیشه های تولید یا وارد شده، با نظر مخدوش اهالی قدرت، انتخاب، حک و اصلاح و بازنویسی شده است. این روند البته اندیشههای بومی را نیز از آسیب خود بی نصیب نگذاشته و با تشدید و ترویج مونولوگ در بدنه جامعه، مانع از برخورد آن اندیشههای ناب که محصول خرد و کهن الگوی چندهزارساله ایرانی است، با اندیشه های تحریف شده وارداتی و نیز «بومي كردن» اندیشه های مورد نیاز سیستمها شده است.
اين مدعا در ادبيات كودك ما، همواره در غالب دو جريان ادبي متجلي بوده است؛
1- جريان معطوف به حاكميت كه مدافع و حامي نظم موجود بوده و در پي تربيت كودكان و دست آخر نيروي انساني مطيع، وفادار و سربهراهي بوده است كه بيمها و اميدها و نيازها و آرزوهايش، در آنچه نويسندهي منسوب به حاكميت مينويسد، خلاصه ميشود. در اين جريان البته گزينشهايي هم در عرصه علوم تربيتي انجام ميشد و نويسندگان مرحمت فرموده از رهنمودهاي برخي صاحبنظرانِ موافق استفاده ميكردند. قاطبه مطالب اين طيف را اندرزنامهها، حكايات اخلاقي و تعليمي و ادبيات در معناي اخلاق حسنه، تأديب و تنبيه تشكيل مي داد.
2- جريان چپ كه همواره منتقد نظم موجود بوده و در بطن خويش، كودكاني آشوبطلب، ناراضي و برهم زننده نظم موجود را طلب ميكرده است كه در نهايت تمام جغرافياي ذهنش در تسخير رؤياي انقلاب و اتوپياي پس از آن باشد. در اين باره به مطلبي كه با عنوان «جهانبيني ماهي سياه كوچولو» در مجله آرش، ويژه صمد بهرنگي به چاپ رسيده توجه فرماييد:
«وقتي صمد بهرنگي، هنرمند خلق، در گوشهي دور افتادهاي از شمال مرد. مرگش از طرف «هنر» اطو كشيده و «رسمي» كه در جنوب مشغول رقص شتري بود، با بياعتنايي تمام، زير سبيلي رد شد، و چه بهتر! اين نشانهي آن است كه دو جور هنر و دو جور هنرمند داريم و ميان آنها هيچ وجه اشتراكي جز تشابه اسمي موجود نيست و به دو دنياي كاملاً مجزا و متضاد تعلق دارند:
يكي هنر « مردم بي هنر»، به همان سادگي و رواني زندگي روزمره ابتداييشان؛ هنري كه حق زندگي ندارد و قاچاقي نفس ميكشد، هنري كه تو سرش ميزنند، مسخرهاش ميكنند، وجودش را منكر ميشوند، «قالبي» و «ضد هنري» و «فرمايشي»اش ميخوانند زيرا كه از زندگي زميني و واقعي خلايق برميخيزد ؛ هنر محكوم و تحت تعقيب دو هزار و پانصدساله. يكي هم هنر «مسلط»، هنر معطر اشرافي و صاحب امتياز، هنر خواص، هنر تمام رسمي و شق و رق، با تعليمي و دستكش سفيد و نيم تنه كشمير. هنر «كثيرالانتشار» و انحصاردار تمام وسائل سمعي و بصري و شستشوي مغزي، هنري مخصوص جعبه آينهي فستيوالهاي تقليدي، و سخت سر بهراه و رام و مطيع با سابقه خدمت جد اندر جدي. بهرنگ با هنر رنگ و رو باخته و زهوار در رفتهي «رسمي» كه هيچ چيز براي گفتن ندارد الا هذيان نافهموم بيماري بر لب گور، كاري نداشت. او از سازندگان آن هنر ديگر بود؛ نفي كننده ارزشهاي نويني كه زندگي فردا طلب ميكند، جهتدار و نه گيج و سر به هوا و گمراهكننده، غني و پر محتوا و نه فقط شكلي احمقانه و تو خالي.»(منوچهر هزارخاني:1347)
همانطور كه پيدا است، در هيچكدام از اين دو جريان، اثري از تعامل و عامليت كودك در مقام سوژه يافت نميشود. البته ناگفته نماند كه در حد فاصل دهه 1340 تا اواخر دهه 50 ، آثار درخور توجهي نوشته ميشوند كه هنوز هم از اهميت بالايي برخورداراند اما در مقايسه با ادبيات نويني كه كودك در آن نقش فعال دارد، اين ادبيات، معطوف به اراده و نياز بزرگسال، يكطرفه و بدون حضور كودك شكل گرفته است. ادبياتي كه از يك طرف تنها اسلحه، شورش و انقلاب را ميشناسد و از طرفي ديگر تسليم، اطاعت و دست به سينه بودن را. با اين همه چنانچه باز اين دو جريان را در زمان خود به رسميت بشناسيم، لازم است تا نقد ادبي متناسب با آنها را طلب كنيم، كه در اين مورد نيز با كنار گذاردن معدود پژوهشهايي كه طي سالهاي اخير بروي آثار مطرح كودك انجام شدهاست، نقد و تحليل دندانگيري پيدا نخواهيم كرد. به عنوان مثال به نظر ميرسد كه «ماهي سياه كوچولو» نوشته صمد بهرنگي، ناخودآگاه منتقد را به انتخاب رويكرد نقد ماركسيستي فرا ميخواند. اين فراخوان به دو دليل صورت ميگيرد؛ اول آنكه در زمان چاپ اين اثر،تابستان 1347، موج دوم توجه به ماركسيسم در اروپا و آمريكا آغاز شد. در واقع اين رويكرد در دهه 1930 و سپري شدن «بحران بزرگ» آن سالها، رو به زوال گذارد و تنها چپگراهاي افراطي كه به عقيده بسياري از پژوهشگران از جريانات ادبي روز خود بياطلاع بودند، بر اين رويكرد اصرار ميورزيدند. اما طي سالهاي پاياني دهه 1960 و اوايل 1970، با از سرگيري دور تازهاي از آشوبهاي اجتماعي، «منتقدان آمريكايي و اروپايي بار ديگر ماركسيسم را به منزلهي راه حلي قابل قبول براي حل اغتشاشات اجتماعي و ناآراميهاي سياسي – كه معلول «جنگ ويتنام»، درگيري الجزاير، بحران موشكي كوبا و ساير معضلات اجتماعي ناشي از انقلابهاي نژادي و جنسي اين دوره در آمريكا و اروپا بود – به رسميت شناختند.»(چارلز برِسلر:2003) اين اقبال دوباره، به دلايلي از جمله خواست عمومي روشنفكران و توده مردم در مبارزه با حاكميت وقت، در سرزمين ما نيز مورد استقبال واقع شد و آثاري را پديد آورد كه از جمله آنها ميتوان به «ماهي سياه كوچولو» اشاره كرد.
اما دليل دوم، خود متن، ارجاعات، استعارات و مؤلفههاي فربه موجود در آن است كه منتقد را ناچار به انتخاب رويكرد ماركسيستي ميكند. در اين مورد به تلقي خود بهرنگي از ادبيات كودك استناد ميكنم:
«ديگر وقت آن گذشته است كه ادبيات كودكان را محدود كنيم به تبليغ و تلقين نصايح خشك و بي برو برگرد، نظافت دست و پا و بدن، اطاعت از پدر و مادر، حرف شنوي از بزرگان، سر و صدا نكردن در حضور مهمان، سحرخيز باش تا كامروا باشي، بخند تا دنيا به رويت بخندد، دستگيري از بينوايان به سبك و سياق بنگاههاي خيريه و مسائلي از اين قبيل – كه نتيجهي كلي و نهايي همه اينها بيخبر ماندن كودكان از مسائل بزرگ و حاد و حياتي محيط زندگي است چرا بايد در حاليكه برادر بزرگ دلش براي يك نفس آزاد و يك دم هواي تميز لك زده، كودك را در پيلهاي از «خوشبختي و شادي و اميد» بياساس خفه كنيم؟{...}آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچههايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نميبينند؟ چرا كه عدهي قليلي دلشان ميخواهد هميشه «غاز سرخ شده در شراب» سر سفرهشان باشد.»(بهرنگي:1347)
با توجه به دلايلي كه ذكر شد، چرا نميتوان نقد و تحليل مناسبي را در زمان انتشار يا پس از آن سراغ گرفت؟ بياييد ابتدا نگاه دقيقتري به جريان اخير بياندازيم:
الف – آسيبشناسي مبنا در ادبيات كودك «چپ گرا»ي ايران
سؤالي را در اينجا مطرح ميكنم كه پاسخ به آن ميتواند منظورمان را روشنتر سازد؛
ميدانيم كه منتقدان در رويكرد جامعه شناختي به ادبيات، اثر را با توجه به محيط اجتماعياش بررسي ميكنند و در نقد سنتي ماركسيستي، نقدي را درخور ميدانند كه از وضعيت فرهنگياي كه متن در آن شكل گرفته جدا نباشد. آنها «با قرار دادن متن در بافت تاريخي آن و تحليل ديدگاه نويسنده راجع به زندگي، به يكي از مهمترين موضوعات مورد علاقهشان – يعني ايدئولوژي – دست مييابند»(چارلز برِسلر،2003: 231) چرا كه اين منتقدان علاقه فراواني به نحوه تعامل ايدئولوژي شخصي نويسنده با ايدئولوژي موجود در متن دارند.
پرسش اين است؛ مگر نه اينكه رويكرد ماركسيستي نويسندگان دهه 40 و 50 ما، ترجمه موج نو ماركسيسمي بود كه در اواخر دهه 1960 ميلادي در اروپا و به خصوص دانشگاههاي بركلي، كلمبيا و سنديگو ي آمريكا ظهور كرد؟ پس چگونه است كه اين رويكرد در غرب با پيوستن « مكتب فرانكفورت» به عنوان بارزترين جريان اروپايي، به آنجا ميرسد كه امروزه نظريه پردازاني چون تري ايگلتن و فرانك لنتريچا را در چنته دارد و اگرچه ديگر مكتب واحدي به عنوان ماركسيسم وجود ندارد اما همچنان گروههاي بسياري با مواضع نقادانه ماركسيستي به كار خود ادامه ميدهند اما در ايران همه چيز به يكباره فروكش ميكند؟
بيراهه نرفتهام، اين سؤال وقتي با بحث ما مناسبت پيدا ميكند كه اثرات اين موج عظيم را با خواندن نقدهايي كه با رويكرد ماركسيستي بروي «ماجراهاي هكلبري فين» و «تام ساير» مارك توين كه تقريباً در يك بستر اجتماعي اما با دو تلقي مختلف نوشته شدهاند را بخوانيم و آنها را با نقدهاي منتقدان ماركسيست يا داراي رويكرد ماركسيستي خودمان مقايسه كنيم.( اتفاقاً چندي پيش يكي از همين نقدها به قلم دكتر جيمز ال. رابرتس در شماره 118كتابماه كودك به چاپ رسيده است.)
نتيجهاي كه ميخواهم از اين بحث بگيرم، تأكيد بر اين گزاره است كه ادبيات و نقد ادبي «چپگرا»ي كودك ما يا همان جريان دوم ادبيات كودك، عليرغم تأثيرات انكارناپذيري كه در دهه 50 داشته است، هرگز نتوانسته با الگوهاي جهاني خود پيشبرود و در نتيجه، خود به اين باور رسيده كه در ميان مخاطبان كودك امروز از اقبال چنداني برخوردار نيست. اين ماجرا گذشته از دلايل سياسي و تغيير رفتار حاكميت با طرفداران اين رويكرد، و در محاق ماندن نويسندگان و منتقدانش، چه به لحاظ آزاديهاي مدني و چه به لحاظ مشاركت در توليد خواندنيهاي كودكان، دلايل مختلفي از جمله فقدان نظريه يا باور به آن و نيز تغيير الگوهاي داستاني و شيوه ارائهي آنها دارد كه در بخش بعد به دليل اخير آن خواهيم پرداخت. شايد اين سخن، اعتراض طرفدران اين جريان را برانگيزد اما بنده با احترام به اين بزرگواران، و به عنوان كسي كه با همين ادبيات رشد كرده است، متذكر ميشوم در مثالي كه از ادبيات آمريكا در دهه 1840 آوردم، به جايگزيني تلقي«الفت ناظم» به جاي «قدرت ناظم» در ادبيات كودك اشاره كردم. درست است كه در يادداشت هزارخاني، از تعليمي به دستانِ شق و رق انتقاد شد و تقريباً قاطبه اين طيف از آن ادبيات محافظهكار منزجر بودند اما آيا كاري كه اين جريان در ادبيات كرد، تعامل سازنده با كودك و پيريزي ادبيات كودكِ مبتني بر نيازها و خواستههاي جهاني و واقعي كودكان بود؟ يا اينكه تنها «قدرت ناظمي» كه مروج آنارشي دسته جمعي بود، جاي «قدرت ناظمي» كه خواهان بچههاي مطيع بود را گرفت؟
اجازه بدهيد باز هم مطالعهاي تطبيقي در اين باره داشته باشيم. سموئل كلمنس(مارك توين) بي شك نقطه عطفي در ادبيات امريكا محسوب ميشود. وي پس از نگارش «تام ساير» ، با نوشتن «ماجراهاي هكلبري فين» كه به زبان عاميانه امريكايي سخن ميگويد، پايهگذار نثري شد كه سالها بعد تأثيراتش را در برخي آثار نويسندگان «شوخي ساز»ي چون ارنست همينگوي، كرت ونه گات و... ميتوان ديد. اما آنچه در اينجا مهم مينمايد، بررسي اين آثار به عنوان دو شاهكار ادبيات نوجوانان است كه به لحاظ حضور دو شخصيت تام و هك و خل بازيهايشان، تا مدتها از بيم فاسد كردن اخلاق كودكان به كتابخانهها راهي نداشتند. اين دو اثر به نوعي آغاز انحطاط ادبيات اطو كشيده كودك است. ادبياتي كه نگران تربيت «نامناسب» كودكان و انحراف ايشان بود. ادبياتي كه آنارشي دست جمعي كودكان و به خصوص نوجوانان را با چشماني گرد شده به تماشا مينشست و باز به مواعظ خود پيرامون مضرات چپق، لزوم سازگاري با عرف و متابعت از قوانين موجود جامعه ادامه ميداد. با نگاهي به «ماجراهاي تام ساير» و «سرگذشت هكلبري فين» ميتوان موجودات محصول اين دو طرز «تربيت» را مشاهده كرد.
مترجم فرهيخته آقاي دريابندري حق مطلب را در مقدمه مفصل «سرگذشت هكلبري فين» درباره تفاوتهاي اين دو اثر به لحاظ ادبي با انجام مقايسههاي مختلف زباني، شيوه روايت و تفاوت زاويه ديد و با ذكر نمونه، ادا كردهاند. اما آنچه به نظر بنده، هنگام ترجمه كتاب «تحليل ماجراهاي تام ساير» ن دكتر رابرتس جالب آمد، تأكيد او بر تغيير طرز تلقي نسبت به ادبيات كودك، در لباس تفاوتهاي هك و تام است. در محدوده اثر، ما با دو رويكرد روبرو ميشويم؛ يكي سنتي كه جورج سانتايانا نامش را «سنت نجبا » ميگذارد و نوجوان خط كشي شده و پر از تعارضي به نام تام را حاصل ميدهد و ديگري رويكردي است كه به عصيان «پاپتيهاي سواحل ميسي سيپي» موسوم و هكلبري نماد آن است. اما اگر اين دو رويكرد را تعميم دهيم، در يك نتيجه گيري كليتر – كه منظور نظر ما است – به ناكارآمدي ادبيات محافظهكار و «دست به سينه» كه ميخواهد از آيندهي نوجواناني مراقبت كند كه قهرمان حكايت «چشمه و تشنه» اند پي برده ، و به صرافت ايجاد بنيان ديگري براي ادبيات بومي كودك و نوجوان خواهيم افتاد. به عبارت ديگر، اگر بخواهيم توين را براي اين بحث مصادره به مطلوب كنيم، ميتوانيم بگوييم كه وي با ماجراهاي تام ساير، آخرين اثرش را به «ادبيات كودك محافظهكار» ارائه كرده و اين كار را با تمام قواعد ساختاري، اعم از انتخاب زاويه ديد سوم شخص، استفاده از توصيفات مرسوم، گفتار متعارف و غيره همراه ميسازد و آنگاه با نوشتن ماجراهاي هكلبري فين، خط بطلاني بر اين دوره كشيده و با به رسميت شناختن عامليت كودك در ادبيات خويش، دوران جديدي را در ادبيات كودك و نوجوان آغاز ميكند.
قصد مقايسه ندارم اما مگر غير از اين است كه ماجراهاي هكلبري فين نيز در يكي از سختترين دورانهاي اجتماعي نوشته شده است؟ در روزگاري كه هنوز بردهداري رواج دارد، كالوينيسم نفس ميكشد، و انسان از بسياري از حقوق اوليه خود محروم است چه برسد به حقوق مدني. رشد و پيشرفت اجتماعي سريع آمريكا با آشوبها و خشونتهاي اجتماعي گستردهاي دست به گريبان است كه از پي صنعتي شدن، توسعه طلبي، و بردهداري، تنشهاي شديد قومي و قبيلهاي، و نگراني فراگير در ميان سرآمدان فرهنگي – سياسي درباره برقراري دموكراسي پس از انقلاب، پديد آمدهبود. اما آيا توين كه از طرفي مصائب جنگ داخلي آمريكا را پشت سر گذاشته، و از طرفي درشرايطي چون هك رشد كرده است، واقعيتهاي اجتماعي را به تلخي زبان نويسندگان دههي 50 ما بازگو ميكند يا آنكه چنان طرحي از طنز و مطايبه در مياندازد كه هنوز هم جذاب و تازه است؟
نتيجه اين است كه تفاوت در ارائه واقعيتهاي اجتماعي نيز به تلقي جمعي ما از ادبيات كودك برميگردد، به اينكه بدانيم گفتن واقعيت به كودكان به شيوه دو جريان اصلي ادبيات كودك در ايران، نميتواند متضمن وقوف و آگاهي كودكان نسبت به آن واقعيت باشد. پس مخاطب دست اول آن آثار ، بچهها نبودند. در مطلع فصلي با عنوان «ماهي سياه كوچولو، مرامنامه جنبش چريكي» در كتاب ارزشمند «صمد:ساختار يك اسطوره»، نقل قول جالبي آمده است:
«طاهر احمدزاده ميگويد: سال پنجاه بود و هنوز دستگير نشده بودم كه به ديدار {آيت ا...} طالقاني رفتم. وقتي بر او وارد شدم، نوشتهاي را مطالعه ميكرد. گفت اين نوشته را خواندهاي؟ نوشتهي صمد بهرنگي به نام ماهي سياه كوچولو بود. گفتم خواندهام. گفت اين را براي بچهها نوشته اما ما بزرگها بايد بخوانيم.»
ب - آسيبشناسي مبنا در ادبيات كودك «هژمونيك» و محافظهكار ايران
اما در جريان ادبي «رسمي» و هژمونيك، جستجوي كودك عامل در مقام سوژه فعال، بسيار نااميدكنندهتر است. چرا كه اگرچه نويسندگان و منتقدان دگرانديش نتوانستند به دلايلي، همراهي كودكان را تا به امروز داشته باشند اما همواره با تكيه بر اصولي ثابت، همواره در آثار خود مروج آرمانشهري بودند كه برابري و آزادي انسانها را از قيد روزمرگيها و هنجارهاي رايج نويد ميداد و قهرمانان اغلب مظلوم و همهچيزدان خود را قرباني اين راه ميكرد. در يك كلام، ارزشها در اين جريان تغيير چنداني نكرد و يكسره- فارغ از صحت و سقمشان – ثابت باقي ماند. اما در جريان رسمي و هژمونيك ادبيات كودك، ارزشهاي تازهاي سربرآورد كه جاي ارزشهاي سابق را گرفت. اين جريان با اراده معطوف به قدرت خود، مراكز مهمي چون كانون پرورش فكري كودكان و آموزش و پرورش را در اختيار گرفت و به ترويج مفاهيم مورد تأييد خود پرداخت. آثار اين جريان را ميتوان به لحاظ ساختار و ساختمان به دو گروه عمدهي الف- سليقهاي و شتابزده و ب- خوشساخت اما فاقد جذابيتهاي كودكانه تقسيم كرد.
آسيبشناسي ادبيات «ارزشي» نياز به بحث مفصلي دارد، آنچه در اين جستار مد نظر است رسيدن به پاسخهاي اين سؤال است كه چرا در بسياري از كشورها كه بعد از انقلابشان سالها درگير آشوب نيز بودهاند، ادبيات كودك به وضعيتي كه ادبيات هژمونيك ما بدان دچار است، مبتلا نشد؟
يكي از پاسخها ميتواند فقدان نظريه و رويكرد ادبي در اين جريان از ادبيات كودك باشد. اتفاقاً به نظر ميرسد پاسخ قانعكنندهاي است چرا كه جريان غالب ادبيات كودك ايران هنوز هم با در اختيار داشتن تمامي امكانات نتوانسته از دست سلائق خود رهايي يابد و اسلوب مشخصي براي ادبيات كودك پيريزي كند. اگر جريان دوم ادبيات كودك در معدود مقالات خود با اطمينان از آنچه هدف ادبيات چپ است سخن ميگويد، ادبيات رسمي حتي نتوانسته ظرف اين سالها به ارزشهاي ثابتي تكيه كند. آيا كودكان ظرفهاي توخالي سيار هستند كه ميتوان مدام آنها را پر وخالي كرد و آيا ادبيات كودك عرصه آزمون خطاست؟
در كتاب مباني ادبيات كودك، ويژه ادبيات ديني، ميخوانيم: « ادبيات كودك و نوجوان بخشي از ادبيات تعليمي است. ادبيات كودك و نوجوان مخاطب خود را در شناخت خويش و جهان اطراف ياري ميرساند و سعي ميكند مخاطب كمتجربه خود را نسبت به زندگي و جامعه آگاه كند، از اين رو جنبه تعليمي دارد. از آنجا كه دوران كودكي و نوجواني بهترين سنين فراگيري و آموزش مفاهيم اساسي زندگي است، ادبيات كودكان و نوجوانان بايد جنبه ياددهي و تعليمي داشته باشد.{...} منظور از تربيت ، تلقين با زور و فشار و عقايد و رفتارهاي بزرگسالان به كودكان نيست، بلكه بيشتر عبرتآموزي و پندگيري و اندرز شنوي به منظور پيشرفت نسبت به نسل گذشته و بزرگسالان است.» (محمود حكيمي، 1383:34)
همانطور كه در تعريف آمده، حاميان اين رويكرد، هدف از ادبيات را تربيت يا همان عبرتآموزي و اندرزشنوي ميدانند كه اتفاقاً بسيار شبيه رويكرد جريان غالب و رسمي است. حال فرض ميكنيم كه اين گزاره كاملاً درست باشد. پرسش من اين است كه ظرف اين سالها، چند نظريه ادبي و يا روششناسي نقد ادبيِ مبتني بر اين رويكرد يا شيوه نگارش «داستانهاي ارزشي» براي كودكان بر اين اساس ارائه شده است؟ مگر نه اينكه بسياري از ارزشهاي جامعه ما ويژه سرزمين ما بوده و با غرب در تضاد است و بايد بوسيله ادبيات، بچهها را براي حفظ و اشاعه آنها «تربيت» كرد؟ تعريف و تلقي ما از «پيشرفت نسبت به نسل گذشته» و به طور كلي تربيت چيست؟
اجازه ميخواهم ازآنجا كه معتقدم در جامعه ما آسيبشناسي صرف، خود به نوعي آسيب تبديل شده است، ضمن ارائه نظري، اين جستار را به نقطه پايان نزديك كنم.
تبديل الگوهاي اندرسني به الگوي واقعيتهاي مجازي و لزوم ايجاد جريان سوم ادبيات كودك ايران
تغيير الگوهاي داستاني در ادبيات كودك، موضوع موازي ديگر اين جستار است كه در آن ميتوان يكي از دلايل ناكارآمدي دو جريان اصلي ادبيات كودك ايران را براي مخاطبان امروز، سراغ گرفت. در اين بخش به بررسي الگوهاي داستاني نويني ميپردازيم كه ذهن و زندگي كودك امروز را بدون رواديد و اجازهي ما فتح كرده است. اين الگوها به دلايلي از جمله گسترش و تأثير وسايل ارتباط جمعي، دسترسي آسان به فيلمهاي روز جهان، تغيير اسباب بازيها و غيره، قصههاي مكتوب را در دو گروه شامل شدهاند؛ داستانهايي كه يك قهرمان «دست اول» با خصايص قهرمانان مجازي دارند و قصههايي كه صورت مكتوب انيميشنها و فيلمهاي سينمايياند كه در اين صورت يك قهرمان «دست دوم» مجازي دارند.
امروز، موج تازهاي از آثار تخیلی و فانتاستيك با کیفیات متفاوت از امثال سه گانه تالکین و آثار رولينگ گرفته تا داستانهاي منسوب به ژانر وحشت، بازار کتاب و اندک نگاه کودکان و به خصوص نوجوانان را به کتابخوانی، تحت تأثیر قرار داده است. این نکته را نیز نباید نادیده گرفت که الگوهای داستانی مورد پسند کودکان امروز ایرانی تغییر کرده است و ديگر الگوهاي اندرسني مورد پسند آنان واقع نميشود. استقبال فراوان و تقریباً همگانی از بازی های رایانهای، انيميشنها، و قهرماناني چون هريپاتر و و جز اين، مؤید این مطلب است. نوجوان امروز، قهرمان افسانهایش را در انیمیشنها و فیلمها می بیند یا شرح حال و فتوحاتش را میخواند و آنوقت کنترل قهرمانش را به دست میگیرد و ساعتها از طریق رایانه بر جهان خیر و دشمنانش حکومت میکند. اينكه چرا كودك امروز به دنياي مجازي نياز مبرم دارد و چگونه و از چه وقت اين قهرمانان ناخوانده وارد خانههاي ما شدند، خود بحث مفصلي است اما بد نسيت تا نگاهي اجمالي به اين دلايل بياندازيم:
دلايل استقبال از الگوهاي مجازي
1- كودك امروز گذشته از تحول فردي يا فايلوژن، دچار يك آنتوژن يا تحول نوعي شده است. به بيان ديگر، انسان به تعبير پياژه مانند كودكي كه سه مرحله اساسي رشد را طي ميكند، به مفهوم آنتوژنيك آن كه يعني كل حيات انسان به عنوان يك فرآيند طولاني، و به عنوان الگوي تعميم يافتهي الگوي رشد، وارد مرحله تازهاي از دوران تفكر انتزاعي شده است. خسرو نژاد پيرامون بخش اول يا تفكر انتزاعي نوجوان در كتاب «معصوميت و تجربه» بحث قابل تأملي را مطرح كرده است. اين مرحله از رشد گروهي انسان، شايد همان دورهاي باشد كه پياژه از آن به فرا انتزاعي ياد كرد و اشاره كرد كه تحول نوعي بشر، به تبعيت از الگوي رشد، به سه مرحله محدود نميشود و انسان دورهاي را تجربه خواهد كرد كه طي آن مختصات هوش و تفكر تغيير خواهد كرد.
2- عصر ما چنانكه ژان پل سارتر هم پيشبيني كرده بود، عصر اضطراب، ضربه رواني يا تروما ست. عوامل بسياري چون جنگها، معلوليتها، اعمال خشونت بار، بلاياي طبيعي، معضلات پيچيده اجتماعي و خانوادگي و غيره در ايراد اين ضربه دخيلاند. كودك امروز در نگاه كلان، دچار حالات تروماتيك است و يك تروماي عظيم مانند زلزله بم ميتواند به اختلالي به نام PTSD يا «اختلال استرسِ پس از ضربه» مبتلايش سازد. در اين سازوكار، تنها راه تخليه اضطراب، ارضاي ثانويه از طريق تخيلي است كه به خلق يك واقعيت مضاعف و نه صرفاً يك امر فراواقعي(سورئال) منجر ميشود. پس اگر بپذيريم كه كودكان امروز بالقوه يا بالفعل، تروماتيك هستند، درمييابيم كه بايد اولين هدف ادبيات كودك امروز، توليد لذت باشد نه اندرز.
3- امروزه بخش عظيمي از نيروي تعليم و تربيت جهاني حول «مهارتهاي زندگي » گرد آمده است كه در چهارگروه عمده، موسوم به چهار اچ(H) قابل بازشناسي است: مهارتهاي مربوط به بهداشت و سلامتي (Health)، مهارتهاي مربوط به عمل و عملكرد(Hands)، مهارتهاي مربوط به دل، احساس و ايجاد ارتباط (Heart) و مهارتهاي مربوط به فكر، انديشه و نقد (Head). اين به معناي تغيير محتواي تعليمات در گستره جهاني است.
4- گسترش وسايل ارتباط جمعي و متقابلاً تغيير شيوههاي روايت و قصهگويي براي كودكان. اين فقره در ايران به دليل دسترسي آسان بچهها به انبوه اطلاعات و امكان انتخاب گزينههاي بيشتر نسبت به نسل قبل و نيز به دليل عدم درك حضوري ارزشهايي كه بزرگترها و جريان ادبي مسلط از آنها ياد ميكنند و به ترويج آن با شيوههاي سنتي مشغولاند، باعث شده تا كودك از خودمختاري و فضاي شخصي بيشتري برخوردار باشد و اين زنگ خطر را به صدا درآورد كه نه مجبور است و نه ميلي دارد كه به تعليمات و خاطرات نوستالژيك ما در قالب قصه و شعر گوش فرا دهد. به قول عليرضا كرماني، قرن ما قرن كودكان طلبكار است.
به اين فهرست، دلايل بسياري را ميتوان افزود. اما تا همينجا ميتوان نتيجه گرفت كه در اين نوع ادبيات كه ميتوان آن را «جريان سوم» ادبيات كودك ايران ناميد، كودك درمقام سوژه، فعال و در مقام جزء- ابژه، تأثيرگذار است. همچنين در اين جريان، هم هدف اول ادبيات كودك، هم محتواي تعليمات احتمالي آن و هم شيوه ارائهاش به كودكان تغيير كرده است و چنانچه قصد نداريم كودكانمان را قرنطينه كنيم، بايد با اين قافلهي پرشتاب همراه شويم. اما واكنش جامعه ادبيات كودك ايران به اين پديدهي نه چندان نوظهور چه بوده است؟
متأسفانه به رغم توجه مخاطبان و منتقدان به تک و توک آثار ایرانی كه با این الگوهای جدید و بر اساس حماسههاي بومي نوشته شدند، برخی نه تنها با امكانات فراواني كه خود و دوستانشان در اختيار دارند، اقدامی در جهت حمايت از یک حرکت جمعی برای خلق این گونه آثار نکردند، بلکه با مسکوت گذاردن ماجرا، تلاشِ پر ایراد اما «موجودِ» نویسندگان جوان را بیاهمیت انگاشتند. به هر حال، این بزرگان یا كلاً متوجه قضايا نيستند، یا هنوز باور نکردهاند که اگر خریداران ويژه! را از لیست مخاطبان خود حذف کنند، مخاطبانِ حقیقی کتابهایشان از انگشتان یک دست هم کمتر است. این سروران، همچنان اصرار دارند که قهرمانان کلیشهای و خاطرات نوستالژیک و آموزنده! و آدم سازشان را مكتوب كنند و با بخشنامه و تلفن، به طور همزمان، چاپ هفتم و بيست و هفتم كتابشان را راهي مدارس و كتابخانههايي كنند كه بچهها هيچ نقشي در انتخاب محتوياتشان ندارند.
«دنياي بچههاي امروز عوض شده است. واقعيتي كه آنها امروز با آن مواجه هستند، مجازهاي نوين زندگي بشري است. اين مجازهاي نوين، براي بچهها صورت حقيقي مييابد، ولي بزرگسالان لزوماً آن را درك نميكنند»(كوپال، 1385)
حكايت همچنان باقياست...
مسعود ملكياري
ارديبهشت 1387
دانشگاه شيراز




