تبليغاتX
مک پک دونده

مک پک دونده

نوشته‌های مسعود ملك‌ياری

Home Email Archive Designer

فصل بيست و هفتم
                                                      دوردور، مثل مرغابي

آدم بعد از مردنش به چه درد مي‌خورد؟ نه پسرم! نمي‌خواهم آن بحث گيج كننده و مرموز كه تو هيچ وقت از آن خوشت نمي‌آمده را پيش بكشم اما تا به حال به اين فكر كرده‌اي كه چراگوسفندها و خوك‌ها و گاوها بعد از مرگ‌شان به ژامبون تبديل مي‌شوند و در شب تولدي با شكوه، كنار خيارهاي كمپوت شده و گوجه‌هاي‌ خوشگل ميزامپيلي شده و سسهاي ولو، به اعماق معده ما صفا مي‌دهند اما ما...؟! چرا ميگوها و صدف‌ها و ماهي‌ها و خرچنگ‌ها و حتي اردك‌ها، قابليت تبديل شدن به سوپ يا كباب را دارند و لااقل گروهي را خوشحال مي‌كنند اما ما فقط هوا را مصرف مي‌كنيم و هرچه كه خوردني و نخوردني است را به گه تبديل مي‌كنيم و به در و ديوار مستراح مي‌شاشيم و روي فرش نفيس يك هنرمند استفراغ مي‌كنيم و به يكديگر خيانت مي‌كنيم و همديگر را مي‌كشيم و بعد در حالي‌كه به خاطر اين همه كثافت كاري، خوشحاليم، زرتي مي‌افتيم و مي‌ميريم و توقع داريم با احترام تمام به خاك سپرده شويم؟
پسرم، واقعاً ما آدم‌ها، چي هستيم؟
بگذريم. مي‌دانم كه زياد از اين حرف‌ها خوشت نمي‌آيد. فقط محض اطلاعت بگويم كه من همين يك ساعت پيش، آن هم براي آن‌كه به تو و خودم اطمينان بدهم كه حالم خوب است، آخرين قرص‌هاي سفارشي دكتر شفا را خوردم و الان كه اين نامه را برايت مي‌نويسم كيلومترها از تو و آن تيمارستان لعنتي كه همه چيز را از من گرفت، دورم. آن‌قدر دور كه فقط تصورت من را پيدا مي‌كند. دور مثل مرغابي.
پسرم، بامداد!
من و مادام، ديشب فرار كرديم. حال هردوي‌مان خوب است و هيچ شيطاني در كله هاي‌مان نداريم و فكر مي‌كنم همين آزادي، براي آن‌كه ديگر نخواهيم كسي را مجاب كنيم كه بلديم زندگي كنيم و كي حمام برويم و كي همديگر را ماچ كنيم، كافي باشد. شايد ديگر هيچ وقت نتوانم براي تو نامه بنويسم. فقط بدان كه مادرت به من خيانت نكرد و من الان بعد از 13 سال و بعد از كشف دوباره آن‌چه او از من گرفت، در وجود مادام، فهميدم كه هيچ چيز منحصر به فردي در اين انزوا وجود نداشت كه اين سال‌ها را اينگونه به آن بفروشم. خواهش مي‌كنم ناراحت نشو و فكر نكن كه احتمالاً نوازش دست‌هاي مادام مرا حالي به حالي كرده و دارم زر و زر مي‌كنم. تو مي‌تواني تا آخر عمرت منتظر آن دختر زيبا.. اسمش چي بود؟ بگذريم. مي‌تواني منتظر او بماني چون واقعاً هيچ چيز شبيه هيچ چيز نيست و تو بابت چيزي كه هستي يا كاري كه انجام مي‌دهي، به كسي ربط نداري جز خودت. من درباره خودم حرف مي‌زنم. كاري كه فقط كساني كه در 65 سالگي عاشق مي‌شوند مي‌توانند انجام دهند.
پسرم بامداد!
آخرين كسي كه ابناء بشر به نصيحتش گوش كردند، سعدي بود. پس مطمئن باش كه قصد نصيحت ندارم. اما اين پيام‌هاي بازرگاني را از پدرت يادگاري داشته باش. پدري كه هيچ چيز برايت به ارث نگذاشت جز درد فهميدن تاريكي‌هاي هستي و هيچ وقت كنار دريا با تو بازي نكرد چون هميشه مجبور بودي به دو مرغابي سفيد كه در دور دست‌ها پرواز مي‌كردند، فكر كني.
بامدادم!
از اندوه نترس و مثل مرغابي‌هاي توي دفترت، بغلش كن. يك چيزي توي اين اندوه هست كه خيلي با حال و مرموز است. اندوه، سفيد است و من به شدت خوشبختم. اگر روزي پسري داشتي كه شست پايش به اندازه خودمان پهن بود و زيادي وول مي‌زد، اگر يك روز اندوهناك، با چشماني براق و خيس، خودش را به تو نزديك كرد تا چيزي بگويد. سفت بغلش كن و ازقول من به او بگو؛ «خدا بهت رحم كنه عزيزم.»
20 آذر 1355
پدرت مسعود

نامه را پستچي از لاي در تو انداخته و رفته بود. چند بار تا حالا مرورش كرده‌ام اما هر چه بيشتر مي‌خوانم، بيشتر گيج مي‌شوم. اولين بار ناگهان همه چيز را فراموش كردم و بلافاصله گوشي را برداشتم تا به بيمارستان زنگ بزنم اما هنوز شماره ها تمام نشده بودند كه به خودم آمدم و فهميدم كه چهار روز پيش، با زنگ تلفني كه از دفتر دكتر شفا به خانه‌ام شد بيدار شدم. يادم آمد كه صبح، خواب آلوده خبر فرار مادام و پدر را از منشي مخصوص دكتر با صدايي كه به شدت مي‌خواست متأسف به نظر برسد شنيدم و بعد از كشيدن دو سه نخ سيگار، تازه فهميدم كه همه چيز تمام شده است. يادم آمد كه چهار روز است دلم براي مرغابي‌ها تنگ شده است. 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 14:48 توسط مسعود ملک یاری |


1
روي شيرواني نشسته‌ام و علي دارد توي كولر را فرچه مي‌كشد. ساختمان بغل را خراب كرده‌اند و دارند يك چيزي مي‌سازند،خفن! از آن ساختمان‌ها كه مجموعه‌اي از قوطي‌هاي آب‌دهني است كه فقط به درد خوابيدن و دوش گرفتن مي‌خورد. علي مي‌رود پشت كولر و مي‌گويد:
- اين داره چيكه مي‌كنه!
- چي؟ شيلنگ ئه؟
- مگه تازه عوضش نكردي؟
- چرا.. حتماً سوراخ ئه ديگه...
و به اين نكته بي‌نهايت بشر دوستانه فكر مي‌كنم كه با بالا آمدن طبقات ساختمان بغل ديگر نمي‌شود غروب خورشيد را ديد. نمي‌شود بي‌آنكه كسي ببيند توي باغچه شاشيد يا تابستان‌ها لخت شد و رفت زير شلنگ آب. بگذريم. بزرگي گفته از دو چيز پرهيز كنيد: زندگي بي دردسر و نام و آوازه بي اصل و اساس. احتمالاً شاشيدن بي‌دغدغه پاي شمشادها هم جزء همين آسوده زيستن است پس بايد بي‌خيال شد.
-  بي‌خيال شو!
علي از پشت كولر سرك مي‌كشد و مي‌گويد:
- بابا چيكه مي‌كنه! شوخي كه نداره...آبش از اون لا ميره تو چيز و سقف رو سرت خراب مي‌شه...مگه پارسال يادت نيست؟! سقف آشپزخونه..
- باشه... حالا مي‌خواي چكار كني؟ از سوراخه خواهش كني بسته شه؟ كدوم سوراخ در كدوم دوره از تاريخ سوراخيسم، با خواهش بسته شده كه اين يكي بشه؟ شيلنگ ئه كلاً بايد عوض شه. كارش از وصله پينه گذشته. مگه قضيه شيلنگ‌‌ها رو برات نگفتم؟
- باز مي‌خواي مزخرف بگي؟
- نه جون تو... شيلنگ‌ها سه دسته‌اند؛ شيلنگ‌هاي دسته اول، شيلنگ‌هاي دسته آخر و شيلنگ‌هاي دسته وسطِ اين دو.
علي آرام وسايل را جمع مي‌كند و با لبخندي از جلويم رد مي‌شود و مي‌گويد:
- شيلنگ بازيت تموم شد بيا يه چيزي بخوريم ..من فشارم افتاده فكر كنم.
و مي‌پرد توي بالكن و نمي‌دانم صدايم را مي‌شنود يا نه!
- راستي يادم رفت بگم، صابخونه زنگ زد گفت پاشين...
رد آبي از شيار ايرانيت‌ها راه افتاده و از بين پاهايم سر مي‌خورد و پايين مي‌رود. شلنگ دارد چكه مي‌كند ناجور!

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 16:18 توسط مسعود ملک یاری |


فصل چهارم

دو واحد منصور حلاج

- در راه كه مي‌‌رفت با بندِ گران مي‌‌خراميد و نعره زنان مي‌‌گفت: حق، حق، حق.  تا به زير دار بردند. بوسه بر دار زد و گفت:  معراج مردان عشق است.»

قد كوتاهي داشت با موها و سبيل سفيد و پرپشت و آرامش كم نظيري كه در صورت شيري و خندانش موج مي‌‌زد. هر لحظه انتظار مي‌‌رفت كه در اين سكوت ِ پس از آن شروع آتشين، چشمان نمدار و براقش آماج گريه شود. بي وقفه نامش راگذاشتم «مرآه البلهاء». همیشه همین طور است. یک چیزی را یک جایی می‌شنوم و حالا بیا درست اش کن. یک بار حتی به خاطر این که با دیدن یک مأمور پلیس گفتم؛« اِه! یه بچه موکنای !» کلی کتک خوردم ولی خب کی گفته همه با کتک درست می‌شوند؟

يكي دو نفر آن جلوی کلاس، تحت تأثير افتتاحيه منحصر به فرد «مرآه البلهاء، پاها را روي رديف جلويي صندلي‌ها انداختند و دست به كار چك و چانه شدند و منتظر كلام بعدي تا در يك قضاوت سريع و بي خطا، مشخص كنند اين يكي جزو كدام دسته از استادان است. صداي شكم يكي بلند شد. انگار كلاس، زمان زيادي بيش از حد و حوصله‌ي معده‌ي يك دانشجوي سينما ساكت مانده بود، پس صاحب شكم باب گفتمان را براي حفاظت از آبرو لااقل جلوي خانمها كه انگيزه‌ي بسيار مهمي‌براي درس خواندن در دانشگاه‌ها و به طور کلی زندگی محسوب مي‌‌شوند، بازكرد:

ببخشيد استاد! راجع به كدام يك از عرفا بود؟

 «مرآه البلهاء»، صداي مخملي و كشداري داشت و با هر كلمه انگار زنبورک دلت را به غازغاز می‌انداخت. نگاهي به صاحب شكم كرد و طوري كه انگار قصد پاسخ داشته باشد، ادامه داد:

   - وقتيكه او را بدار مي‌‌زدند روي بقبله گردانيد. مناجات با معشوق كرد و گفت : آنچه او داند. چون بر سر دار شد، جماعتي كه مريدانش بودند، سؤال كردند كه چه گويي بر ما كه مقران توييم و در منكران كه سنگ خواهند انداخت؟ گفت ايشان را دو ثواب و شما يك ثواب باشد از براي آنكه شما را به من حسن ظن پيش نيست و ايشان از قوت توحيد و صلابت شريعت مي‌‌جنبد و توحيد در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.

دختر و پسري كه نامشان را خسرو و زليخا گذاشته بودم از كنار هم بلند شدند و با اشاره‌ي كوتاه انگشت سبابه و يا چهار انگشت كشيده و عرق كرده، خروجشان را به اطلاع اجازه‌ي «مرآه البلهاء»رساندند. صاحب شكم روي شكم خيمه زد و هيئت منصفه‌ی تعيين گونه‌ی اساتيدِ تازه وارد، با كشيدن آهي از روي تأسف اعلام كرد كه طرف از نوع درويش مسلكِ كند و نصيحت باز است و احتمالاً عمراً از روايت پست مدرن و دكانستراكچر و عدم قطعيت داستان پست مدرن و مابقي جریانات امروزهنری خبر ندارد و تا پايان ترم مي‌‌خواهد حكايت بخواند و منتظر باشد تا اتفاقي در ما بيافتد. ما كه نيستيم.

«مرآه البلهاء»، نگاه مرطوب اما نافذش را به هيئت منصفه دوخت و آن‌هابي اختيار پاهايشان را از روي صندلي‌ها جمع و جور و براي اولين بار حالت نشستن آدم وار را سر کلاس، تجربه کردند. «مرآه البلهاء» طوري كه انگار آه هيئت منصفه را شنيده باشد ادامه داد:

     - پس شبلي در برابر آمد و بآواز بلند گفت:

اولم ننهك عن العالمين و گفت:

ماالتصوف، اي حلاج؟

فرمود: كمترين مقام اينست كه مي‌‌بيني.

گفت بلندتر كدام است؟

فرمود: ترا بدان راه نيست.

صاحب شكم بر سر ذوق آمد:

منصور حلاج! درست حدس زدم استاد؟

نفر جلويي من كه با آن ريش يكي در مي‌ان و صورت لاغر و گونه برجسته اش شبيه متخصصان علوم تغذيه در « روآندا »بود و تا آن لحظه سرش را مي‌ان خطوط روزنامه‌ي صبح پنهان كرده بود و دفاعيات يكي از نشريات در دادگاه مطبوعات را مي‌‌خواند، براي چند لحظه سر بلند كرد تا ببيند چه خبر است كه باب سؤال و جواب باز شده؟  اعضاي هيئت منصفه هم متشكل از دو نفر آقا و سه نفر خانم، بلند شدند و با صدايي شبيه « فوه » يا « چيش » ويا « فيش » كلاس را ترك كردند و متخصص علوم تغزيه نيز به سركار سابقش برگشت. در همين مو قع مسن ترين فرد كلاس كه طبق گفته‌ی خودش در جلسه معارفه، شخصاً با فرمانده ناو وینسنت راجع به حرکت کثیفش،شلیک به هواپیمای مسافربری، مکاتبه داشته، بلند شد و تا نزديك « مرآه البلهاء » رفت و دليلي براي ترك پيش از موعدكلاس آورد و با چند تعظيم كوتاه، با اجازه گويان و عذرخواهنده از كلاس خارج شد. « مرآه البلهاء » آهي كشید و تا انجام همه‌ی اين فعل و انفعالات صبركرد. آنوقت با تبسمي‌ادامه داد:

     - هركس سنگي مي‌انداخت. شبلي گلي انداخت. حلاج آهي كشيد و گفتند: آخر اين همه سنگ انداختند هيچ نگفتي از اين گل آه برآوردي؟ فرمود: آن‌هانمي‌دانند معذورند. از او سخنم مي‌آيد كه داند و نمي‌بايد انداخت.

صدايي شبيه ماغِ ورزايي در فضا پيچید. گويا صاحب شكم هرچه دل و روده را در كمند دستهايش سفت پيچيد، افاقه نكرد. « مرآه البلهاء » آرام به طرفش رفت و بي آنكه نگاهش كند دست روي شانه اش گذاشت و در سكوتي زمزمه وار و در خلال يك دم و بازدم كشدار و تصفيه كننده به او حالي كرد كه مي‌‌تواند براي رفع مشكلش كلاس را ترك كند. صاحب شكم هم بلند شد و با صورتي رنگ پريده و با فكر به اين نكته كه خوشبختانه آدم  مهمي‌در كلاس حضور نداشت تا گوز درونی شده‌ی روده‌هايش را بشنود، بيرون رفت. از شاگردان مشتاق هنر،جز من و متخصص علوم تغذیه در روآندا،تنها کسي كه در كلاس باقي مانده بود، دختری جنوبی و مرموز بود. بر عكس من كه مدام نگاهم را مي‌ان آدمهاي كلاس و « مرآه البلهاء »  می‌چرخاندم و از همه چيز مطلع شده بودم، او از ابتدا نشسته در رديف دوم به استاد خيره شده بود و تكان نمي‌خورد. « مرآه البلهاء »  به طرفش رفت:  

   - پس دستش بريدند. خنده كرد و گفتند چرا مي‌‌خندي؟

فرمود: الحمد الله كه دست ما را بريدند. مرد آن باشد كه دست صفات ما را كه كلاه همت از تارك عرش مي‌‌ربايد ببرد.

پاهايش را بريدند. تبسمي‌كرد و گفت:


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 12:32 توسط مسعود ملک یاری |




همه چيز مفهوم خودش را از دست داده . نمي دانم كسي كه آن پايين كنار دريا تو را مي بوسد منم يا كسي كه اينجا لخت و عريان دراز كشيده روي تخت خوابي از هيچ و به سيگارش پك مي زند؟ همه چيز « قرم قاطيست »و به طور حيرت آوري مفهوم خودش را از دست مي دهد. پنج سال از وقتي كه دنبال « گنده بك » دويديم و من وجود « مك پك دونده » را در شست پا و قلبم احساس كردم ،گذشته است . هزار و هشتصد و بيست و پنج روز تمام و من با اينكه ديگر از عهدة تجزيه و تحليل هيچ مساله اي بر نمي آيم ، تنها در حسرت آنچه از دست داده ام ، مدام كلمات را تكرار مي كنم :
بعد از من هر آنكه تو را ببوسد
بر لبهايت تاكستان خشكيده اي خواهد يافت
كه من كاشته‌ام

***
« ـ يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت مي شه؟ »


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 12:57 توسط مسعود ملک یاری |


    ولاديمير فانتاستيك و با مرام !
اگر چه مي دانم آنچنان مشغول ادب كردن جاهلاني چون پوشكين هستي كه حتي فرصت آن را نداري كه به قربانيان اردوگاه آشو ويتس فكر كني، اما باز نتوانستم خودم را براي آگاه نكردن تو از وقايعي كه اينجا در شرف وقوع است ، مجاب كنم . در اين صد و بيست و چهار روزي كه همديگر را نديده ايم اتفاقات بسياري افتاده است؛ از جمله مرگ دوست عزيزمان « فدريكو » كه به دست ايادي بي سواد و غير فرهنگي « فرانكو »ي فاشيست در تپه هاي شمال شرقي گرانادا در خاک سفید ، اردوگاه صبرا وشتیلا و يا استاديوم برنابائو ( اخبار در اينجا متفاوت است ) ، رخ داد . دكتر « شفا » با آن آلت تناسلی مهیبش که از روی لباس هم بیداد می کند،برگشته و در اولین اقدام انقلابی، ممنوعيت مراسم« چرا »‌ي شبانه را اعلام کرده است. البته چند واقعة ديگرهم رخ داده است كه تو به طور حتم بنا به نسبت آنها با فرهنگ و هنر از چند و چونشان با خبر شده اي. البته اگر هنوز حساسيت ويژه ات را نسبت به دنياي هنر مانند « آندره مالرو »ي سياست چي و آفتاب پرست صفت، از دست نداده باشي. از تو مي خواهم كه دلگير نشوي چون خودت بهتر از من ميداني كه امروزه كم نيستند انسانهاي بي خاصيتي كه از روي ناچاري و تنها به خاطر پول سياستمداران احمق و پست با آن كت و شلوارهاي اتو كشيده شان كه آدم را به ياد عيد ديدني هاي مسخره و خاله بازي عروس و دامادهاي هفت ساله مي اندازند، حاضرند به هر وسيلة ممكن از جمله حبس كردن هنرمندان برجسته در آسايشگاههاي رواني و يا انداختن پوست موز و خربزه بر سر راه آنهايي كه توانسته اند از اتهام جنون بگريزند، به اين خانوادة روشنگر و آرمان شهر خياليشان ضربه بزنند.
ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 13:44 توسط مسعود ملک یاری |


-        اینجا  حسابی شیر تو شیر شده. قضیه از چه قراره؟

حسابی به هم ریخته بود و مدام پایش را مثل ورزای خسته ای که سه چهارتا سیخ تو کمرش فرو کرده‌اند، زمين مي‌كوبيد و ماغ می کشید و لب‌های شتریش را می‌لرزاند.

دستم را بلند کردم و گفتم:

- عذر می خوام که تو این شرایط نامساعد چیزی می‌گم. اما فکر کنم یه پیشنهاد خوب دارم.

ورزای سیخ تو کمر، نگاه تنفر آمیزی به من کرد و رو به خانمی که يك ماهي بود تو نخش بودم گفت:

-        شما چيزي براي گفتن ندارين؟

زن،اغواگر و آرام بلند شد و وقتي پالتوي پوست پلنگي‌اش را در مي‌آورد، چشم‌هاي عسلي‌اش به جايي روي ديوار خيره ماند و اين فقط به اين خاطر بود كه نمي‌خواست شاهد باشد كه با اين حركت، چه بلايي سر جمع و جلسه آورده است. بوي عطر خنك و پوست خياري‌اش در اتاق پيچيد و آهسته به طرف چوب لباسي حركت كرد. راه رفتنش موزون و بي‌نقص بود و لرزش كت و دامن حريرش، همه را در فاصله ميان ميز و رخت ‌آويز، حيران كرده بود. واقعاً اين همه طنازي بي معني بود.

از قول يك نفر شنيده بودم كه وقتي معنا از بين مي‌رود، كلام يا بي معني مي‌شود و يا به سكوت مي‌انجامد. كار دوم كه انجاميده بود پس من، اولي را شروع كردم:

-        طي 24 ساعته گذشته، داشتم به اين قضيه فكر مي‌كردم كه چه‌قدر خوب است اگر يك مجله درباره دنياي اسب‌ها دربياوريم!

سيخ تو كمر، همين‌طور كه مبهوت فرود دل‌آراي خانم پلنگي روي صندلي بود، تشري به من زد كه يعني خفه!

خانم پلنگي نگاهي به من كرد و لب‌هاي گوشتالو و كبودش را طراوتي بخشيد و گفت:

-        جلسه امروز راجع به چي هست؟ لطفا! كمي آب!

و اين جمله آخر را به گمانم رو به من گفت. ورزاي سيخ تو پشت، يقه كتش را گرفت و كشيد و پاهايش را جمع كرد و لب‌هايش را جمع كرد كه چيزي بگويد اما ناگهان احساس كردم اگر همين حالا حرف نزدم و به او اجازه بدهم تا وارد مرحله شيرفهم كردن خانم پلنگي بشود، احتمالاً بايد ايده‌ام را تا آخر جلسه مخفي نگه دارم. نمي توانستم اين كار را بكنم . بالاخره هر كس رسالتي در اين دنيا دارد و هيچ نابغه‌اي نبايد ايده هايش را حتي براي يك ساعت مخفي كند.

-    مطمئنم كه با استقبال بي نظيري از طرف اسب دوست ها يا انجمن حمايت از اسب دوست ها و يا گروه عاشقان پرورش اسب  مواجه مي‌شه. البته ناگفته نمونه كه چنانچه براي احساس اسب‌ها هم احترامي قائل باشيم، اين مجله مثل توپ مي تركونه. يعني هم مي‌تركونه و هم مي‌تركه.

فكر كنم كمي زيادي و البته بد موقع ايده‌ام را گفتم چون ورزا دوباره شروع كرد به پا كوبيدن:

-        منظورت از اين همه اسب، اسب كردن چيه؟ هان؟ مشكل جديدي داري؟

بالاخره به مرادم رسيدم. جناب مديرعامل، جز خانم پلنگي، به اسب هم علاقه‌مند شده بود.

-        من نگفتم؛اسب،اسب. فقط گفتم مجله اي درباره دنياي شگفت انگيز اسب‌ها!

مدير نگاه سريعي به چهره خانم پلنگي انداخت و گفت:

-        چرا دهنتو نمي‌بندي؟ مگه نمي بيني كار داريم.

تازه متوجه قضايا شده بودم؛ هيچ‌كس به ايده من علاقه نداشت. خانم پلنگي پوزخندي زد. دنيا روي سرم خراب شد. به رخت آويز خيره شدم و ديدم كه پلنگ جواني سر خورد و كف اتاق فرود آمد. اطرافش را بو كشيد و دور ميز چرخي زد. با هر قدم، لكه‌هاي قهوه‌اي سر شانه‌اش مي‌لغزيد و توده اي استخوان از زيرشان عبور مي‌كرد. موهاي كوتاهش سيخ شده بود. شايد از ترس يا شايد هم از سر خوش‌تيپي. به هر حال آدم نمي‌داند در دنياي پلنگ‌ها مد روز چيست.

ورزاي سيخ تو كمر بلند شد و در حالي‌كه در مورد اهميت و نقش پل عابر پياده بر ابعاد گوناگون جامعه حرف مي‌زد، كنار خانم پلنگي نشست. پلنگ جوان آهسته از كنار ميز گذشت. جستي زد و از لبه پنجره بالا رفت و روي پاهايش نشست. به افق خيره شده بود و احتمالاً به جايي كه قبل از جدا شدن پوست و گوشتش، زندگي مي‌كرد.

منتطر ماندم تا توضيحات ورزا تمام شود. بايد ايده‌هايم را راجع به آن پلنگ بيچاره، با او در ميان مي‌گذاشتم.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 14:52 توسط مسعود ملک یاری |


فصل دوم

تولد مك پك
                     

               قرار بود اتفاق مهمي بيافتد چون دوباره دل پيچة جادويي ام دست به كار روده ها شده بود. از وقتي پا به دانشكده گذاشتم و براي اولين بار جلوي توالت ها ديدمش، يكسالي گذشته بود. فرسنگها از توالتها دوربوديم و این فراق برای این بود که اولين فيلمم را بسازم. داشتم دریا را میان قاب انگشتها نگاه می کردم که یکهو دوتا «مغایی» بی پدر و قشنگ، گذشتند. چه می شود کرد، هرکس به چیزی حساسیت دارد.بعضی ها به خرمالو، من هم به مغایی.عطسه کردم و این درست زمانی بود که او گفت:
-  مهم نیست دریای بزرگی باشی یا یه برکه کوچیک.اگه زلال باشی آسمون تو وجودت پیداست.
پا چه هایش را  بالا زده بود و ماسه ها خیس و زورکی میان انگشتان سفید و کشیده اش پخش و پلا می شدند.
-  بیا بگیر دماغتو پاک کن.صبر اومد.
 - این دیگه چیه؟
- دستماله، خوب..
- نه! اینی که به دماغ گفتی رو می گم.
 خندید.لعنتی خندید. بعضی چیزها را نباید دید. دنیا برای همین خرتوخر شده.همه، همه چیز را می بینند. بعضی ها نمی خواهند اما مجبورند یا دچار می شوند، بعضی هم کنجکاوند. عرق پیشانیم را گرفتم.چال گونه هایش مثل دوبال مغایی بود.انگار وقتی می خندید، پرواز می کردند.از میان لبخند چندش آورم گفتم:
- نگاه کن پترا الکساندرا! لپ هات دارن می پرن! عین مغایی!
حق داشت تعجب کند چون اسمش یک چیز دیگه بود اما من در لحظه هویت شناسنامه ای اش را عوض کرده بودم.سرخچه موقتی زد و گفت:
- منطورت از این حرفا چیه؟طبق فرمولی که یادم دادی، منظورت از مغایی، مرغ دریایی ئه دیگه؟
دوباره مغایی ها پریدند. بی اختیار دست بردم که بگیرمشان.
- کجا می رن؟
قبل از اینکه با دست جلوی صورتش را بگیرد دیدم که مغایی ها سرخ شدند.شرم.بله این فضیلت کوچک و منفعل که احتمالاً آخرین بار توی فسیل کوله پشتی یک استراکتوموس گیاه خوار پیدا شده، با تمام قوا در گونه هایش دوید.یک آقایی یک جا راجع به شرم نوشته به گمانم. اسم کتاب «ستایش با شرم» یا «ستایشِ در با شرم» یا یک چیزی تو مایه های «درمالیِ شرم با ستایش» بود.بدنم داغ شد.مغزم گزگزش گرفت. خارش مثل وول وولک افتاد به جان کمرم.ششهاو قلب و هر دم و دستگاهی که توی سینه داشتم، مثل تاپاله افتاد ته دلم.دل پیچه جادویی ام قطع شد. زبانم خشک شده بود.به سختی گفتم:
- ناراحت نشو.پترا الکساندرا اسم یه پروانه اس.مسخره اس، انگار کک به جون روحم افتاده.
چیزی از مزخرفاتم نفهمیده بود.این را آدم کودنی مثل من هم تشخیص می دهد.بعضی چیزها میان ما آدم ها قانون است؛وقتی چیزی را نفهمیدی مثل خر بخند که یک کاری کرده باشی.حالا درست جلویم بود.بوی عطرش داشت منهدمم می کرد.دوباره لب باز کرد:
- دستمالمو پس نمی دی؟ تو که هنوز..
کافی بود. زیبایی هم حدی دارد. می خواست ناکارم کند که دستمالش را انداختم و به طرف دریا دویدم. داد می زدم و تا وقتی آب حسابی حالم را جا نیاورد، چهل و شش بار گفتم شیش سیخ جیگر،سیخی شیش هزار.
 از آب آمدم بیرون. خیس و خراب شده بودم. اولین تجربه ای که بعد از عاشقی کسب کردم  این بود که دریا و ککهای روح، حسابی دستشان توی یک کاسه است. دریا،این بی کران سخاوتِ کون دریده،ویروسِ عاشقی را گرفت و در تمام بدنم پخش کرد. مثل درخت موریانه زده از درون خورده شدم. من به دریا پناه بردم اما زخمم زد. فقط چیزهایی که به آنها پناه می بریم،به ما خیانت می کنند. این هم از دومین تجربه. آن موقع این جمله یادم نبود. کاری نمی شد کرد. مغایی ها دخلم را آورده بودند.


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 13:45 توسط مسعود ملک یاری |