{این مطلب ترجمهی بخشی از کتاب Children’s Literature Review; Vol.71 است و در شمارهی 142 کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}
مقدمه مترجم : بورلی کلییری نویسنده امریکایی داستانهای کودکان، به خاطر ترجمه آثارش به زبان فارسی، نامی آشنا در میان اهالی ادبیات کودک و نوجوان ایران به حساب میآید. از سال 1370 که ترجمه آثار او به فارسی آغاز شده است، تا کنون بیش از بیست عنوان از کتابهایش در ایران منتشر شدهاند که برخی از آنها با اقبال خوبی هم روبرو بوده و هست.
آثار معروف بورلی عبارتند از: مجموعه داستانهای«هنری هاگینز » که نخستین جلد آن، هنری هاگینز در سال 1952 منتشر شد، «موش گریزپا »(1956)، مجموعه داستانهای «رامونا » که نخستین آنها با عنوان «رامونای آتشپاره» در سال 1968 منتشر شد، جورابها (1973) و آقای هنشاو عزیز (1983) که تقریباً تمام آنها به فارسی ترجمه و منتشر شدهاند. بورلی کلییری، هم به خاطر کتابها و هم به خاطر فعالیتهای گسترده در ادبیات کودکان جوایز فراوانی را دریافت کرده است. در مجموعه هنری ، هنری هاگینز جایزه بهترین کتاب کتابداران کودک نیوانگلند در سال 1972، هنری و ریبزی جایزه بهترین کتاب از نگاه خوانندگان جوان حوزه پاسیفیک در سال 1957، و ریبزی جایزه کتاب کودک یادمان دوروتی کانفیلد فیشر در سال 1966 را از آن خود کردهاند. او و آثارش جوایز دیگری از جمله جایزه نن در سالهای متعدد، جایزه بادبادک طلایی انجمن نویسندگان امریکا در سال 1982، جایزه بهترین کتاب از نگاه والدین در سال 1982، مدال نیوبری در سال 1984، بهترین کتاب کودک امریکا در سال 1991 و غیره را دریافت کردهاند. کتابهایی هم درباره زندگی و آثار بورلی نوشته شده است که از آن جمله میتوان به «دختری از یامهیل» (1988)، «بورلی کلییری»(1991) نوشته پت پفلیگر و My Own Two Feet (1995) اشاره کرد. آنچه در ادامه میخوانید، ترجمهی بخشی از کتاب «مروری بر ادبیات کودک
ونوجوان جهان، ج 71 » است که مقالات و نقدهای متفاوت و کم و بیش ارزشمندی
درباره نویسندگان کودک و نوجوان جهان را در خود جای داده است. نگاهی به آثار بورلی کلییری
بورلی کلییری بیش از پنجاه سال برای بچهها نوشت. کتابهایی درباره «بچههای ساده و معمولی، درست مثل کودکانی که هر روز میبینیم و میشناسیم»؛ برای بچههایی که هممحلهای او بودند و با بیمها و امیدهای هرروزهشان روبرو میشد. اگرچه منتقدان ادبی، بورلی را به خاطر سبک ساده، روان، مهرانگیز، پر از تصویر و شفافش میستایند ولی بچهها از کتابهای او به این خاطر لذت میبرند که پر از خنده و شور و هیجان است و میتوانند در آنها بچههای دیگری را بیابند که راستگو، کنجکاو و قدری ناقلا و تخس هستند. معروفترین کارهای کلییری ماجراهای هنری هاگینز و ریبزی و مجموعه دیگری درباره همسایهاش، رامونا کوئیمبی و خانواده اوست. مجموعه هنری زمانی نوشته شد که گروهی از کودکان زیر یازده سال از کلییری به عنوان کتابدار خواستند، کتابهایی معرفی کند که قهرمانشان «کودکانی شبیه آنها» باشد. ولی کلییری هرچه گشت، نتوانست کتابی پیدا کند که دل آن مخاطبان نوجوان را به دست بیاورد. به همین خاطر تصمیم گرفت که خودش یکی بنویسد. در واقع او چهارده سال پس از انتشار هنری هاگینز (1950)، به صورت جداگانه، مجموعه را با نوشتن ریبزی (1964) به پایان رساند. در این زمان، همینطور که هنری بزرگ میشد و سرد و گرم میچشید، باقی شخصیتهایی حاضر در کنار او هم پخته میشدند. بیزوس دوست هنری و خواهر کوچک آتشپارهاش رامونا ، درخشش خود را از داستان رامونا و بیزوس (1952) آغاز کردند. خیلی زود مجموعهای با محوریت آنها و از زاویه دید رامونا نوشته شد که در هفت جلد ماجراهای چهارسالگی تا ده سالگی رامونا را به تصویر میکشید. رامونا درست شبیه دیگر کودکان حاضر در داستانهای کلییری، با مشکلات رایجی روبرو میشود که هر کودک در حال رشد دیگری هم با آنها روبروست ولی قهرمانان معمولی کلییری یاد میگیرند که چهطور با همکاری یکدیگر و در کنار هم، بدون دخالت و پشتیبانی بزرگترها، مشکلاتشان را حل کنند؛ هرچند به وقت نیاز از حمایتهای بزرگترها هم استفاده میکنند.
کلییری در این سالها به این واقعیت دامن زده است که حضور وی با کتابهایش برای پیوند هرچه بیشترآنها با دنیای مدرن بوده است، هرچند قهرمانان حاضر در آنها و مشکلاتی که با آنها روبرو میشوند، همچنان به عنوان مشکلات عمومی دوران کودکی مطرحاند. بهترین نمونه در این مورد رامونا و پدرش (1977) و آقای هنشاو عزیز برندهی جایزهى نیوبری است.
در آغاز هر دو این کتابها پدر رامونا کار خود را از دست میدهد و مادرش مجبور میشود تا برای تأمین مخارج خانواده سر کار برگردد. این دلایل تحولآفرین، و نه مشخصاً خوشحالکننده، تغییراتی را در زندگی اعضای خانواده به وجود میآورد. تغییراتی که در پی آنها رامونا باید رقابت کردن را بیاموزد. آقای هنشاو عزیز به معرفی پسر کوچک تنهایی میپردازد که پدر و مادر متارکه کردهاش با کمترین احترام با او برخورد میکنند و مشکلاتی جدی با پدر لاابالیش دارد. داستانهای کلییری باوجود چنین موقعیتهایی به هیچعنوان ملالآور و اندرزگرانه نیستند. شوخطبعی پای ثابت زندگی شخصیتهای داستانهای او است، حتی در سختترین شرایط لحظات خندهآور فراوانی وجود دارد.
کلییری جایی گفته است: « نویسندهی داستانهای کودک و نوجوان باید پبش از هر چیز یک قصهگو باشد، اگر نتواند یک قصه را تعریف کند، بچهها کنارش نمیمانند.» او «داستانهایش را چنان ساده روایت میکند که دلم میخواهد مثل کودکی پای آنها بنشینم.» کتابهایی که از «همهی آن توصیفات کسالتآور» میگذرد و اجازه میدهد تا در هر صفحه اتفاقی بیفتد، ولی بالاتر از همه این نکته اهمیت دارد که مشکلات را خود کودکان حل میکنند. در محلهی کلییری بزرگ شدن آسان نیست ولی پراز هیجان و سرگرمی است.
وقتی به هنری هگینز، بیزوس و رامونا کوئیمبی فکر میکنم، هنوز هم در قامت بچهها تصورشان میکنم. تا آنجا که یادم میآید، خیابان کلیکیتت جایی که شخصیتهای کلییری زندگی میکردند، محلهای در آریگان بود. ولی در ذهن من خیابان کلیکیتت، خیابان ما در میوود ایلینویز بود، و به نحوی همهی شخصیتهای کلییری هم در آن زندگی میکردند. من عاشق کتابهای کلییری بودم چون به چیزهای «عادی»ای میپرداخت که هر روز با آنها روبرو میشدم؛ زندگی نه چندان افسونگرانهای که در دوران تحصیل در مدرسهای در حومهی شیکاگو داشتم.
ولی دلیل ویژهی من برای دوست داشتن کلییری این بود که او هیچوقت با کاراکترهایش، که بعضی وقتها شبیه من بودند، مثل یک آدم معمولی تا نمیکرد؛ خبری از بچههای معمولی با مشکلات عادی نبود. شخصیتهای او مهم و خاص بودند. و تا آنجا که یادم میآید، خود شخصیتها هم این موضوع را در مورد خودشان میدانستند.
با اینهمه آن روزها وقتی شروع به خواندن آقای هنشاو عزیز (1983) کردم، حسابی ناامید شده بودم. در ابتدا خیال میکردم که کلییری «هنجارمند» من را به هم میریزد. خبری از هاگینز، رامونا، و حتی موش گریزپا نبود. بلکه بر عکس بچههای تازه واردی مثل لی بوتس پا پیش گذاشته بودند. به علاوه نتوانستم این شخصیت تازه را به عنوان یکی از ساکنین کیلکیتت بپذیرم. او هیچوقت در حومهی شهر زندگی نکرده بود. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و به وسیلهی یک سری نامه و خاطرهنویسی، بیشباهت به نخستین شخصیتهای آثار کلییری، قصهی خود را روایت میکرد.
میتوانستم جایی برای این تغییرات باز کنم. کلییری کاراکترهای فراوانی در کنار ساکنین محلهی کیلکیتت داشت که اکنون «زندگی هرروزهی عادی» والدین مجرد را نیز شامل میشد. ولی تغییر دیگری نیز من را میآزرد که به شخصیت اصلی مربوط میشد. لی، بیشباهت به دیگر کاراکترهای کلییری که تصویر پررنگی از آنها داشتم، به خود به چشم کودکی معمولی نگاه میکرد که هیچ ویژگی منحصربه فردی ندارد. بخشی از پاسخ لی به این پرسش آقای هنشاو که از او میپرسد: «تو کی هستی؟» این است:« من فقط یه پسر معمولیام.» و در برابر این پرسش که «چه شکلی هستی؟» انگار وزوز می کند و میگوید: «یه جورایی معمولی. موی قرمز یا یه چیزی شبیه اون ندارم. من واقعاً مثل پدرم آدم بزرگی نیستم. بچههای کلاس اول و دوم لی کَنه صدام میکنن، ولی من بزرگ شدهام. الان دیگه وقتی تو کلاس به ترتیب قد میایستیم، من وسط صفام. به گمونم دیگه بتونید به من بگید پسر متوسط کلاس. »
من بعد از خواندن چهل صفحه، کتاب را زمین گذاشتم. این کاراکتر که خودش را بیهیچ ویژگی مثبت و یکتایی میدید، آشکارا ضد کلییری بود. لی شبیه بچههایی مثل بیزوس نبود که بیهمتاییشان آرامش او یا هنری را برهم میزد. و بیتردید لی بوتس شبیه هم طبقهی خود، رامونا هم نبود، کسی که همیشه تمام منحصر به فردیش را با نشان مخصوصش نمایش میداد.
خوشبختانه خواندن آقای هنشاو عزیز را تمام کردم. تلاش لی را در کشمکش و فعل و انفعالات میان او و هم سن و سالهایش تماشا کردم و به واسطهی نوشتهها و رابطهای که با پدرش داشت، فرآیند رشد او را دنبال کردم. همچنین دیدم که لی چهطور تلاش میکند تا تصویر مثبتی از خودش و برای خودش فراهم کند؛ اعتماد به نفس و اطمینان به اینکه او نیز شخصیت منحصر به فردی دارد.
ولی مهمتر از همهی اینها این نکته است که من برای این سفر فکری، به جای مرور ذهنی آثار کلییری، با دقت مجموعهی آثارش را بازخوانی کردم. در این میان برخی تفاوتهایی که میان آقای هنشاو عزیز و دیگر آثار کلییری توجه من را جلب کردند، صحنهها، عنصر خانواده و روایت اول شخص بود. هرچند دریافتم که لی به عنوان یک کاراکتر به طرز چشمگیری با دیگر کاراکترهای کلییری ساکن در خیابان کلیکیتت تفاوت دارد. آنها با یگانگی خودشان هم در ستیزاند. اعتماد به نفسی که من به یاد دارم و در هر کاراکتری تحسین میکردم عطا شدنی نبود. هرچند سیر واژگانی لی از «معمولی» به «یگانگی» در خیابان کیلکیتت رخ نداده بود و اگر نگوییم که «نشان» ویژه رامونا {علامت متمایزکننده او} هرگز تهدید نشده است، یا اینکه هنری هرگز به موهبت آفرینندگیش شک نداشته است، میتوان گفت که لی نخستین کاراکتر کلییری نیست که برای یگانه دیدن خویش میجنگد.
برای نمونه در هنری و اشتراک روزنامه (1957)، هنری در آغاز روی خودش به عنوان یک بچهی ده سالهی استثنایی حساب باز میکند؛ آنقدر استثنایی که میتواند مشترک روزنامه شود، هرچند اسکاتر مکارتی و آقای کپر جور دیگری فکر میکنند. وقتی مورف همسالش به شهر میرود، هنری سعی میکند تا حرص او را با لاف زدن در این مورد که بهزودی مشترک روزنامه میشود، دربیاورد. ولی هنری از لافی که زده پشیمان میشود. او میداند که مورف آدم باهوشی است. کمی بعد هنری با لی همصدا میشود:« چرا اینقدر ابلهام؟... حالا مورف هم میره مشترک میشه و دیگه هنری چهطور میتونه مغزکل باشه... دیگه نمیشه... دیگه اصلاً نمیشه..» وقتی مورف مشترک روزنامه میشود (به همان دلیلی که گفته شد) هنری دوباره مورف را تا اوج اعلا بالا میبرد و خودش را تا حد یک آدم بیخاصیت پایین میآورد. او با خودش میگوید: «من معمولیام. یه آدم باهوشئه که میتونه هر کاری بکنه. هر کاری.»
در کتاب رامونای شجاع (1975)، رامونا وارد کلاس اول میشود. او برای متفاوت بودن پلاک اسمش را از روی میز برمیدارد و نشان ویژهی خود را جای آن میگذارد. نشانی که او برای نخستین بار در مهد کودک از روی اولین حرف نام خانوادگیش درست کرده است. با اینحال وقتی خانم گریگز سنگدلانه میگوید که او باید رامونای ملوس باشد، نشانهی یگانگی او را حسابی به ریشخند میگیرد. وقتی هم که ساختن جغدهای مراسم هالووین به کلاس اول محول میشد، فردیت او در معرض آزمون سختتری قرار میگیرد. رامونا تصمیم میگیرد که با دیگر همکلاسیهایش متفاوت باشد. او چشمان جغدش را متمایل به سمت چپ قرار میدهد. برایش عینک میگذارد. روی بالهایش شکل v میکشد ولی همکلاسیش سوزان همهی خلاقیتهای هنری او را تقلید میکند و در آخرین حرکت ظالمانه هم خانم گریگز جغد سوزان را به عنوان بهترین اثر معرفی میکند و همه تشویقش میکنند.
در داستان رامونای آتشپاره (1968) رامونا میترسد که هویتش پشت لباس جادویی و ماسکش گم شود. با اینکه او میداند در جشن هالووین بهترین طراح و سازندهی جغد است ولی باز نگران است که کس دیگری هم طرح او را اجرا کند. «رامونا دیوانهوار به جغد سوزان نگاه کرد، که فرق زیادی با جغد خودش نداشت... حالا همه خیال میکردند که او از روی دست سوزان تقلید کرده است. حتماً بعدش هم بجای رامونای کیتی کت (ملوس)، به او رامونای کپی کت میگفتند.» رامونا جغد خود و بعد کار سوزان را مچاله و درب و داغان میکند.
هیچ مشکلی به راحتی حل نمیشود. هرچند پدر رامونا بر این نکته اصرار میکند که هنرمند میبایست به کارش جنبهی شخصی بدهد و مادرش به او میگوید که از سوزان خوشبختتر است چون از او خلاقتر است، ولی او جلوی همهی بچههای کلاس از سوزان عذرخواهی میکند. ولی در نخستین گام برای ادامهی کلاس اول، باید اعتماد به نفسش را در مورد خلاقیت به دست آورد. وقتی رامونا کفشهایش را به طرف سگ بزرگی پرت میکند و آنها را گم میکند، برای خودش یک دمپایی کاغذی درست میکند. این دمپایی ابتکاری توجه همکلاسیها را به او جلب میکند و همه کمکش میکنند تا خانم گریگز را شکست دهد. رامونا معلمش را مجاب میکند تا او را به این خاطر که بوقلمون روز شکرگزاری را مثل باقی اعضای کلاس درست کرده است ببخشد چون مشغول تکمیل دمپایی کاغذیش بوده است.
داستان رامونای هشت ساله (1981) هم از همین الگو پیروی میکند. رامونا در مدرسه جدیدی به کلاس سوم میرود، خوشحال از اینکه دیگر با بیزوس مقایسهاش نمیکنند. اگرچه فردیت او به مشکلی تبدیل میشود. رامونا بعد از شکست یک تخممرغ خام به جای تخممرغ پخته با سرش، و تلاش برای تبعیت از مد روز کلاس سوم، میشنود که خانم ویلی او را اسباب دردسر میخواند. واکنش رامونا مقاومت نیست بلکه سعی میکند تا آرام بگیرد، چیزی که در فرهنگ لغات لی به آن «میانهروی» میگویند. او از راههای نامحسوسی مثل عهد بستن برای ننوشتن حرف اول نامخانوادگیش (ک / Q) همچنان فردیت خودش را به رخ میکشد. ولی به طور کلی رامونا قصد جلب توجه ندارد تا آنجا که حتی سر کلاس برای پاسخ دادن به پرسشها، داوطلب نمیشود. بعد از همه این آتش به پا کردنها، وقتی رامونا دیگر چیزی نمیگوید، وقتی دردی در شکمش احساس میکند، تازه در معرض توجه قرار میگیرد. او خودش را به لقب آتشپاره مفتخر میکند.
اکنون به عنوان یک خواننده احساس بهتری دارم به خصوص بعد از مقایسه خاطراتم از شخصیتهای کلییری با شناخت تازهای که بر اساس کندوکاو در متن داستانها از آنها به دست آوردهام. بزرگ شدن و بالیدن در بستر یک محله «معمولی»؛ من احتیاج داشتم که کلییری ، از راه رفتار کاراکترهایش، به من اطمینان دهد که من معمولی نیستم. در ابتدای هرکتاب این اطمینان را داشتم که کاراکترها میدانند که یگانه هستند. وقتی آنها سقوط میکردند، مطمئن بودم که بالاخره باز هم به آن تصویر شخصی مثبتی که از خود دارند، دست مییابند و از آن محافظت میکنند.
به عنوان نتیجه ، گمان میکنم خاطره من گزینشی عمل کرده است؛ من انتخاب کردم که یگانگی کاراکترها را به عنوان یک موهبت به یاد داشته باشم. و شاید ساختار روایت باعث این امر بود. اگرچه بازخوانی آثار کلییری، من را به نتایج متفاوتی نسبت به آنچه از سفر قبلی در ذهنم مانده بود رساند. داستان لی با داستانهای دیگرانی که در خیابان کلیکیتت زندگی میکردند، با وجود گوناگونی روایتها مرتبط بود. لی هم مثل دیگران برای رسیدن به ارزش ویژه خود، یا همان فردیت، تلاش فراوانی میکند. سیر و سفر شخصیتی هیچکدام از کاراکترهای کلییری بیدردسر نیست.
10. عنوان: رامونا و پدرش مترجم: پروین (فاطمه) علیپور تصویرگر: آلن تایگرین ناشر: انجمن اولیا و مربیان جمهوری اسلامی ایران نوبت چاپ: اول، ۱۳۷۳ تعداد صفحات: ۱۲۸ص
11. عنوان: رامونا و خواهرش (کتاب حاضر نخستین بار تحت عنوان «رامونا و بیزوس» منتشرشده است) مترجم: پروین علیپور تصویرگر: لوییس دارلینگ ناشر: افق نوبت چاپ: اول، ۱۳۸۶. تعداد صفحات: ۱۸۰ ص
من: اوایل یک سال خورشیدی، زمانی که آدمها از کشتن هم به صورت درهم و فله ای بدجوری شرمنده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، به دنیا آمدم. دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده بشوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود. من سه تا فرضیه برای ادامه دادن زندگی دارم. نخست اینکه خدا به شدت وجود دارد. دوم اینکه زندگی سخت هست ولی پیچیده، نه! و سوم این که؛ بدون خیانت هم می شود زندگی کرد . این هم شیوه ای از زندگی است که دست کم به امتحان کردنش می ارزد. پروفایل مسعود ملک یاری