سلام آقای 20:30. حالت خوبه؟
پیش از هرچیز بگویم که من خس و خاشاک ندارم، حماسهی میلیونی هستم، احمدینژاد 64 درصد رأی آورده تا چشم موسوی دربیاید، کلاً در جهان 3 تا ترانه موسوی داریم که اسم دو تایشان اصلاً ترانه نیست، حشمت است و اسم یکیشان هم که رفته کانادا شده مری. همسایهی هومناینا هم که ادعا میکند اسمش ترانه است دروغ میگوید، من رفتم تحقیق کردم دیدم وقتی میخواهند از اتوبوس پیاده شوند، شوهرش از ته اتوبوس داد میزند: «ننه اصغر پیاده شدی؟» مطلب دیگری هم که در این مقدمه میخواستم بگویم این است که من خودم تا همین ده سال پیش همکارتان بودم، حتی یکبار شبکه شیش! نشانم داد؛ دو هفتهای از زلزلهی بم میگذشت و من آنقدر جنازه دیده بودم که دلم خون بود، آمدم تهران آدم زنده ببینم، اتفاقاً خبرنگاران تلویزیون در میدان ونک جلویم را گرفتند و پرسیدند:«نظر شما در مورد عملکرد مسئولین در زلزلهی بم خوبه نه؟ متشکریم» و گفتند مثل اینکه قبل از پخش دوبله میشود و نقش من را چین. خین میگوید و نیازی به صدای من ندارند. من هم رفتنشان را با چشمانی پر از اشک نگاه کردم و به این فکر کردم که برگردم یک ماهی بم بمانم بهتر است. ببخشید 20:30! مقدمهام خیلی طولانی شد. آخر من آنقدر (در حد تیم ملی) به شما و خانوادهتان علاقهمندم که نمیدانی.
برویم سر اصل مطلب!
در روزنامهی معروفی طنز بسیار دلفزایی منتشر شده بود که در آن نوشته بودند هرکس میخواهد مردهاش زنده شود، برود به موسوی و کروبی بگوید، چند روز بعد معلوم میشود زنده است! ها ها ها. (مکث) ها ها ها (مکث). واقعاً میبینی. من این طنزها را میپسندم. زده تمام خاشاکیها را نابود کرده. خنده امان نمیدهد به آدم چه برسد به هومن.
حالا از خنده که بگذریم. من نشستم فکر کردم (آخه ایستاده نمیتونم فکر کنم، پانی (اسم قورباغه است) دوست نداره) دیدم در واقعیت و بطن اجتماع، وقتی وارد لایه لایه، دقت کن؛ لایه لایهی طبقات و کاستهای سوشال یا همان اجتماع میشویم، با این پرابلم مواجه میگردیم که خس و خاشها همگی یا صهیونیست هستند یا دست کم بریتیش. امثال کروبی و موسوی هم که یا مثل خاتمی با سورس یک روابطی دارند بدجور، یا بعداً رابطه خواهند داشت ناجور!
این وسط (منظورم وسط پرابلم است) نقش تو ای 20:30، ای مهربان، ای صداقتپیشه، بسیار در نشان دادن چیزهای پنهان مهم است. اصلاً یک 20:30 داریم و یک چیزهای پنهان که همه باید بدانند، که همه باید مطلع شوند، که همه باید آگاه شوند، که همه باید باخبر شوند، که همه باید بفهمند، که همه باید ببینند، که همه باید حس کنند، که همه باید همه باید. پس نتیجه میگیریم که
مرگ بر آمریکا! خاک بر سر صهیونیست! لعنت بر پدر بریتیش! و درود بر هوگو! زندهباد چینگ چانگ شومبولونگ (اسم کوچیک چین است!) فدای ودود،وودود پوتین! و باقی برو بچ تیم ملی (راستی اسم رئیس قبیلهي قمر و توگور چی بود؟) همون! درود!
20:30 جان!
با همهی این حرفها، من این نامه را نوشتم که از تو درخواستی بکنم؛ که از تو بخواهم:
من از تو میخواهم که اولاً سلام من را به جومونگ برسانی، ثانیاً به سوسانو هم برسانی، ثالثاً بیشتر توضیح بده! یعنی کلاً تعارف نکن! بگو. ملاحظهی هیچکس را نکن. تو مگه تعارف داری؟ بیپرده بگو؟ اصلاً پرده چه معنا داره در این وضعیت؟ تو این شلوغی کی به پرده اهمیت میده؟ تو محکمتر بیپرده باش! اصلاً چرا شبکه نمیزنی؟ بزن! جا دارد! یادت میآید وقتی کوچولو بودی، تلویزیون 2 تا شبکه داشت و شبکهی یک، ساعت دو بعدازظهر، قبل از شروع برنامهها عکس گمشدهها را نشان میداد؟ خب حالا این همه گمشده هست. یک شیکه بزن، بگو موسوی و کروبی و خاتمی و سورس و اوباما و صهیونیست کجا بردن این گمشدهها را؟ ما حرفهای تو را باور میکنیم. بگو! به قول شاعر:
ما ز راست تو، راستتر میشویم (یعنی بعدش که آشکارا نماییدی، حالا بیا ما رو ببین)








