اين حرامزادهها تا يك دقيقهی ديگر خاموشی میزنند و آنوقت من حتي تا دم تختم هم نمیتوانم بروم چه برسد به آنكه بتوانم بی آنكه اجحافی در حق فاجعهی مذكور بشود ، آنرا تمام وكمال برايت بنويسم. پس با عذرخواهی فراوان، شرح دقيق فاجعهی در شرف وقوع را به نامهای ديگر موكول میكنم. ضمناً عكس دسته جمعی ای را كه به اتفاق يانيس ، هيوز ، ويكتور خارا ، آرتور رمبو و كنزا برو اوئه گرفتهایم، به همراه اين نامه برايت میفرستم. همه چيز يك روز راست و ريست میشود. اگر سگ غریبی توی کوچه دیدی، نان لازم نیست، دست راستت را روی شانهاش بگذار.
آسايشگاههانور ـ اردوگاه آشو ويتس
دوست دار تو ـ پدرت،فرانسوآ
مادر که مرد، تمام تلاشم را کردم که به این زندگی فریبنده و مشمئز کننده برگردانمش. شاید اعتقاد بیشتری لازم بود. باید بیشتر زندگی را برایش توضیح میدادم و دروغ بیشتری میگفتم تا به جمع ما ملحق شود.
اجازه نمیدادم از من جدايش كنند هرچند کارم از کوزت، زمانی که برای تناردیه کار میکرد سخت تر شده بود. هرجا گیر میآورد کثافتکاری میکرد و بعد هم با بیلی در دست در خانه و محل میپلکید و به دنبال خاک میگشت. معتقد بود گربهها معنی زندگی را خوب فهمیده اند که خاک را برای پوشاندن گندکاریهای شان انتخاب میکنند. در لیوانی که آب وچای میخورد ادرار میکرد و گاهی فراموش میکرد که مایع درون لیوانش ادرار است یا چای دیشب که با آب مخلوط شده. میگفت آدمیچیزی نیست جز دستگاه مخصوص تبدیل عناصر موجود در جدول مندلیف به گه. دلش نمیخواست در را برویش قفل کنم اما از وقتی که تلویزیون خانه را برد و با پولش 100 جلد از کتاب «سرگشته راه حق» خرید و بین همسایهها مثل نذری پخش کرد، مجبور شدم در خانه حبسش کنم. دوستش داشتم و تا وقتي كه موتور ساز نبش كوچه را به قول خودش بعد از 5 سال شناخت و به جرم جاسوسی برای نازيها كتك مفصلی زد و خودش هم از شدت گريه و غم ناشی از به ياد آوردن آن همه شكنجهی خيالی بی هوش شد، مانع رفتنش شدم.
ده روزی که نبودم، خانه را بیش از پیش سوسک گرفته بود. لعنت به این کارخانههای تولید سم سوسک کش. من اگر کاره ای بشوم اول میدهم سیاستمدارها را با سنگ پا آنقدر بسابند تا زجر کش شوند،بعد مدیران و دانشمندان پرتلاش عرصهی سوسک کشی را به خاطر دری وریهایشان با همان داروهای کذایی سیراب کنند. هر گوشه ای را نگاه میکردی گله ای سوسک و مورچه روی چیزی افتاده بودند و آبادش میکردند. تلفن زنگ زد. کارها داشت جور در میآمد. پترا الکساندرا بود:
- سلام به روی ماهت..عید تو هم مبارک. هیچی داشتم نامهی بابا رو میخوندم...
خودکاری از روی میز برداشتم و روی یک تکه کاغذ ، مشغول خط خطی کردن شدم.
- آره حالش خوبه....تازه رسیدم. دارم دنبال یه جایی میگردم واسه خواب. انگار زلزله شده تو این خونه.
دایره ای را که کشیده بودم با چند خط صاف تبدیل کردم به جوانی که گوشه ای ایستاده. البته جز خودم کسی این را نمیفهمید مگر آنکه به اندازهی من نشانه شناسی بیضوی میدانست.
- منم دلم برات تنگ شده.
لعنت به این زبان. آدمها بزرگ ترین دروغها را پشت تلفن میگویند. بعضی وقتها برایم اثبات میشود که گراهام بل فقط برای اینکه آدمها راحت تر اراجیف شان را تحویل هم بدهند،تلفن را اختراع کرد.
- آره هنوز دور گردنم ئه..محال ئه در بیارمش..
واقعاً که عجب استعدادی در بروز احساسات پاک داشتم. آدمها وقتی عاشق میشوند که بیشترین ظرفیت را برای گه زدن به زندگی خودشان دارند. «بدون تو زندگی محال ئه»،«هیچ کس رو به اندازهی تو دوست نداشتم»، «قلبم مال توئه، عاشقتم، خرابتم، رسواتم، سگتم، خرتم، اصلاً باغ وحشتام. بیا منو چرخ کن!...» میبینید که، آدم عقش میگیرد. به قول افلاطون در بخش اول سخنرانی متینش در بیابان، عاشقها همیشه اسهالاند و در حال آبادکردن پیرامون شان. البته پیشنهاد نمیکنم دنبال چنین جملهای از او بگردید. به هرحال حرف است دیگر، به کسی نسبت بدهیم بهتر از این است که از خودمان دری وری بسازیم.
چشمم به نقاشی بود. مردکی که با دستان خودم کشیده بودم، طی یک مکالمهی عاشقانه داشت به درخت کنارش گند میزد. فکر میکنم مصرع دوم آن شعر معروف که میگوید اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان جیشش گرفته سکته کرده، بوده است.
- من هم دوستت دارم. کی برمیگردی؟
دیگر داشتم شورش را در میآوردم. دو قطره اشک گوشهی چشمانم جمع شد.
- کاش به جای این همه سوسک، تو اینجا بودی.
طبق معمول حرفم را به بدترین شکل موجود و بی اعتنا به همنشینی و جانشینی کلمات و حوزهی عمومی زبانشناسی و زحمات جناب آقای سوسور، گفتم:
- منظورم اینه که یعنی کاش زودتر بیای.
آقای عاشق کنار درخت، داشت شلوارش را بالا میکشید.
- باید خونهی منو ببینی. قول میدم طولی نمیکشه که خانوم خوشگل و مامانی ای مثل تو به طرفه العینی از من به خاطر خونهای که دچارشم، متنفر میشه.
آقای جوان اطرافش را نگاه کرد و چاقویی را از جیبش درآورد. ناگهان درخت را بغل کرد و بارها بوسید و گریه کرد و در حالیکه مدام عذر خواهی میکرد روی درخت نوشت:
«من ،این گوشهی طبیعت را به گند کشیده ام. لطفاً جای دیگری را برای انجام وظیفهی انسانی خود انتخاب کنید.»
شاید پیش خودتان بگویید یک آدم چگونه میتواند با چاقو این همه چیز روی درخت بنویسد؟خوب در جوابتان میگویم: تا به حال عاشق شدهاید؟
- منتظرتم، عزیزم.
این را گفتم و گوشی را گذاشتم. رفتم پشت پنجره. سگ غریبی در کوچه وجود نداشت که دست راستم را روی شانهاش بگذارم تا این داستان قشنگ تمام شود.
×××
پ: گیجم
د: از سرما؟
پ: نه، از معده به گمونم، از سه شنبه تا حالا تو خونهام
د: چرا؟؟؟؟
پ: هموار شدم. دارم ویرایش یه فرهنگ رو تموم میکنم که یه ببویی کار کرده... همواره شدم
د: :-s کی تموم میشه؟
پ: باید امشب تموم می شد، ولی دیشب تا صبح کار کردم. امروز هم تا الان. تازه رسیدم به حرف دال
د: وای!! خیلی کثیفه؟
پ: از اول مینوشتمش بهتر بود
د: چقدر می دن بابتش؟
پ: 400.... دلم میخواد برم تو علفها بچرم
د: «عصر عجیب زمستان، میخواهم درخت باشم»
خوبه؟
خوبه؟
پ: تو علف ها؟
د: نه! این قبل از اون بود
پ: اهان، بد نیست، صفحهای 1000 تومن
د: پس درخت بودن برای من خوبه همچنان
پ: من برم ادامه بدم
د: اوکی
×××
جی. لو دختر خوشزبانی بود با موهایی شبقی، چشمهایی مورب و لبهایی که خود به خود رنگ هوشربایی داشتند. صدای مسحور کنندهای داشت و وقت حرف زدن ته بعضی جملات را قدری میکشید و ته بعضیها یکدفعه سکوت می کرد. اما آنموقع بنا به ضرورت، تمام این زیباییها را زیر سر صاف و پوستی قرمز- قهوهای پنهان کرده بود. تک زبانی حرف میزد و موقع خندیدن لپهایش را با شست و انگشت سبابهاش فشار میداد که یکوقت بلایی سر دهانش نیاید. به گمانم فوبیفک (فوبیای در رفتن فک) داشت. دو سال پیش از آشنایی با من هم ضربهی روحی بدی خورده بود که به یک خودکشی ناکام منجر شده بود. ماجرا ازاین قرار بود که یک بازیگر منحرف هالیوودی به نام جنیفر لوپز، لقب او یعنی جی. لو را دزدیده بود و حسابی با آن، اسمی در سینمای جهان در کرده بود که بیا و ببین. بیچاره جی. لو هم یک روز که پای نت نشسته بوده، اندام متورم و قلمبهی این بازیگر منحرف را میبیند و وقتی میفهمد زنیکه لقب او را دزدیده، حسابی افسرده میشود، آنقدر که پانزده تا قرص را یکجا میخورد و کارش به بیمارستان میکشد که خب، خوشبختانه چون قرصهای شیاف پدرش را اشتباهی خورده بوده، فقط روانی مزاج میگیرد و به موجود عجیب دیگری تبدیل میشود.
×××
د: هستی؟
...
چی شدی؟
تموم شد فرهنگه؟
پ: نه
د: هنوز رو علف ها راه نرفتی؟
پ: نه
مشکلات و بیم ها همیشه به سراغمون میان
ناچاریم
ولی لازم نیست یه صندلی هم بهشون بدیم که بتمرگن
سرپا وایسن، خسته می شن می رن
ولی تو گویا عادت کردی چای بذاری جلوشون
؟
د: دقیقا
پ: خب نکن
لااقل تو چاییشون بشاش
د: زشته
ناراحت می شن
پ: یا تو چایی شون بشاش یا می شاشن به زندگیت
به بختت
به رؤیاهات
د: من گاهی دلم می خواد یه چادر سیاه سر کنم،
و عصر با یه زنبیل قرمز راه بیفتم تو خیابونا
و هیچ نگرانی ای ، بزرگتر از بی شام موندن شوهر و بچه هام نباشه
واقعا می خواما
پ: ولی هرکس باید تو موقعیت خودش این حسو داشته باشه
گمونم
وقتی هر کاری از دستت براومده باشه
کرده باشی
هیچ وقت احساس بدبختی نمی کنی
د: از یه جایی به بعد
انگار هیچوقت این حسه نمیاد سراغت
«وقتی هر کاری از دستت براومده باشه «
کسی رو دیدی تاحالا؟
هر کاری
همیشه؟
پ: آره
شک نکن
طبیعت به شدت عادله
اگه یه گل زیر درخت گردو درمیاد و نمی تونه خوب نفس بکشه
دلیل بودنش لابد گل دادن نبوده
شاید اومده فقط
که نشون بده یه گل زیر درخت گردو چه شکلیه
می دونی که زیر درخت گردو چیزی سبز نمی مونه؟
من برم
د: اوکی
×××
امکان تماس تلفنی با جی .لو را نداشتم و به همین خاطر مجبور بودم هردفعه که میخواهم ببینمش، تا پارک لاله بروم. آخرین دیدارمان را هم همانجا ترتیب دادیم.
رفتم توی توالت و صدایش کردم. پشت در توالت نوشته بود :«یادگاری از برو بچههای ...» باقیش ناخوانا بود. فقط مشخص بود که بر و بچه های فلانجا گروهی از این توالت بازدید کردهاند و خواستهاند با این حرکت، اقدام عظیم خود را ثبت کنند.
چمباتمه زدم روی کاسه، سیفون را کشیدم، شلنگ را گذاشتم توی آفتابه و طوری شیر را باز کردم که بیشترین صدا را تولید کند. نباید کسی صدایمان را میشنید.
گفتم: جی.جی... خوبی بلا گرفته؟جی. لو آرام از پشت آفتابهی رنگپریده خزید بیرون. شاخکها را تکانی داد و خزید روی بند کفشم و خیلی سریع با آن پاهای پرزدارش تا روی زانو بالا آمد. درست جلوی صورتم بود. دستهایش را به هم چسباند و گفت:
- چی شد؟ پول جور کردی؟
- همین روزا جور میشه.
سرش را انداخت پایین و از آنجا که دختر کمرویی بود، توی دلش گفت:
- یکساله داری همینو میگی... دیگه طاقت ندارم... دیگه به اینجام رسیده... میتونی تصور کنی زندگی تو یه توالت چقدر سخته؟!
آفتابه پر شده بود. شیر را بستم و آفتابه را توی کاسه توالت خالی کردم. و دوبار شلنگ را داخلش گذاشتم و شیر را باز کردم.گفتم:
- برای من هم سخته...
سرش را بالا آورد. چشمهای نخودیش پر از اشک بود اما از اینکه حرف دلش را خوانده بودم خندهاش گرفته بود.
- آخه سختی تو چیه؟
- بیا دعوا نکنیم. راستش میخواستم وقتی قطعی شد بهت بگم. دارم یه خونهی بزرگ میگیرم تو کرج. اگه جور بشه میبرمت از شهر بیرون. میبرمت اونجا برای خودت بچرخی تا روزی که بشه طلسمتو شکست. تا روزی که او جی.لوی زیبا بیاد بیرون از زیر این پوست سخت.
هر دوآرام گریه میکردیم. که هم آفتابه پر شد و هم یکی با لگد کوبید توی در.
×××
د: هستی؟
الو
هستی؟
داری به سگا غذا میدی؟
حوصله نداری؟
...
بای
پلهها را میرفتم پایین تا چیزی برای عصرانه بگیرم. با دیگر دوستان فرهیخته و علافم در روزنامهی آشغالی دور هم بودیم؛ جمع به درد نخوری پر از رنج و شهوتِ شهرت که در آرزوی کمترین حقوق انسانی، چای میخوردیم،سیگار همدیگر را میکشیدیم، شعر میخواندیم، میشاشیدیم و روز را شب میکردیم.
توی پلههای ساختمان آن روزنامه، بوی همه چیز میآمد جز بوی تلخ قهوه و شازده کوچولو. بوی این آخری را فقط کسانی احساس میکنند که ته یک کوچهی بن بست، عشقشان را ماچ کرده باشند. میگوئید نه؟ امتحان کنید.
از کنارم که رد شد، شستم خبردار شد که خودش است؛ بوی قهوه و شازده کوچولو، با هم پیچید توی راه پله. یک سالی بود که برای هم نامه مینوشتیم و تصمیم گرفته بودیم که همدیگر را نبینیم و فقط در مورد داستان و چیزهای فرهنگی حرف بزنیم. این اواخر برایش کتاب میآوردم و توی دفترمان میگذاشتم و او هفتهای یک بار سر ساعت پنج و نیم، یک ساعت بعد از رفتن من، میآمد و کتابها را از باقی علافها میگرفت. نامههایش همیشه بوی قهوه میداد. یکبار نوشته بود که خانهشان پشت کافه نادری است، برای همین احتمال میدادم که نامهها را آنجا مینویسد. او را با چشمها و دستها و لبهایی که موقع نوشتن، کلمات را زمزمه میکنند، تصور میکردم که هرازگاهی یک قلپ از فنجان قهوه اش میخورد و جملهی آخر را تکرار میکند و به نوشتن ادامه میدهد.
جلوی ساختمان، خودم را توی در شیشهای برانداز کردم و مثل همیشه برای وضعیتی که داشتم، تأسف خوردم. به ساعتم نگاه کردم؛ شازده کوچولو، یک ساعتی زود آمده بود. فکر کردم شاید عمدی داشته و میخواسته من را ببیند. از هیجان این کشف خانمان برانداز، از روی نردههای دو طرف خط ویژهی اتوبوس پریدم و خودم را رساندم به آن طرف خیابان. بیسکویت و چند نخ سیگار خریدم و به همان روش برگشتم جلوی ساختمان روزنامه و برای این که مطمئن شوم که آن روز، یکی از نقاط عطف زندگی ام است، از نگهبان، ساعت را پرسیدم.
بعضی وقتها آدم احساس میکند که لخت مادرزاد، در حالیکه یک کیف پر از کاغذ و نوشته دست گرفته و چند جلد کتاب زیر بغل زده، دارد توی خیابان راه میرود. در واقع این وضعیت شباهت زیادی به ریدن چند پرنده روی سرت دارد، در حالیکه مشغول توضیح دادن اصول فلسفهی هگل برای یک خانم علاقهمند هستی.
دو سه بار از نگهبان خواستم که با دقت بیشتری به ساعتش نگاه کند، عاقبت عصبانی شد و گفت:
ما رو گرفتی؟ شیش و نیمه دیگه آقا جون!
بیرون آمدم و دوباره خودم را توی شیشه نگاه کردم و تأسف خوردم؛ شازده کوچولو یک ساعت هم دیرتر از قرار آمده بود. راستش را بخواهید این داستان فقط یک نتیجه اخلاقی دارد: قبل از اینکه فکر کنید گهی هستید، مطمئن شوید که ساعتتان درست کار میکند!
{ادامهی این داستان ربطی به شما ندارد، فقط برای ارضای کنجکاویتان میگویم که این داستان مال 10 سال پیش است، شازده کوچولو عروسی کرده و من هنوز مجردم، حسین و هومن شاهد اند.}
1
روي شيرواني نشستهام و علي دارد توي كولر را فرچه ميكشد. ساختمان بغل را خراب كردهاند و دارند يك چيزي ميسازند،خفن! از آن ساختمانها كه مجموعهاي از قوطيهاي آبدهني است كه فقط به درد خوابيدن و دوش گرفتن ميخورد. علي ميرود پشت كولر و ميگويد:
- اين داره چيكه ميكنه!
- چي؟ شيلنگ ئه؟
- مگه تازه عوضش نكردي؟
- چرا.. حتماً سوراخ ئه ديگه...
و به اين نكته بينهايت بشر دوستانه فكر ميكنم كه با بالا آمدن طبقات ساختمان بغل ديگر نميشود غروب خورشيد را ديد. نميشود بيآنكه كسي ببيند توي باغچه شاشيد يا تابستانها لخت شد و رفت زير شلنگ آب. بگذريم. بزرگي گفته از دو چيز پرهيز كنيد: زندگي بي دردسر و نام و آوازه بي اصل و اساس. احتمالاً شاشيدن بيدغدغه پاي شمشادها هم جزء همين آسوده زيستن است پس بايد بيخيال شد.
- بيخيال شو!
علي از پشت كولر سرك ميكشد و ميگويد:
- بابا چيكه ميكنه! شوخي كه نداره...آبش از اون لا ميره تو چيز و سقف رو سرت خراب ميشه...مگه پارسال يادت نيست؟! سقف آشپزخونه..
- باشه... حالا ميخواي چكار كني؟ از سوراخه خواهش كني بسته شه؟ كدوم سوراخ در كدوم دوره از تاريخ سوراخيسم، با خواهش بسته شده كه اين يكي بشه؟ شيلنگ ئه كلاً بايد عوض شه. كارش از وصله پينه گذشته. مگه قضيه شيلنگها رو برات نگفتم؟
- باز ميخواي مزخرف بگي؟
- نه جون تو... شيلنگها سه دستهاند؛ شيلنگهاي دسته اول، شيلنگهاي دسته آخر و شيلنگهاي دسته وسطِ اين دو.
علي آرام وسايل را جمع ميكند و با لبخندي از جلويم رد ميشود و ميگويد:
- شيلنگ بازيت تموم شد بيا يه چيزي بخوريم ..من فشارم افتاده فكر كنم.
و ميپرد توي بالكن و نميدانم صدايم را ميشنود يا نه!
- راستي يادم رفت بگم، صابخونه زنگ زد گفت پاشين...
رد آبي از شيار ايرانيتها راه افتاده و از بين پاهايم سر ميخورد و پايين ميرود. شلنگ دارد چكه ميكند ناجور!
همه چيز مفهوم خودش را از دست داده . نمي دانم كسي كه آن پايين كنار دريا تو را مي بوسد منم يا كسي كه اينجا لخت و عريان دراز كشيده روي تخت خوابي از هيچ و به سيگارش پك مي زند؟ همه چيز « قرم قاطيست »و به طور حيرت آوري مفهوم خودش را از دست مي دهد. پنج سال از وقتي كه دنبال « گنده بك » دويديم و من وجود « مك پك دونده » را در شست پا و قلبم احساس كردم ،گذشته است . هزار و هشتصد و بيست و پنج روز تمام و من با اينكه ديگر از عهدة تجزيه و تحليل هيچ مساله اي بر نمي آيم ، تنها در حسرت آنچه از دست داده ام ، مدام كلمات را تكرار مي كنم :
بعد از من هر آنكه تو را ببوسد
بر لبهايت تاكستان خشكيده اي خواهد يافت
كه من كاشتهام
***
« ـ يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت مي شه؟ »
ادامه مطلب
- اینجا حسابی شیر تو شیر شده. قضیه از چه قراره؟
حسابی به هم ریخته بود و مدام پایش را مثل ورزای خسته ای که سه چهارتا سیخ تو کمرش فرو کردهاند، زمين ميكوبيد و ماغ می کشید و لبهای شتریش را میلرزاند.
دستم را بلند کردم و گفتم:
- عذر می خوام که تو این شرایط نامساعد چیزی میگم. اما فکر کنم یه پیشنهاد خوب دارم.
ورزای سیخ تو کمر، نگاه تنفر آمیزی به من کرد و رو به خانمی که يك ماهي بود تو نخش بودم گفت:
- شما چيزي براي گفتن ندارين؟
زن،اغواگر و آرام بلند شد و وقتي پالتوي پوست پلنگياش را در ميآورد، چشمهاي عسلياش به جايي روي ديوار خيره ماند و اين فقط به اين خاطر بود كه نميخواست شاهد باشد كه با اين حركت، چه بلايي سر جمع و جلسه آورده است. بوي عطر خنك و پوست خيارياش در اتاق پيچيد و آهسته به طرف چوب لباسي حركت كرد. راه رفتنش موزون و بينقص بود و لرزش كت و دامن حريرش، همه را در فاصله ميان ميز و رخت آويز، حيران كرده بود. واقعاً اين همه طنازي بي معني بود.
از قول يك نفر شنيده بودم كه وقتي معنا از بين ميرود، كلام يا بي معني ميشود و يا به سكوت ميانجامد. كار دوم كه انجاميده بود پس من، اولي را شروع كردم:
- طي 24 ساعته گذشته، داشتم به اين قضيه فكر ميكردم كه چهقدر خوب است اگر يك مجله درباره دنياي اسبها دربياوريم!
سيخ تو كمر، همينطور كه مبهوت فرود دلآراي خانم پلنگي روي صندلي بود، تشري به من زد كه يعني خفه!
خانم پلنگي نگاهي به من كرد و لبهاي گوشتالو و كبودش را طراوتي بخشيد و گفت:
- جلسه امروز راجع به چي هست؟ لطفا! كمي آب!
و اين جمله آخر را به گمانم رو به من گفت. ورزاي سيخ تو پشت، يقه كتش را گرفت و كشيد و پاهايش را جمع كرد و لبهايش را جمع كرد كه چيزي بگويد اما ناگهان احساس كردم اگر همين حالا حرف نزدم و به او اجازه بدهم تا وارد مرحله شيرفهم كردن خانم پلنگي بشود، احتمالاً بايد ايدهام را تا آخر جلسه مخفي نگه دارم. نمي توانستم اين كار را بكنم . بالاخره هر كس رسالتي در اين دنيا دارد و هيچ نابغهاي نبايد ايده هايش را حتي براي يك ساعت مخفي كند.
- مطمئنم كه با استقبال بي نظيري از طرف اسب دوست ها يا انجمن حمايت از اسب دوست ها و يا گروه عاشقان پرورش اسب مواجه ميشه. البته ناگفته نمونه كه چنانچه براي احساس اسبها هم احترامي قائل باشيم، اين مجله مثل توپ مي تركونه. يعني هم ميتركونه و هم ميتركه.
فكر كنم كمي زيادي و البته بد موقع ايدهام را گفتم چون ورزا دوباره شروع كرد به پا كوبيدن:
- منظورت از اين همه اسب، اسب كردن چيه؟ هان؟ مشكل جديدي داري؟
بالاخره به مرادم رسيدم. جناب مديرعامل، جز خانم پلنگي، به اسب هم علاقهمند شده بود.
- من نگفتم؛اسب،اسب. فقط گفتم مجله اي درباره دنياي شگفت انگيز اسبها!
مدير نگاه سريعي به چهره خانم پلنگي انداخت و گفت:
- چرا دهنتو نميبندي؟ مگه نمي بيني كار داريم.
تازه متوجه قضايا شده بودم؛ هيچكس به ايده من علاقه نداشت. خانم پلنگي پوزخندي زد. دنيا روي سرم خراب شد. به رخت آويز خيره شدم و ديدم كه پلنگ جواني سر خورد و كف اتاق فرود آمد. اطرافش را بو كشيد و دور ميز چرخي زد. با هر قدم، لكههاي قهوهاي سر شانهاش ميلغزيد و توده اي استخوان از زيرشان عبور ميكرد. موهاي كوتاهش سيخ شده بود. شايد از ترس يا شايد هم از سر خوشتيپي. به هر حال آدم نميداند در دنياي پلنگها مد روز چيست.
ورزاي سيخ تو كمر بلند شد و در حاليكه در مورد اهميت و نقش پل عابر پياده بر ابعاد گوناگون جامعه حرف ميزد، كنار خانم پلنگي نشست. پلنگ جوان آهسته از كنار ميز گذشت. جستي زد و از لبه پنجره بالا رفت و روي پاهايش نشست. به افق خيره شده بود و احتمالاً به جايي كه قبل از جدا شدن پوست و گوشتش، زندگي ميكرد.
منتطر ماندم تا توضيحات ورزا تمام شود. بايد ايدههايم را راجع به آن پلنگ بيچاره، با او در ميان ميگذاشتم.








