فصل بيست و هفتم
دوردور، مثل مرغابي
آدم بعد از مردنش به چه درد ميخورد؟ نه پسرم! نميخواهم آن بحث گيج كننده و مرموز كه تو هيچ وقت از آن خوشت نميآمده را پيش بكشم اما تا به حال به اين فكر كردهاي كه چراگوسفندها و خوكها و گاوها بعد از مرگشان به ژامبون تبديل ميشوند و در شب تولدي با شكوه، كنار خيارهاي كمپوت شده و گوجههاي خوشگل ميزامپيلي شده و سسهاي ولو، به اعماق معده ما صفا ميدهند اما ما...؟! چرا ميگوها و صدفها و ماهيها و خرچنگها و حتي اردكها، قابليت تبديل شدن به سوپ يا كباب را دارند و لااقل گروهي را خوشحال ميكنند اما ما فقط هوا را مصرف ميكنيم و هرچه كه خوردني و نخوردني است را به گه تبديل ميكنيم و به در و ديوار مستراح ميشاشيم و روي فرش نفيس يك هنرمند استفراغ ميكنيم و به يكديگر خيانت ميكنيم و همديگر را ميكشيم و بعد در حاليكه به خاطر اين همه كثافت كاري، خوشحاليم، زرتي ميافتيم و ميميريم و توقع داريم با احترام تمام به خاك سپرده شويم؟
پسرم، واقعاً ما آدمها، چي هستيم؟
بگذريم. ميدانم كه زياد از اين حرفها خوشت نميآيد. فقط محض اطلاعت بگويم كه من همين يك ساعت پيش، آن هم براي آنكه به تو و خودم اطمينان بدهم كه حالم خوب است، آخرين قرصهاي سفارشي دكتر شفا را خوردم و الان كه اين نامه را برايت مينويسم كيلومترها از تو و آن تيمارستان لعنتي كه همه چيز را از من گرفت، دورم. آنقدر دور كه فقط تصورت من را پيدا ميكند. دور مثل مرغابي.
پسرم، بامداد!
من و مادام، ديشب فرار كرديم. حال هردويمان خوب است و هيچ شيطاني در كله هايمان نداريم و فكر ميكنم همين آزادي، براي آنكه ديگر نخواهيم كسي را مجاب كنيم كه بلديم زندگي كنيم و كي حمام برويم و كي همديگر را ماچ كنيم، كافي باشد. شايد ديگر هيچ وقت نتوانم براي تو نامه بنويسم. فقط بدان كه مادرت به من خيانت نكرد و من الان بعد از 13 سال و بعد از كشف دوباره آنچه او از من گرفت، در وجود مادام، فهميدم كه هيچ چيز منحصر به فردي در اين انزوا وجود نداشت كه اين سالها را اينگونه به آن بفروشم. خواهش ميكنم ناراحت نشو و فكر نكن كه احتمالاً نوازش دستهاي مادام مرا حالي به حالي كرده و دارم زر و زر ميكنم. تو ميتواني تا آخر عمرت منتظر آن دختر زيبا.. اسمش چي بود؟ بگذريم. ميتواني منتظر او بماني چون واقعاً هيچ چيز شبيه هيچ چيز نيست و تو بابت چيزي كه هستي يا كاري كه انجام ميدهي، به كسي ربط نداري جز خودت. من درباره خودم حرف ميزنم. كاري كه فقط كساني كه در 65 سالگي عاشق ميشوند ميتوانند انجام دهند.
پسرم بامداد!
آخرين كسي كه ابناء بشر به نصيحتش گوش كردند، سعدي بود. پس مطمئن باش كه قصد نصيحت ندارم. اما اين پيامهاي بازرگاني را از پدرت يادگاري داشته باش. پدري كه هيچ چيز برايت به ارث نگذاشت جز درد فهميدن تاريكيهاي هستي و هيچ وقت كنار دريا با تو بازي نكرد چون هميشه مجبور بودي به دو مرغابي سفيد كه در دور دستها پرواز ميكردند، فكر كني.
بامدادم!
از اندوه نترس و مثل مرغابيهاي توي دفترت، بغلش كن. يك چيزي توي اين اندوه هست كه خيلي با حال و مرموز است. اندوه، سفيد است و من به شدت خوشبختم. اگر روزي پسري داشتي كه شست پايش به اندازه خودمان پهن بود و زيادي وول ميزد، اگر يك روز اندوهناك، با چشماني براق و خيس، خودش را به تو نزديك كرد تا چيزي بگويد. سفت بغلش كن و ازقول من به او بگو؛ «خدا بهت رحم كنه عزيزم.»
20 آذر 1355
پدرت مسعود
نامه را پستچي از لاي در تو انداخته و رفته بود. چند بار تا حالا مرورش كردهام اما هر چه بيشتر ميخوانم، بيشتر گيج ميشوم. اولين بار ناگهان همه چيز را فراموش كردم و بلافاصله گوشي را برداشتم تا به بيمارستان زنگ بزنم اما هنوز شماره ها تمام نشده بودند كه به خودم آمدم و فهميدم كه چهار روز پيش، با زنگ تلفني كه از دفتر دكتر شفا به خانهام شد بيدار شدم. يادم آمد كه صبح، خواب آلوده خبر فرار مادام و پدر را از منشي مخصوص دكتر با صدايي كه به شدت ميخواست متأسف به نظر برسد شنيدم و بعد از كشيدن دو سه نخ سيگار، تازه فهميدم كه همه چيز تمام شده است. يادم آمد كه چهار روز است دلم براي مرغابيها تنگ شده است.





