تبليغاتX
مک پک دونده
« آخ ! ولاديمير فانتاستيك و با صفايم !
اين حرامزاده‌ها تا يك دقيقه‌ی ديگر خاموشی می‌‌زنند و آنوقت من حتي تا دم تختم هم نمی‌توانم بروم چه برسد به آنكه بتوانم بی آنكه اجحافی در حق فاجعه‌ی مذكور بشود ، آنرا تمام وكمال برايت بنويسم. پس با عذرخواهی فراوان، شرح دقيق فاجعه‌ی در شرف وقوع را به نامه‌ای ديگر موكول می‌‌كنم. ضمناً عكس دسته جمعی ای را كه به اتفاق يانيس ، هيوز ، ويكتور خارا ، آرتور رمبو و كنزا برو اوئه گرفته‌ایم، به همراه اين نامه برايت می‌فرستم. همه چيز يك روز راست و ريست می‌شود. اگر سگ غریبی توی کوچه دیدی، نان لازم نیست، دست راستت را روی شانه‌اش بگذار.

16 ماه مه 1945
آسايشگاه‌هانور   ـ   اردوگاه آشو ويتس
دوست دار تو  ـ  پدرت،فرانسوآ

تاريخ نامه اعتباری نداشت. بابا سال‌ها بود كه ديگر در اين زمان زندگی نمی‌كرد و هر چه در پيرامونش می‌‌گذشت تداعی كننده‌های اغلب بی‌معنی‌ای بودند كه تنها خاطره‌ای فراموش شده از زندگی را يادآوری می‌‌كردند؛ آنگاه تصوير زنده شده پس از طی مسير طولانی و پيچاپيچ شبكه‌ی فلسفی و شاعرانه‌ی مغز به خواب رفته اش كه منقش به تصاوير انتزاعی پيش از تاريخ غارها بود ، به شكل يك فراواقعيت خلق الساعه از ذهنش تراوش می‌‌كرد و در فضا بی آنكه مخاطبی بيابد رها می‌‌شد.
مادر که مرد، تمام تلاشم را کردم که به این زندگی فریبنده و مشمئز کننده برگردانمش. شاید اعتقاد بیشتری لازم بود. باید بیشتر زندگی را برایش توضیح می‌دادم و دروغ بیشتری می‌گفتم تا به جمع ما ملحق شود.
 اجازه نمی‌دادم از من جدايش كنند هرچند کارم از کوزت، زمانی که برای تناردیه کار می‌کرد سخت تر شده بود. هرجا گیر می‌آورد کثافت‌کاری می‌کرد و بعد هم با بیلی در دست در خانه و محل می‌پلکید و  به دنبال خاک می‌گشت. معتقد بود گربه‌ها معنی زندگی را خوب فهمیده اند که خاک را برای پوشاندن گندکاری‌های شان انتخاب می‌کنند. در لیوانی که آب وچای می‌خورد ادرار می‌کرد و گاهی فراموش می‌کرد که مایع درون لیوانش ادرار است یا چای دیشب که با آب مخلوط شده. می‌گفت آدمی‌چیزی نیست جز دستگاه مخصوص تبدیل عناصر موجود در جدول مندلیف به گه. دلش نمی‌خواست در را برویش قفل کنم اما از وقتی که تلویزیون خانه را برد و با پولش 100 جلد از کتاب «سرگشته راه حق» خرید و بین همسایه‌ها مثل نذری پخش کرد، مجبور شدم در خانه حبسش کنم. دوستش داشتم و  تا وقتي كه موتور ساز نبش كوچه را به قول خودش بعد از 5 سال شناخت و به جرم جاسوسی برای نازيها كتك مفصلی زد و خودش هم از شدت گريه و غم ناشی از به ياد آوردن آن همه شكنجه‌ی خيالی بی هوش شد، مانع رفتنش شدم.
 ده روزی که نبودم، خانه را بیش از پیش سوسک گرفته بود. لعنت به این کارخانه‌های تولید سم سوسک کش. من اگر کاره ای بشوم اول می‌دهم سیاستمدارها را با سنگ پا آن‌قدر بسابند تا زجر کش شوند،بعد مدیران و دانشمندان پرتلاش عرصه‌ی سوسک کشی را به خاطر دری وری‌هایشان با همان داروهای کذایی سیراب کنند. هر گوشه ای را نگاه می‌کردی گله ای سوسک و مورچه روی  چیزی افتاده بودند و آبادش می‌کردند. تلفن زنگ زد. کارها داشت جور در می‌آمد. پترا الکساندرا بود:
     - سلام به روی ماهت..عید تو هم مبارک. هیچی داشتم نامه‌ی بابا رو می‌خوندم...
خودکاری از روی میز برداشتم و روی یک تکه کاغذ ، مشغول خط خطی کردن شدم.
    - آره حالش خوبه....تازه رسیدم. دارم دنبال یه جایی می‌گردم واسه خواب. انگار زلزله شده تو این خونه.
دایره ای را که کشیده بودم با چند خط صاف تبدیل کردم به جوانی که گوشه ای ایستاده. البته جز خودم کسی این را نمی‌فهمید مگر آنکه به اندازه‌ی من نشانه شناسی بیضوی می‌دانست.
- منم دلم برات تنگ شده.
لعنت به این زبان. آدم‌ها بزرگ ترین دروغ‌ها را پشت تلفن می‌گویند. بعضی وقت‌ها برایم اثبات می‌شود که گراهام بل فقط برای اینکه آدم‌ها راحت تر اراجیف شان را تحویل هم بدهند،تلفن را اختراع کرد.
- آره هنوز دور گردنم ئه..محال ئه در بیارمش..
واقعاً که عجب استعدادی در بروز احساسات پاک داشتم. آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند که بیشترین ظرفیت را برای گه زدن به زندگی خودشان دارند. «بدون تو زندگی محال ئه»،«هیچ کس رو به اندازه‌ی تو دوست نداشتم»، «قلبم مال توئه، عاشقتم، خرابتم، رسواتم، سگتم، خرتم، اصلاً باغ وحشت‌ام. بیا منو چرخ کن!...» می‌بینید که، آدم عقش می‌گیرد. به قول افلاطون در بخش اول سخنرانی متینش در بیابان، عاشق‌ها همیشه اسهال‌اند و در حال آبادکردن پیرامون شان. البته پیشنهاد نمی‌کنم دنبال چنین جمله‌ای از او بگردید. به هرحال حرف است دیگر، به کسی نسبت بدهیم بهتر از این است که از خودمان دری وری بسازیم.
چشمم به نقاشی بود. مردکی که با دستان خودم کشیده بودم، طی یک مکالمه‌ی عاشقانه داشت به درخت کنارش گند می‌زد. فکر می‌کنم مصرع دوم آن شعر معروف که می‌گوید اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان جیشش گرفته سکته کرده، بوده است.
- من هم دوستت دارم. کی برمی‌گردی؟
دیگر داشتم شورش را در می‌آوردم. دو قطره اشک گوشه‌ی چشمانم جمع شد.
- کاش به جای این همه سوسک، تو اینجا بودی.
طبق معمول حرفم را به بدترین شکل موجود و بی اعتنا به هم‌نشینی و جانشینی کلمات و حوزه‌ی عمومی‌ زبان‌شناسی و زحمات جناب آقای سوسور، گفتم:
- منظورم اینه که یعنی کاش زودتر بیای.
آقای عاشق کنار درخت، داشت شلوارش را بالا می‌کشید.
- باید خونه‌ی منو ببینی. قول می‌دم طولی نمی‌کشه که خانوم خوشگل و مامانی ای مثل تو به طرفه العینی از من به خاطر خونه‌ای که دچارشم، متنفر می‌شه.
آقای جوان اطرافش را نگاه کرد و چاقویی را از جیبش درآورد. ناگهان درخت را بغل کرد و بارها بوسید و گریه کرد و در حالی‌که مدام عذر خواهی می‌کرد روی درخت نوشت:
«من ،این گوشه‌ی طبیعت را به گند کشیده ام. لطفاً جای دیگری را برای انجام وظیفه‌ی انسانی خود انتخاب کنید.»
شاید پیش خودتان بگویید یک آدم چگونه می‌تواند با چاقو این همه چیز روی درخت بنویسد؟خوب در جواب‌تان می‌گویم: تا به حال عاشق شده‌اید؟
 - منتظرتم، عزیزم.
این را گفتم و گوشی را گذاشتم. رفتم پشت پنجره. سگ غریبی در کوچه وجود نداشت که دست راستم را روی شانه‌اش بگذارم تا این داستان قشنگ تمام شود.
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:50 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها: داستان‌ها
مک پک دونده

فصل ششم

نشسته بودم كنار جدول خيابان و سعي مي‌كردم بدون جلب توجه و ريختن سس روي زمين، با خوردن يك ساندويچ از نوع سرد، فارغ التحصيلي‌ام را بعد از 6 سال جشن بگيرم که یکدفعه چمن‌های زیر پایم توجهم را جلب کردند و ناخودآگاه مجبورم کردند تا سؤالی را برای زهرمار کردن غذا به خودم، مطرح کنم: به راستی گاوها موقع خوردن علوفه چه حالی دارند؟

بدون توجه به اطراف، از تمیزترین نقطه‌ای که فکر می‌کردم از هر نوع گزندی در امان بوده دسته‌ای را در مشت گرفتم و به محض چیدن، توی دهانم چپاندم كه يك دفعه صدايي از پشت سرنظرم را جلب كرد؛

« _ هي گوساله ! مگه باتو نيستم؟ مي‌گم پاشو!»

هيچ‌وقت انتظار قرار گرفتن در چنين موقعيتی را نداشتم. ابداً منظورم خوردن چمن و ساندويچ با سس سفيد نيست يا حتي نشستن كنار جدول خيابان، بلكه مفتخر شدن به نام گوساله است در حالي‌كه يك ساندويچ بزرگ توي دستت داري و تازه ليسانس سينما گرفته‌اي.

بلافاصله برگشتم و با ديدن كدوي انسان نمايي كه با صورت برافروخته و ريش‌هاي مجعد و انبوه، به من نزديك مي‌شد، فهميدم كه احتمالاً ماجرا جدي است و بهتر است براي يك چيزي توضيح بدهم. «كدويِ ریش باحال»، یا «کدوربال» یا همان آقا که من را به لقب گوساله مفتخر کرده بود، يك قدم ديگر نزديك شد و اگر بشود آن توليد صدا را حرف زدن ناميد، گفت:

-        مزاحم نواميس مردم می‌شي هان؟ اغتشاش می‌کنین؟ اقدام علیه امنیت ملی؟ پاشو تا بهت بگم دوم خرداد یعنی چی! ما جون ندادیم که شما بچه قرتی‌ها هرکاری دلتون خواست بکنید!

به سرعت چمن‌ها را تف کردم و گفتم:

-        ولی آقا من فقط داشتم با گاوها ابراز همدردی می‌کردم. این واقعاً ظلم بزرگیه که اون‌ها علف ملف بخورن و ما سوسیس کالباس، که حتماً می‌دونین از گوشت اون بیچاره‌ها جور می‌شه و محصول یک سلسله معده درد و تجاوز به حریم خصوصی اون هاست.

گوشم سوت کشید. انگار «مک پک» داشت در گوشم مسابقه کشتی میان لاله و حلزون برگزار می‌کرد و در واقع همه‌ی این‌ها با کشیده‌ی آبدار«کدوربال»آغاز شده بود. سریع خودم را جمع و جور کردم و برای آخرین بار قبل از له شدن تصادفی توسط یک کدوی روانی، سعی کردم چیز به دردبخوری بگویم:

-        باور کنید گاوها مشکلات عدیده‌ای دارن آقا! شما خودت که این‌قدر ماشاءالله زور داری، خوشت میاد یه نفر صبح به صبح دست کنه لای لنگت و شیر احتمالی‌ات رو که با بدبختی فراوون جمع کردی، بمکه؟ هان؟

 در آخرین کلام هم مثل همیشه گندکاری کردم و همین باعث شد تا اطرافیانی که مدام به تعدادشان افزوده می‌شد از خنده ریسه بروند و کدوربال، به درآوردن زبانم از حلقوم و چیزهای دیگر از جاهای دیگر عمیقاً فکر کند. او می‌توانست همه‌ی این کارها را بکند چون به هر حال انگیزه، ظاهر و اراده‌ی معطوف به قدرت لازم را برای این کارها داشت. در مدت کوتاهی با خودم کنار آمدم و به این نتیجه رسیدم که اگر تا دو ثانیه‌ی دیگر فلنگ را نبندم، باید زمان زیادی از عصر آنروز را به یافتن شلوارم بر بلندای مرتفع‌ترین درخت خیابان گذرانده و قطعاً بخش عمده‌ای از عمرباقی مانده‌ام را به جبران خسارات جسمی ناشی از آن دیدار شوم اختصاص بدهم.

 کدوربال نعره‌ای زد و مثل دلاور جنگجویی که خاکریز دشمن را نشان کرده و چهارنعل برای نابودی اهریمن دیوصفت و متجاوز به خاکِ میهن می‌تازد، دهانش را برای جویدن خرخره‌ام باز کرد و یقه‌ام را چسبید. باور کنید خود من یکی از مخالفان سرسخت لباس یقه دار و مهیج هستم اما از اقبال بد، آن روز تنها لباس تمیزی که داشتم هم یقه داشت و هم برای بعضی‌ها مهیج و محرک بود.

ساندویچ را انداختم و تلخی گس چمن‌ها را به عنوان آخرین چیزی که در این جهان می‌بلعیدم پائین دادم، چشم هایم را بستم و شلوارم را دو دستی چسبیدم. تمام دلخوشی‌ام در آن لحظه این بود که پتراالکساندرا به هیچ عنوان امکان دیدن استریپ تیز اجباری‌ام را ندارد و من مثل یک قهرمان در حالی‌که سعی می‌کردم از حقوق گاوها دفاع کنم، بی‌شلوار می‌شدم. بعدها سر فرصت می‌شد برای این قصه جایگزینی پیدا کرد و یک جوری مردِ بی‌بدیل زندگی پترا باقی ماند.

بوی گند بی‌هوش کننده‌ای، فشارِ روی خرخره‌ام را قابل تحمل‌تر کرد. چشمم را باز کردم تا منبع این ناهنجاری هستی برانداز را شناسایی کنم که...


ادامه مطلب
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 15:10 توسط مسعود ملک یاری

فصل بيست و هفتم
                                                      دوردور، مثل مرغابي

آدم بعد از مردنش به چه درد مي‌خورد؟ نه پسرم! نمي‌خواهم آن بحث گيج كننده و مرموز كه تو هيچ وقت از آن خوشت نمي‌آمده را پيش بكشم اما تا به حال به اين فكر كرده‌اي كه چراگوسفندها و خوك‌ها و گاوها بعد از مرگ‌شان به ژامبون تبديل مي‌شوند و در شب تولدي با شكوه، كنار خيارهاي كمپوت شده و گوجه‌هاي‌ خوشگل ميزامپيلي شده و سسهاي ولو، به اعماق معده ما صفا مي‌دهند اما ما...؟! چرا ميگوها و صدف‌ها و ماهي‌ها و خرچنگ‌ها و حتي اردك‌ها، قابليت تبديل شدن به سوپ يا كباب را دارند و لااقل گروهي را خوشحال مي‌كنند اما ما فقط هوا را مصرف مي‌كنيم و هرچه كه خوردني و نخوردني است را به گه تبديل مي‌كنيم و به در و ديوار مستراح مي‌شاشيم و روي فرش نفيس يك هنرمند استفراغ مي‌كنيم و به يكديگر خيانت مي‌كنيم و همديگر را مي‌كشيم و بعد در حالي‌كه به خاطر اين همه كثافت كاري، خوشحاليم، زرتي مي‌افتيم و مي‌ميريم و توقع داريم با احترام تمام به خاك سپرده شويم؟
پسرم، واقعاً ما آدم‌ها، چي هستيم؟
بگذريم. مي‌دانم كه زياد از اين حرف‌ها خوشت نمي‌آيد. فقط محض اطلاعت بگويم كه من همين يك ساعت پيش، آن هم براي آن‌كه به تو و خودم اطمينان بدهم كه حالم خوب است، آخرين قرص‌هاي سفارشي دكتر شفا را خوردم و الان كه اين نامه را برايت مي‌نويسم كيلومترها از تو و آن تيمارستان لعنتي كه همه چيز را از من گرفت، دورم. آن‌قدر دور كه فقط تصورت من را پيدا مي‌كند. دور مثل مرغابي.
پسرم، بامداد!
من و مادام، ديشب فرار كرديم. حال هردوي‌مان خوب است و هيچ شيطاني در كله هاي‌مان نداريم و فكر مي‌كنم همين آزادي، براي آن‌كه ديگر نخواهيم كسي را مجاب كنيم كه بلديم زندگي كنيم و كي حمام برويم و كي همديگر را ماچ كنيم، كافي باشد. شايد ديگر هيچ وقت نتوانم براي تو نامه بنويسم. فقط بدان كه مادرت به من خيانت نكرد و من الان بعد از 13 سال و بعد از كشف دوباره آن‌چه او از من گرفت، در وجود مادام، فهميدم كه هيچ چيز منحصر به فردي در اين انزوا وجود نداشت كه اين سال‌ها را اينگونه به آن بفروشم. خواهش مي‌كنم ناراحت نشو و فكر نكن كه احتمالاً نوازش دست‌هاي مادام مرا حالي به حالي كرده و دارم زر و زر مي‌كنم. تو مي‌تواني تا آخر عمرت منتظر آن دختر زيبا.. اسمش چي بود؟ بگذريم. مي‌تواني منتظر او بماني چون واقعاً هيچ چيز شبيه هيچ چيز نيست و تو بابت چيزي كه هستي يا كاري كه انجام مي‌دهي، به كسي ربط نداري جز خودت. من درباره خودم حرف مي‌زنم. كاري كه فقط كساني كه در 65 سالگي عاشق مي‌شوند مي‌توانند انجام دهند.
پسرم بامداد!
آخرين كسي كه ابناء بشر به نصيحتش گوش كردند، سعدي بود. پس مطمئن باش كه قصد نصيحت ندارم. اما اين پيام‌هاي بازرگاني را از پدرت يادگاري داشته باش. پدري كه هيچ چيز برايت به ارث نگذاشت جز درد فهميدن تاريكي‌هاي هستي و هيچ وقت كنار دريا با تو بازي نكرد چون هميشه مجبور بودي به دو مرغابي سفيد كه در دور دست‌ها پرواز مي‌كردند، فكر كني.
بامدادم!
از اندوه نترس و مثل مرغابي‌هاي توي دفترت، بغلش كن. يك چيزي توي اين اندوه هست كه خيلي با حال و مرموز است. اندوه، سفيد است و من به شدت خوشبختم. اگر روزي پسري داشتي كه شست پايش به اندازه خودمان پهن بود و زيادي وول مي‌زد، اگر يك روز اندوهناك، با چشماني براق و خيس، خودش را به تو نزديك كرد تا چيزي بگويد. سفت بغلش كن و ازقول من به او بگو؛ «خدا بهت رحم كنه عزيزم.»
20 آذر 1355
پدرت مسعود

نامه را پستچي از لاي در تو انداخته و رفته بود. چند بار تا حالا مرورش كرده‌ام اما هر چه بيشتر مي‌خوانم، بيشتر گيج مي‌شوم. اولين بار ناگهان همه چيز را فراموش كردم و بلافاصله گوشي را برداشتم تا به بيمارستان زنگ بزنم اما هنوز شماره ها تمام نشده بودند كه به خودم آمدم و فهميدم كه چهار روز پيش، با زنگ تلفني كه از دفتر دكتر شفا به خانه‌ام شد بيدار شدم. يادم آمد كه صبح، خواب آلوده خبر فرار مادام و پدر را از منشي مخصوص دكتر با صدايي كه به شدت مي‌خواست متأسف به نظر برسد شنيدم و بعد از كشيدن دو سه نخ سيگار، تازه فهميدم كه همه چيز تمام شده است. يادم آمد كه چهار روز است دلم براي مرغابي‌ها تنگ شده است. 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:48 توسط مسعود ملک یاری
فصل چهارم

دو واحد منصور حلاج

- در راه كه مي‌‌رفت با بندِ گران مي‌‌خراميد و نعره زنان مي‌‌گفت: حق، حق، حق.  تا به زير دار بردند. بوسه بر دار زد و گفت:  معراج مردان عشق است.»

قد كوتاهي داشت با موها و سبيل سفيد و پرپشت و آرامش كم نظيري كه در صورت شيري و خندانش موج مي‌‌زد. هر لحظه انتظار مي‌‌رفت كه در اين سكوت ِ پس از آن شروع آتشين، چشمان نمدار و براقش آماج گريه شود. بي وقفه نامش راگذاشتم «مرآه البلهاء». همیشه همین طور است. یک چیزی را یک جایی می‌شنوم و حالا بیا درست اش کن. یک بار حتی به خاطر این که با دیدن یک مأمور پلیس گفتم؛« اِه! یه بچه موکنای !» کلی کتک خوردم ولی خب کی گفته همه با کتک درست می‌شوند؟

يكي دو نفر آن جلوی کلاس، تحت تأثير افتتاحيه منحصر به فرد «مرآه البلهاء، پاها را روي رديف جلويي صندلي‌ها انداختند و دست به كار چك و چانه شدند و منتظر كلام بعدي تا در يك قضاوت سريع و بي خطا، مشخص كنند اين يكي جزو كدام دسته از استادان است. صداي شكم يكي بلند شد. انگار كلاس، زمان زيادي بيش از حد و حوصله‌ي معده‌ي يك دانشجوي سينما ساكت مانده بود، پس صاحب شكم باب گفتمان را براي حفاظت از آبرو لااقل جلوي خانمها كه انگيزه‌ي بسيار مهمي‌براي درس خواندن در دانشگاه‌ها و به طور کلی زندگی محسوب مي‌‌شوند، بازكرد:

ببخشيد استاد! راجع به كدام يك از عرفا بود؟

 «مرآه البلهاء»، صداي مخملي و كشداري داشت و با هر كلمه انگار زنبورک دلت را به غازغاز می‌انداخت. نگاهي به صاحب شكم كرد و طوري كه انگار قصد پاسخ داشته باشد، ادامه داد:

   - وقتيكه او را بدار مي‌‌زدند روي بقبله گردانيد. مناجات با معشوق كرد و گفت : آنچه او داند. چون بر سر دار شد، جماعتي كه مريدانش بودند، سؤال كردند كه چه گويي بر ما كه مقران توييم و در منكران كه سنگ خواهند انداخت؟ گفت ايشان را دو ثواب و شما يك ثواب باشد از براي آنكه شما را به من حسن ظن پيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت مي‌‌جنبد و توحيد در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.

دختر و پسري كه نامشان را خسرو و زليخا گذاشته بودم از كنار هم بلند شدند و با اشاره‌ي كوتاه انگشت سبابه و يا چهار انگشت كشيده و عرق كرده، خروجشان را به اطلاع اجازه‌ي «مرآه البلهاء»رساندند. صاحب شكم روي شكم خيمه زد و هيئت منصفه‌ی تعيين گونه‌ی اساتيدِ تازه وارد، با كشيدن آهي از روي تأسف اعلام كرد كه طرف از نوع درويش مسلكِ كند و نصيحت باز است و احتمالاً عمراً از روايت پست مدرن و دكانستراكچر و عدم قطعيت داستان پست مدرن و مابقي جریانات امروزهنری خبر ندارد و تا پايان ترم مي‌‌خواهد حكايت بخواند و منتظر باشد تا اتفاقي در ما بيافتد. ما كه نيستيم.

«مرآه البلهاء»، نگاه مرطوب اما نافذش را به هيئت منصفه دوخت و آن‌هابي اختيار پاهايشان را از روي صندلي‌ها جمع و جور و براي اولين بار حالت نشستن آدم وار را سر کلاس، تجربه کردند. «مرآه البلهاء» طوري كه انگار آه هيئت منصفه را شنيده باشد ادامه داد:

     - پس شبلي در برابر آمد و بآواز بلند گفت:

اولم ننهك عن العالمين و گفت:

ماالتصوف، اي حلاج؟

فرمود: كمترين مقام اينست كه مي‌‌بيني.

گفت بلندتر كدام است؟

فرمود: ترا بدان راه نيست.

صاحب شكم بر سر ذوق آمد:

منصور حلاج! درست حدس زدم استاد؟

نفر جلويي من كه با آن ريش يكي در مي‌ان و صورت لاغر و گونه برجسته اش شبيه متخصصان علوم تغذيه در « روآندا »بود و تا آن لحظه سرش را مي‌ان خطوط روزنامه‌ي صبح پنهان كرده بود و دفاعيات يكي از نشريات در دادگاه مطبوعات را مي‌‌خواند، براي چند لحظه سر بلند كرد تا ببيند چه خبر است كه باب سؤال و جواب باز شده؟  اعضاي هيئت منصفه هم متشكل از دو نفر آقا و سه نفر خانم، بلند شدند و با صدايي شبيه « فوه » يا « چيش » ويا « فيش » كلاس را ترك كردند و متخصص علوم تغزيه نيز به سركار سابقش برگشت. در همين مو قع مسن ترين فرد كلاس كه طبق گفته‌ی خودش در جلسه معارفه، شخصاً با فرمانده ناو وینسنت راجع به حرکت کثیفش،شلیک به هواپیمای مسافربری، مکاتبه داشته، بلند شد و تا نزديك « مرآه البلهاء » رفت و دليلي براي ترك پيش از موعدكلاس آورد و با چند تعظيم كوتاه، با اجازه گويان و عذرخواهنده از كلاس خارج شد. « مرآه البلهاء » آهي كشید و تا انجام همه‌ی اين فعل و انفعالات صبركرد. آنوقت با تبسمي‌ادامه داد:

     - هركس سنگي مي‌انداخت. شبلي گلي انداخت. حلاج آهي كشيد و گفتند: آخر اين همه سنگ انداختند هيچ نگفتي از اين گل آه برآوردي؟ فرمود: آن‌هانمي‌دانند معذورند. از او سخنم مي‌آيد كه داند و نمي‌بايد انداخت.

صدايي شبيه ماغِ ورزايي در فضا پيچید. گويا صاحب شكم هرچه دل و روده را در كمند دستهايش سفت پيچيد، افاقه نكرد. « مرآه البلهاء » آرام به طرفش رفت و بي آنكه نگاهش كند دست روي شانه اش گذاشت و در سكوتي زمزمه وار و در خلال يك دم و بازدم كشدار و تصفيه كننده به او حالي كرد كه مي‌‌تواند براي رفع مشكلش كلاس را ترك كند. صاحب شكم هم بلند شد و با صورتي رنگ پريده و با فكر به اين نكته كه خوشبختانه آدم  مهمي‌در كلاس حضور نداشت تا گوز درونی شده‌ی روده‌هايش را بشنود، بيرون رفت. از شاگردان مشتاق هنر،جز من و متخصص علوم تغذیه در روآندا،تنها کسي كه در كلاس باقي مانده بود، دختری جنوبی و مرموز بود. بر عكس من كه مدام نگاهم را مي‌ان آدمهاي كلاس و « مرآه البلهاء »  می‌چرخاندم و از همه چيز مطلع شده بودم، او از ابتدا نشسته در رديف دوم به استاد خيره شده بود و تكان نمي‌خورد. « مرآه البلهاء »  به طرفش رفت:  

   - پس دستش بريدند. خنده كرد و گفتند چرا مي‌‌خندي؟

فرمود: الحمد الله كه دست ما را بريدند. مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش مي‌‌ربايد ببرد.

پاهايش را بريدند. تبسمي‌كرد و گفت:


ادامه مطلب
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:32 توسط مسعود ملک یاری


همه چيز مفهوم خودش را از دست داده . نمي دانم كسي كه آن پايين كنار دريا تو را مي بوسد منم يا كسي كه اينجا لخت و عريان دراز كشيده روي تخت خوابي از هيچ و به سيگارش پك مي زند؟ همه چيز « قرم قاطيست »و به طور حيرت آوري مفهوم خودش را از دست مي دهد. پنج سال از وقتي كه دنبال « گنده بك » دويديم و من وجود « مك پك دونده » را در شست پا و قلبم احساس كردم ،گذشته است . هزار و هشتصد و بيست و پنج روز تمام و من با اينكه ديگر از عهدة تجزيه و تحليل هيچ مساله اي بر نمي آيم ، تنها در حسرت آنچه از دست داده ام ، مدام كلمات را تكرار مي كنم :
بعد از من هر آنكه تو را ببوسد
بر لبهايت تاكستان خشكيده اي خواهد يافت
كه من كاشته‌ام

***
« ـ يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت مي شه؟ »


ادامه مطلب
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:57 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها: داستان‌ها
    ولاديمير فانتاستيك و با مرام !
اگر چه مي دانم آنچنان مشغول ادب كردن جاهلاني چون پوشكين هستي كه حتي فرصت آن را نداري كه به قربانيان اردوگاه آشو ويتس فكر كني، اما باز نتوانستم خودم را براي آگاه نكردن تو از وقايعي كه اينجا در شرف وقوع است ، مجاب كنم . در اين صد و بيست و چهار روزي كه همديگر را نديده ايم اتفاقات بسياري افتاده است؛ از جمله مرگ دوست عزيزمان « فدريكو » كه به دست ايادي بي سواد و غير فرهنگي « فرانكو »ي فاشيست در تپه هاي شمال شرقي گرانادا در خاک سفید ، اردوگاه صبرا وشتیلا و يا استاديوم برنابائو ( اخبار در اينجا متفاوت است ) ، رخ داد . دكتر « شفا » با آن آلت تناسلی مهیبش که از روی لباس هم بیداد می کند،برگشته و در اولین اقدام انقلابی، ممنوعيت مراسم« چرا »‌ي شبانه را اعلام کرده است. البته چند واقعة ديگرهم رخ داده است كه تو به طور حتم بنا به نسبت آنها با فرهنگ و هنر از چند و چونشان با خبر شده اي. البته اگر هنوز حساسيت ويژه ات را نسبت به دنياي هنر مانند « آندره مالرو »ي سياست چي و آفتاب پرست صفت، از دست نداده باشي. از تو مي خواهم كه دلگير نشوي چون خودت بهتر از من ميداني كه امروزه كم نيستند انسانهاي بي خاصيتي كه از روي ناچاري و تنها به خاطر پول سياستمداران احمق و پست با آن كت و شلوارهاي اتو كشيده شان كه آدم را به ياد عيد ديدني هاي مسخره و خاله بازي عروس و دامادهاي هفت ساله مي اندازند، حاضرند به هر وسيلة ممكن از جمله حبس كردن هنرمندان برجسته در آسايشگاههاي رواني و يا انداختن پوست موز و خربزه بر سر راه آنهايي كه توانسته اند از اتهام جنون بگريزند، به اين خانوادة روشنگر و آرمان شهر خياليشان ضربه بزنند.
ادامه مطلب
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:44 توسط مسعود ملک یاری

فصل دوم

تولد مك پك
                     

               قرار بود اتفاق مهمي بيافتد چون دوباره دل پيچة جادويي ام دست به كار روده ها شده بود. از وقتي پا به دانشكده گذاشتم و براي اولين بار جلوي توالت ها ديدمش، يكسالي گذشته بود. فرسنگها از توالتها دوربوديم و این فراق برای این بود که اولين فيلمم را بسازم. داشتم دریا را میان قاب انگشتها نگاه می کردم که یکهو دوتا «مغایی» بی پدر و قشنگ، گذشتند. چه می شود کرد، هرکس به چیزی حساسیت دارد.بعضی ها به خرمالو، من هم به مغایی.عطسه کردم و این درست زمانی بود که او گفت:
-  مهم نیست دریای بزرگی باشی یا یه برکه کوچیک.اگه زلال باشی آسمون تو وجودت پیداست.
پا چه هایش را  بالا زده بود و ماسه ها خیس و زورکی میان انگشتان سفید و کشیده اش پخش و پلا می شدند.
-  بیا بگیر دماغتو پاک کن.صبر اومد.
 - این دیگه چیه؟
- دستماله، خوب..
- نه! اینی که به دماغ گفتی رو می گم.
 خندید.لعنتی خندید. بعضی چیزها را نباید دید. دنیا برای همین خرتوخر شده.همه، همه چیز را می بینند. بعضی ها نمی خواهند اما مجبورند یا دچار می شوند، بعضی هم کنجکاوند. عرق پیشانیم را گرفتم.چال گونه هایش مثل دوبال مغایی بود.انگار وقتی می خندید، پرواز می کردند.از میان لبخند چندش آورم گفتم:
- نگاه کن پترا الکساندرا! لپ هات دارن می پرن! عین مغایی!
حق داشت تعجب کند چون اسمش یک چیز دیگه بود اما من در لحظه هویت شناسنامه ای اش را عوض کرده بودم.سرخچه موقتی زد و گفت:
- منطورت از این حرفا چیه؟طبق فرمولی که یادم دادی، منظورت از مغایی، مرغ دریایی ئه دیگه؟
دوباره مغایی ها پریدند. بی اختیار دست بردم که بگیرمشان.
- کجا می رن؟
قبل از اینکه با دست جلوی صورتش را بگیرد دیدم که مغایی ها سرخ شدند.شرم.بله این فضیلت کوچک و منفعل که احتمالاً آخرین بار توی فسیل کوله پشتی یک استراکتوموس گیاه خوار پیدا شده، با تمام قوا در گونه هایش دوید.یک آقایی یک جا راجع به شرم نوشته به گمانم. اسم کتاب «ستایش با شرم» یا «ستایشِ در با شرم» یا یک چیزی تو مایه های «درمالیِ شرم با ستایش» بود.بدنم داغ شد.مغزم گزگزش گرفت. خارش مثل وول وولک افتاد به جان کمرم.ششهاو قلب و هر دم و دستگاهی که توی سینه داشتم، مثل تاپاله افتاد ته دلم.دل پیچه جادویی ام قطع شد. زبانم خشک شده بود.به سختی گفتم:
- ناراحت نشو.پترا الکساندرا اسم یه پروانه اس.مسخره اس، انگار کک به جون روحم افتاده.
چیزی از مزخرفاتم نفهمیده بود.این را آدم کودنی مثل من هم تشخیص می دهد.بعضی چیزها میان ما آدم ها قانون است؛وقتی چیزی را نفهمیدی مثل خر بخند که یک کاری کرده باشی.حالا درست جلویم بود.بوی عطرش داشت منهدمم می کرد.دوباره لب باز کرد:
- دستمالمو پس نمی دی؟ تو که هنوز..
کافی بود. زیبایی هم حدی دارد. می خواست ناکارم کند که دستمالش را انداختم و به طرف دریا دویدم. داد می زدم و تا وقتی آب حسابی حالم را جا نیاورد، چهل و شش بار گفتم شیش سیخ جیگر،سیخی شیش هزار.
 از آب آمدم بیرون. خیس و خراب شده بودم. اولین تجربه ای که بعد از عاشقی کسب کردم  این بود که دریا و ککهای روح، حسابی دستشان توی یک کاسه است. دریا،این بی کران سخاوتِ کون دریده،ویروسِ عاشقی را گرفت و در تمام بدنم پخش کرد. مثل درخت موریانه زده از درون خورده شدم. من به دریا پناه بردم اما زخمم زد. فقط چیزهایی که به آنها پناه می بریم،به ما خیانت می کنند. این هم از دومین تجربه. آن موقع این جمله یادم نبود. کاری نمی شد کرد. مغایی ها دخلم را آورده بودند.


ادامه مطلب
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:45 توسط مسعود ملک یاری