به:
رضا سیدحسینی
نه!
کسی نمرده.
تنها شب نوبت روز را می تابد
و من بیهوده چشمهایم را بستهام.
نه! کسی نمرده.
به پهلو بر این مستطیل سیاه بخواب
شریان پشت پنجره را میشنوی؟
غسالخانه را ببند
تا در شیار فرورفتهی سنگها قدمی بزنیم
تنها سه نفر
تا دستههای خالی تابوتم را بگیرند
پایتان از شیار بیرون نرود
مادر گفت:
«لگد کردن قبر مردهها گناه دارد»
گوشم را بر سال فوت میگذارم؛
نه
کسی نمرده.
تنها شب نوبت رو ز را میتابد
و من بیهوده چشمهایم را بستهام.
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت
23:57 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:
شعرها
خدایا!
ما شاهد کارهای تو هستیم
نکن!
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت
15:20 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:
شعرها









