5 سالی هست که تهران را با همهی دروغها و کثافتهایش، با همهی افسونها و افسانهها، با آن تمشکهای نرسیده ولی آبدار، با نمایندگان خدا که اگر ولشان کنی برای رنگ شورتت هم حکم میدهند، با تمام طبقهی متوسط منگی که فقط اطلاعات دارد نه تحلیل؛ که یک شبه مؤمن میشوند و یک شبه کافر، با برادران و خواهرانی که خوشقلب و استوار! حفظ اسلام میکنند و در و داف و فشنهایی که عقلشان به چشمشان است، با آن انجمنهای ادبی و شاعران قابلمه به دست و نویسندگان بیکتاب، بیماران جنسی که هنر و فرهنگ را مصرف میکنند تا دستشان برسد به زری، که زیر آب صد نفر را میزنند و هزار تا دروغ میگویند تا یک پروژه، یک مجله یا کاری نان و آبدار را بهدست بیاورند، با همهی ماشینها و صفهایش، شیر سوبسیددار و بازار میوه و ترهبار، با آن خیابانهای یکطرفه، موجودات چند طرفه، زیرشلوارپوشانی که زبالههایشان را یک نصف شب، دم در همسایه میگذارند، کت و شلوارپوشانی که بوی جوراب و دهنشان یکی است، با همهی رؤسایی که وقت ندارند، چیز دندانگیر دیگری هم نه، کارمند کوچولوهای نقنقو، کارگرانی که فقط میگویند چه میدانم والا، با همهی گربههای خیرهاش، سگهای چلاق و پرندگان بیرمقش، با آن همه دود و لجن و بوق و فحش و پلهای هوایی بیمصرف و وزارتخانههای قشنگ!؛ تهران را با آن همه زرق و برق و از همه مهمتر، مردمان اصیلش، ول کردهام و آمدهام یک گوشهای باغچهام را آب میدهم، نان و ماستم را میخورم و شبها سر راحت بر بالین میگذارم.
خوانندهی عزیز!
قدم بر چشم من میگذاری و به این مشقها نگاهی میاندازی ولی لطف کرده، یا پیام نگذار و یا اگر از سر لطف نظری مینویسی، اسم و آدرست را درست بنویس. الحمدلله رب العالمین که جز حسودان تنگ نظر که مثل کفتارها در برهوت پرسه میزنندو گاهی از سر بیکاری، گلستان را به قدمهای منحوسشان میآلایند؛ آنها که روزی، جایی گوششان را گرفتهام و گفتهام: «غلط میکنی حق مردم را میخوری یا گه میخوری نان مردم را آجر میکنی» دشمن ندارم. پس:
بیکارهای که گاهی لابهلای دوستان بزرگوار من، با کفش به حریم من وارد میشوی!
بدان که من هنوز همان بچهی جامانده از دههی 40ام؛ که اگر کار به جاهای باریک بکشد، بدجوری به خشتک علاقهمند میشوم، و هرچند پدرآمرزیدهای (که در همان حرم مدفون است و روحش هزار بار قرین رحمت باد) پس گردنم را گرفت و گفت از این طرف! و هرچند سرم برود، اهل سانسور پیامها نیستم، ولی اگر یکبار دیگر مثل ناکسان و شب دزدها بیایی و با اسم مستعار دری وری بنویسی، با همان تکنولوژی که جوانهای مردم را توی قبر میکنند، پیدایت میکنم و حسابی از خجالتت درمیآیم. آدم شو و کاری نکن که آن روی جنوبشهریم بالا بیاید و بالای وبلاگم بنویسم:
لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد!
مرد باش و سخرهی مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو








