تبليغاتX
مک پک دونده

پیش از هر چیزی از بابت خط بدی که در این نوشته از خود بیرون می‌دهم، عذرخواهی می‌کنم. راستش را بخواهید آن‌قدر انگشت سبابه‌ی مرکبی و انگشت بیلاخ فرنگی (این انگشت همان انگشت شبابه، یا انگشت دراز بغل سبابه است که در فرنگ جهت ابراز انزجار و ادای بیلاخ، سیخ می‌شود) خود را راست کرده‌ام که نمی‌توانم خوب بنویسم. باور کنید در خیلی از امور روزمره‌ام دچار مشکل شده‌ام. هومن می‌داند. حتی نمی‌توانم خودم را درست بشویم. چرا؟ واقعاً نمی‌توانید تصور کنید؟
همه‌چیز از جمعه‌ی دو هفته پیش شروع شد. عده‌ای از دوستان آمدند دم در خانه و گفتند بیا برویم رأی بدهیم.
گفتم: باشه     گفتا: ایول.
گفتم: چرا؟     گفتا: آخه
گفتم: که چی؟ گفتا: نکن
گفتم: بریم       گفتا: بشین
گفتم: کی‌ان؟    گفتا: همه
گفتم: خوبه؟    گفتا: بله
حافظا
خلاصه رفتیم دادیم و آمدیم. هومن شب آمد خانه‌ی ما و نشست پای اینترنت. من هم غذای پانی رو دادم ( خانم‌هایی که عاشق من هستند نگران نشوند، پانی اسم قورباغه‌‌ی من است، من و هومن مجردایم، نترسید) و خوابیدم ولی هی هومن می‌آمد بیدارم می‌کرد و می‌گفت: 63 درصد. من هم می‌گفتم: آفرین، آفرین.
خلاصه تا صبح هی آمد و رفت و گفت 63 درصد. من خواب آن پریچهری را دیدم که قرار بود 4 سال دیگر درخدمتش باشیم و برای همین، صبح کمی حالم خوب نبود. نه این‌که خوشحال نبودم ها! نه! نه! هومن بمیره اون‌قدر خوشحال بودم که رفتم سراغ پانی...!
بگذریم.
از فردا جرزنی‌های میرحسین شروع شد. هی با یک بلندگو بوقی میامد دم در خانه می‌گفت: توی «رأی‌ها» چیز کردن! هی می‌گفتم یعنی چی‌کار کردن حسین جان؟ می‌گفت: چیز کرده‌ان. طفلک از بس عصبانی بود، به هم ریخته بود. بهش گفتم: «منظورت رو متوجه نمی‌شم، آخه چیز هم حدی داره، اندازه‌ای داره، طول و عرضی داره، به قول هومن، یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد.. » ولی به خرجش نمی‌رفت. هی توی بلندگو می‌گفت: «من چیز مردم رو پس می‌گیرم.»
خلاصه رفتم با یک چیز پلاستیکی زدم توی سرش. به هومن هم گفتم: «روزی 200 هزارتومن بهت می‌دم، هرکی شرت سبز پاش بود بزن لهش کن!» هومن گفت از کجا بفهمم؟» گفتم: «اون‌هایی که شرت سبز پاشونه، چشماشون سوسوله!»
حالا من کاری به این حرف‌ها ندارم، من طرف حسابم میرحسین‌ئه!
آقای میرحسین! چرا می‌گی تقلب شده؟
من خودم روز انتخابات به 64 استان مسافرت کردم. یه سر هم تا ونزوئلا رفتم. می‌دونی میزان محبوبیت رقیبت در اون‌جاها چقدر بود؟ این‌قدر. { } نگاه! باورت نمی‌شه. توی ونزوئلا از هواپیما پیاده شدم و رفتم شهر. با هوگو داشتم می‌رفتم که دیدم یه خانومی داره زار می‌زنه. هی زار می‌زد. هی زار می‌زد و می‌گفت: ممودس، لاو ترکوندوس، سی مو چکاتو چیتوز!» به هوگو گفتم چی میگه؟ هوگو گفت: «میگه ای کاش من هم یه ایرانی بودم و می‌تونستم به احمدی نژاد رأی بدم. خوش به حال شماها که آحاد اید».
می‌بینی؟ خب دیگه چی میگی؟ چرا این چیز شیرین رو تو دهن مردم تلخ می‌کنی؟ چرا نمی‌ذاری شیرینیش لای لثه‌ها باقی بمونه؟ ای ناشیرین! ای بی‌بی‌سی (بخش فارسی)! ای بی لثه!
این از خارج. تو داخل هم که دیگه نگو. اصلاً بعضی شعبه‌ها اونقدر طرفدار نداشتی که بچه‌ها اسمت رو از روی برگه‌ی رأی لاک گرفتن که وقت مردم تلف نشه. اونوقت می‌گی رأی‌های تو رو دادن به یکی دیگه؟ حالت خوبه؟ دلیلی نداره این کار رو بکنن؟ دلیلی داره بکنن؟
یا مثلاً رفتی با یه مشت خس و خاشاک دم قنادی‌ها بسط نشستی که چی بشه؟ که خار بره تو پای مردم نتونن جشن بگیرن؟ نتونن حلاوت این شیرینی توی دهن‌شون رو حس کنن؟ این کارا چیه؟ بگم آحاد ملت با رفتار مسالمت آمیز ترتیبت رو بدن؟ آره؟! بچه! خس وخاش! خز و خیل! خش و خوس! خاس و خیل! خال و خش! هونگ!
آقای میرحسین!
به جان هومن که می‌خوام دنیاش نباشه، من خیر و صلاح‌تو رو می‌خوام. بیا درست شو. از داستایفسکی و هوگو یاد بگیر. تبریک بگو. شادباش بگو. همه‌ی ایران که ایران نیست. حالا گیریم چند ده میلیون طرفدار داری. رقبای تو هم دارن. همه دارن. همین هومن هم داره، اصلاً من، خودم هم دارم. باور نمی‌کنی؟ چرا باور نمی‌کنی؟ چطوری نشونت بدم؟ برای مسأله‌ای به این کوچیکی، می‌خوای پای شورای محترم نگهبان رو وسط بکشی؟ چرا؟ هرچیزی رو که آدم نبینه که دلیل بر نبودنش نیست که! خیلی چیزها رو آدم نمی‌بینه ولی وجود دارن. عزیز من. به اوباما هم گفتم. از شماها بعیده! این‌قدر خاک نپاش! چیز نزن به حال ما! چیزافکنی نکن! پرده ندر! فال مشو، حال مشو، هند جگر خوار مرا!
اصلاً همین پنج‌شنبه پاشین با هومن و مهدی و محسن (اگه شکایتش رو پس نگرفت) بیاین خونه‌ی ما، بشینیم پول‌های قلک منو رو بشماریم ببینیم چه‌قدره؟ اصلاً می‌گم محمدرضا که کنسرتش رو لغو کرد هم بیاد دور هم خوش باشیم. هان؟ می‌خوای طالبی هم می‌گیرم، اسموتی طالبی بخوریم. اون‌قدر خوبه! اسموتی خوردی تا حالا؟ من تازه خوردم. 2 هفته اس. اون‌قدر خوشمزه‌اس میرحسین که آدم هروقت یادش میفته بی‌خود می‌زنه زیر گریه، اون‌قدر شیرینیش حلاوت داره که تا 4 سال دیگه می‌مونه زیر دندون‌ها، اون‌قدر خاطرات خوبی رو برات زنده می‌کنه که دلت می‌خواد دو شاخه‌ی دست راستت؛ اون انگشت مرکبی که انگار تا ابد مرکبش پاک نمی‌شه و انگشت بیلاخ فرنگی رو بکنی تو پریز.
میرحسین!
دلت خونه، می‌دونم، ولی جان هومن بیا دو شاخه‌ی منو بزن به برق!

دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:14 توسط مسعود ملک یاری