فصل چهارم
دو واحد منصور حلاج
- در راه كه ميرفت با بندِ گران ميخراميد و نعره زنان ميگفت: حق، حق، حق. تا به زير دار بردند. بوسه بر دار زد و گفت: معراج مردان عشق است.»
قد كوتاهي داشت با موها و سبيل سفيد و پرپشت و آرامش كم نظيري كه در صورت شيري و خندانش موج ميزد. هر لحظه انتظار ميرفت كه در اين سكوت ِ پس از آن شروع آتشين، چشمان نمدار و براقش آماج گريه شود. بي وقفه نامش راگذاشتم «مرآه البلهاء». همیشه همین طور است. یک چیزی را یک جایی میشنوم و حالا بیا درست اش کن. یک بار حتی به خاطر این که با دیدن یک مأمور پلیس گفتم؛« اِه! یه بچه موکنای !» کلی کتک خوردم ولی خب کی گفته همه با کتک درست میشوند؟
يكي دو نفر آن جلوی کلاس، تحت تأثير افتتاحيه منحصر به فرد «مرآه البلهاء، پاها را روي رديف جلويي صندليها انداختند و دست به كار چك و چانه شدند و منتظر كلام بعدي تا در يك قضاوت سريع و بي خطا، مشخص كنند اين يكي جزو كدام دسته از استادان است. صداي شكم يكي بلند شد. انگار كلاس، زمان زيادي بيش از حد و حوصلهي معدهي يك دانشجوي سينما ساكت مانده بود، پس صاحب شكم باب گفتمان را براي حفاظت از آبرو لااقل جلوي خانمها كه انگيزهي بسيار مهميبراي درس خواندن در دانشگاهها و به طور کلی زندگی محسوب ميشوند، بازكرد:
ببخشيد استاد! راجع به كدام يك از عرفا بود؟
«مرآه البلهاء»، صداي مخملي و كشداري داشت و با هر كلمه انگار زنبورک دلت را به غازغاز میانداخت. نگاهي به صاحب شكم كرد و طوري كه انگار قصد پاسخ داشته باشد، ادامه داد:
- وقتيكه او را بدار ميزدند روي بقبله گردانيد. مناجات با معشوق كرد و گفت : آنچه او داند. چون بر سر دار شد، جماعتي كه مريدانش بودند، سؤال كردند كه چه گويي بر ما كه مقران توييم و در منكران كه سنگ خواهند انداخت؟ گفت ايشان را دو ثواب و شما يك ثواب باشد از براي آنكه شما را به من حسن ظن پيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت ميجنبد و توحيد در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
دختر و پسري كه نامشان را خسرو و زليخا گذاشته بودم از كنار هم بلند شدند و با اشارهي كوتاه انگشت سبابه و يا چهار انگشت كشيده و عرق كرده، خروجشان را به اطلاع اجازهي «مرآه البلهاء»رساندند. صاحب شكم روي شكم خيمه زد و هيئت منصفهی تعيين گونهی اساتيدِ تازه وارد، با كشيدن آهي از روي تأسف اعلام كرد كه طرف از نوع درويش مسلكِ كند و نصيحت باز است و احتمالاً عمراً از روايت پست مدرن و دكانستراكچر و عدم قطعيت داستان پست مدرن و مابقي جریانات امروزهنری خبر ندارد و تا پايان ترم ميخواهد حكايت بخواند و منتظر باشد تا اتفاقي در ما بيافتد. ما كه نيستيم.
«مرآه البلهاء»، نگاه مرطوب اما نافذش را به هيئت منصفه دوخت و آنهابي اختيار پاهايشان را از روي صندليها جمع و جور و براي اولين بار حالت نشستن آدم وار را سر کلاس، تجربه کردند. «مرآه البلهاء» طوري كه انگار آه هيئت منصفه را شنيده باشد ادامه داد:
- پس شبلي در برابر آمد و بآواز بلند گفت:
اولم ننهك عن العالمين و گفت:
ماالتصوف، اي حلاج؟
فرمود: كمترين مقام اينست كه ميبيني.
گفت بلندتر كدام است؟
فرمود: ترا بدان راه نيست.
صاحب شكم بر سر ذوق آمد:
منصور حلاج! درست حدس زدم استاد؟
نفر جلويي من كه با آن ريش يكي در ميان و صورت لاغر و گونه برجسته اش شبيه متخصصان علوم تغذيه در « روآندا »بود و تا آن لحظه سرش را ميان خطوط روزنامهي صبح پنهان كرده بود و دفاعيات يكي از نشريات در دادگاه مطبوعات را ميخواند، براي چند لحظه سر بلند كرد تا ببيند چه خبر است كه باب سؤال و جواب باز شده؟ اعضاي هيئت منصفه هم متشكل از دو نفر آقا و سه نفر خانم، بلند شدند و با صدايي شبيه « فوه » يا « چيش » ويا « فيش » كلاس را ترك كردند و متخصص علوم تغزيه نيز به سركار سابقش برگشت. در همين مو قع مسن ترين فرد كلاس كه طبق گفتهی خودش در جلسه معارفه، شخصاً با فرمانده ناو وینسنت راجع به حرکت کثیفش،شلیک به هواپیمای مسافربری، مکاتبه داشته، بلند شد و تا نزديك « مرآه البلهاء » رفت و دليلي براي ترك پيش از موعدكلاس آورد و با چند تعظيم كوتاه، با اجازه گويان و عذرخواهنده از كلاس خارج شد. « مرآه البلهاء » آهي كشید و تا انجام همهی اين فعل و انفعالات صبركرد. آنوقت با تبسميادامه داد:
- هركس سنگي ميانداخت. شبلي گلي انداخت. حلاج آهي كشيد و گفتند: آخر اين همه سنگ انداختند هيچ نگفتي از اين گل آه برآوردي؟ فرمود: آنهانميدانند معذورند. از او سخنم ميآيد كه داند و نميبايد انداخت.
صدايي شبيه ماغِ ورزايي در فضا پيچید. گويا صاحب شكم هرچه دل و روده را در كمند دستهايش سفت پيچيد، افاقه نكرد. « مرآه البلهاء » آرام به طرفش رفت و بي آنكه نگاهش كند دست روي شانه اش گذاشت و در سكوتي زمزمه وار و در خلال يك دم و بازدم كشدار و تصفيه كننده به او حالي كرد كه ميتواند براي رفع مشكلش كلاس را ترك كند. صاحب شكم هم بلند شد و با صورتي رنگ پريده و با فكر به اين نكته كه خوشبختانه آدم مهميدر كلاس حضور نداشت تا گوز درونی شدهی رودههايش را بشنود، بيرون رفت. از شاگردان مشتاق هنر،جز من و متخصص علوم تغذیه در روآندا،تنها کسي كه در كلاس باقي مانده بود، دختری جنوبی و مرموز بود. بر عكس من كه مدام نگاهم را ميان آدمهاي كلاس و « مرآه البلهاء » میچرخاندم و از همه چيز مطلع شده بودم، او از ابتدا نشسته در رديف دوم به استاد خيره شده بود و تكان نميخورد. « مرآه البلهاء » به طرفش رفت:
- پس دستش بريدند. خنده كرد و گفتند چرا ميخندي؟
فرمود: الحمد الله كه دست ما را بريدند. مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش ميربايد ببرد.
پاهايش را بريدند. تبسميكرد و گفت:
با اين پاي كه سفر خاكي كردم قدميديگر دارم كه هم اكنون سفر هر دو عالم خواهم كرد. پس دو دست بريده را بر روي ماليد و سرخ روي شد و گفتند:
چرا چنين كردي؟
گفت: نمازي كه عاشقان گذارند وضو را چنين بايد كرد.
شانههاي دختر جنوبی درست بعد از اين جمله لرزید و صورتش بروي سينه افتاد. متخصص امور تغذيه كش و قوسي به خودش داد و در اين ميان متوجه تخليه كلاس شد و مثل كسي كه از قافله جامانده، طلب كار ازاين كه چرا زودتر اورا متوجه نكردهايم، غرولند كنان با نگاهي خيره به دختر جنوبی، از كنارش گذشت و بيرون رفت.
- پس چشمهايش را كندند. افغان از مردم بلند شد. عدهاي گريه ميكردند. عدهي ديگر سنگ ميانداختند. پس خواستند كه زبانش را ببرند گفت:
چندان صبر كنيد كه سخني بگويم. روي آسمان كرد و گفت:
بدين رنجي كه از براي من بر ميدارند محرومشان مكن و از اين دولتشان بي نصيب مگردان. الحمدالله اگر دست و پاي من بريدند در كوي تو بريدند و اگر سرم از تن جدا كردند در مشاهدهي جمال تو بود.
گوش و بيني او را بريدند و آخرين كلمه كه بآن متكلم شد اين بود:
حب الواحد افرار الواحد له. اين آيه را خواند كه:
يستجل بها الذين لايؤمنون بها و الذين آمنوا مشفقون منها و يعلمون آنهاالحق.
( آنانكه ايمان به روز رستاخيز ندارند از روي استهزاء تقاضاي ظهور آنرا با شتاب دارند اما مؤمنان سخت ترسناكند و ميدانند آن روز بر حق است.
نوح كشتي را شكست از لطمهي طوفان عشق
كس نيامد بر كنار از بحر بي پايان عشق
نعرهي منصورت از هر سو بسر خواهد زدن
گر نهي پاي طلب در حيقه مستان عشق
دختر جنوبی گريه اش بند آمد و با دستمالي آب بيني اش را پاك كرد. با اندام خشكيده و طمأنينه ای خاص، همراه با عذرخواهي زمزمه واري خارج شد. «مرآه البلهاء» رفتن او را نظاره كرد و پشت ميز رفت تا صندلي چوبي را از حصار ديوار و ميز بيرون كشيده پشت پنجره بگذارد. هيچ توجهي به من نداشت و نگاهش را به گنجشكان دود زدهي پشت بام همسايه دوخته بود. احساس ميكردم مرا نميبيند و يا او هم مثل بسياري از اساتيد آن دوره زمانه، كلاس را فقط با حضور خانمها رسميميداند. از اين ظن دلم گرفت. هنوز چشم از او برنداشته بودم و شك در ذهنم منتشر نشده بود كه درس را ادامه داد:
- وقتي كه او را صلب مينمودند، گفت:
الهي اصبحت في الدارالرغائب انظر الي العجائب، الهي انك نتودد الي من يوذيك فكيف من يودي فيك.
دوستان را كجا كني محروم
تو كه با دشمنان نظر داري
در ميان سر بريدن تبسميكرد و جان داد. حسين منصور گوي قضا را از حق به بيابان رضا انداخت و از هر يك بند او خروش انا الحق ميآمد. پس پاه پاره كردندش كه از او گردني و پشتي بماند همچنان اناالحق ميگفت. پس از آن از هر پارهاي آواز اناالحق ميآمد. بسوختند و خاكسترش را در دجله ريختند از آن همان آواز ميآمد. كس را از اهل طريقت اين فتوح حاصل نشد. يكي از مشايخ طريقت كه آن شب به زير دار خفته بود آوازي شنود كه:
اطلعناه علي سر من اسرارنا فافشي سرنا فهذا جزاء من يفشي سرنا.
نگاهش را از گنجشكان دودزده كه مدتها بود پريده بودند،گرفت و به كلاس دوخت و طوري كه انگار تازه متوجه تخليه كلاس شده باشد، با تلخي نگاهم كرد. قدرت تحمل و درك نگاهش را نداشتم پس سرم را پايين انداختم و بلافاصله اين فكر كه مثل بچه درسخوانها سر كلاس نشسته بودم و مثلاً به حرفهايش گوش داده بودم آزارم داد. پس دو باره نگاهش كردم و با پوزخندي گفتم :
ببخشيد آقا! ولي من هيچي از حرفهايتان نفهميدم.
بلند شد و با همان تلخي به طرفم آمد و من، ناخواسته در يك واكنش دفاعي بلند شدم. روبرويم ايستاد. تبسمش راحتم كرد. شانههايم را گرفت. احساس ميكردم تمام رودخانههاي جهان را به رگهايم هدايت ميكند و آرامشي منحصر به فرد از روزنههاي پوستم مكيده ميشد :
- گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
اسمت چيه جوون؟. .
- بامداد..
- درس تمومه بامداد. پاشو برو.
چیزی که توی تخم چشمها یش بود را دیدم. خیال بافی نمیکنم. اهل دری وری هم نیستم.این را میتوانید از آقای سلیمانی مدیر دبیرستانی که چهارسال در آن درس خواندم بپرسید. «مرآه البلهاء»در چشمهایش مزرعهی فلفل دلمه ای داشت.بس که سبز بود.
از کلاس که بیرون آمدم هنوز فلفل دلمه ایها در مغزم والس میرقصیدند. (اگر تحصیلات آکادمیک ندارید و معنی والس را نمیدانید، نگران نشوید.والس یک نوع رقص بد است که آدمها را زیادی به هم نزدیک میکند و از دو بخش هندلاو و انگشت تشکیل شده است.البته عوامل زیادی در اجرای کامل آن نقش دارد که برای حرفه ایهاست .شما تا همین جا از من بپذیرید.)
به هر حال مثل همیشه، نشئه از کشف تازه ام که این بار مرد مرموزی به نام مستعار«مرآه البلهاء» بود، به سمت توالتهای دانشکده روان شدم. در تمام طول مسیر حیاط خلوت قناص و دود گرفته دانشکده، سعی کردم اسم آن آقایی که در درس آن همه بلا سرش آمد را به یاد بیاورم که خب نتیجه معلوم است؛ هیچی.
چند نفر در حدود خط قرمزهای دانشگاه با هم ور میرفتند و سه نفر داشتند راجع به اسم کوچک لکان با هم چانه میزدند. خواستم سرعتم را برای رسیدن به مقصد بیشتر کنم که دختر جنوبی جلو ام سبز شد:
ببخشید آقا..استاد که از رفتن من ناراحت نشد؟
بعضی چیزها را ناگهان کشف میکنی و این مواجههی آنی با حقیقت کارت را میسازد.دختر جنوبی به شدت من را برای حرف زدن، این بیهوده ترین عمل انسانی - لا اقل بعد از انقلاب مشروطه- ترغیب میکرد.چشمهایش مثل خرمالو گس بود. نگاهم که میکرد دلم یک جوری میشد. همهی اینها را وقتی فهمیدم که یک ساعت سر پا حرف زدیم و من اسم آن آقای توی درس را به یاد آوردم و به کمک دختر جنوبی توانستم بلاهایی را که سرش آمده بود مرور کنم.آخ نمیدانید وقتی آدم یک چیزی را با یک دختر مرور میکند چه حالی دارد!
کتاب فروشی طهوری را اولین بار بود که میدیدم.وارد که شدم نسیمیکه فقط از میان بوتههای فلفل دلمه ای برمیخیزد را احساس کردم.سه ردیف میز شیشه ای قسمت فروشندهها را از این طرف (خودتان میدانید کدام طرف را میگویم) جدا میکرد.دیوارها را قفسههای سه متری پوشانده بود و جایی درس روبروی در ورودی ، با یک حرکت سریع و زاویه دار، دخمه ای را پنهان از چشمها ایجاد کرده بود. چیزی که میخواستم را گفته بودم و یکی از فروشندهها سفارش داده بود تا بیاورند.داشتم میان کتابهای تازه ای که از نویسندگان امریکای لاتین ترجمه شده بود دنبال یک نام آشنا جز مارکز که مش عزت از اهالی شریف مؤمن آباد هم رمان صدسال تنهایی اش را خوانده است میگشتم که صدایی آشنا توجه ام را جلب کرد.
دیوان منصور حلاج.. کی میخواست ..
خودش بود. از دخمه که بیرون آمد، داشت گرد و غبار روی کتاب را پاک میکرد. بوی فلفل دلمه ایها بی جهت نبود.





