تبليغاتX
مک پک دونده

مک پک دونده

نوشته‌های مسعود ملك‌ياری

Home Email Archive Designer

تمام عمر تعجب كردم. به دنيا اومدم و تعجب كردم. مدرسه رفتم و دانشگاه، كتاب خوندم و باز تعجب كردم. روزنامه باز كردم، تلويزيون روشن كردم و تعجب كردم. عاشق شدم و تعجب كردم. پرواظ(۱)!  كردم، دعوا كردم، حرف زدم، رفاقت كردم، رحم، محبت، شفقت كردم و تعجب كردم. راست گفتم، كوتاه نيامدم، كرم نريختم، خيانت نكردم، انگول به زندگي مردم نكردم و تعجب كردم. ترسيدم، گريه كردم، انرژي گرفتم، پر شور رقصيدم و تعجب كردم. در ديزي را باز كردم، چيزهاي بدي ديدم، در دفتر آقاي مديرعامل را باز كردم؛چيزهاي بدتري. همه‌ي عمر تعجب كردم.

***

وقتي مرگ كنارت باشه مدام. وقتي عادت كرده باشي كه از دست بدي، هر چيزي رو كه دوست داري از دست بدي، ديگه تمام لجن‌هاي دنيا رو جمع نمي‌كني تو مغزت واسه تر زدن به زندگيت. اعصابت كه به هم مي‌ريزه، قاطي كه مي‌كني، ياد روزي مي‌افتي كه قراره به سلامتي ريق رحمت رو سر بكشي و كسي كنارت نيست. اونجا مي‌فهمي كه زياد سخت گرفتي؛ به خودت، به آدماي ديگه، كه همه كم و زياد يه چيزي تو مايه‌هاي خودت بودن؛ كمي گه‌تر يا بهتر. حقيقت اينه كه همه چيز به حقيقت آويزونه، يعني عرضي‌ئه، ماركش قلابيه، و اين تنها ارتباط ميان چيزها و حقيقت‌ئه كه تا حالا انسان تونسته كشف كنه، مگر در آينده چيزهاي معركه‌تري كشف بشه. پس به زبان شيواتر؛ اهميتي نداره جون تو! پس وقتي مي‌خواي تمام خوبي‌هاي يه آدمو بذاري كنار و لكه كوچيك وجودشو اونقدر بزرگ كني كه بشه اندازه يه ميخ طويله و فرو كني تو كله‌ات، نفس عميقي بكش و هنگام بازدم، با اطمينان و از ته قلب بگو:« هششششش! حيوان ناطق!» و ميخ طويله رو بكوب به ديوار و خاطرات قشنگي كه با اون آدم داري رو بهش آويزون كن تا مدام جلوي چشمت باشه؛ كه دوستش داشته باشي، كه به زندگيت ادامه بدي، كه بهتر و ماه‌تر و جيگرتر بشي هي!

(۱) نوع خاصی از پرواز است.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 14:47 توسط مسعود ملک یاری |


خدایا!

           ما شاهد کارهای تو هستیم

                                                نکن!

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 15:20 توسط مسعود ملک یاری |


آدم‌ها را بايد به حال خودشان گذاشت. آدم‌ها سه دسته‌اند؛ دسته اول، دسته آخر و دسته وسطی اين دو دسته! دسته اول را قبلاً مفصلاً طي مقاله‌اي شرح داده‌ام و دسته آخر را بعداً طي ماجرايي توضيح خواهم داد، لاجرم گوش كنيد به شرح دسته وسط.

دسته وسط به لحاظ زبانشناختيك! به دو عنصر دسته و وسط اشاره دارد كه چيزهايي از نشانه‌شناسي در خودش مستور است. و به لحاظ هاي ديگر هم مركب از دو عنصر است كه در هم مستوراند.

نشسته بودم پاي تلويزيون كه مرد غمگين فغفوري آمد و گيتار را روي پايش گذاشت و شروع كرد به خواندن، تمام جان مطلب راجع به دسته وسط، در شعري كه اين آقا مي‌خواند قابل بازشناسي است. اجازه بدهيد شعر را بيايم:

يخ كردي لاغر شدي

پژمردي پرپر شدي

مياد كه داغت كنه

دوباره چاقت كنه

باور كنيد اين آرت محض است، پوئم خالص است، ايمپاتي ناب است! آدم يك طوري‌اش مي‌شود. بعد از بمباران هیروشیما، اين اولين چيز جدي‌اي بود كه شنيدم، آدم دردش مي‌گيرد اينقدر اين شعر خوب است. ترانه سرايي بايد شرم كند كه همچين كاري تابحال نكرده با كسي، به كسي!

جهان پر از رازهاي ناشناخته است. برای همین مي‌خواهم يكي ديگر از ترانه‌های نوين را خدمتتان معرفي كنم.

چپيده بودم توي تاكسي و به خيل مردم غمگسارِ خوش‌قلبِ! خريدار نگاه مي‌كردم كه با نشاطي ويژه، بناجيل (احتمالاً جمعِ متبسمِ مفتضحِ بنجل است) شب عيد را بار مي‌كردند. راديوي تاكسي روشن شد و مهوشِ خراماني، شروع كرد به ارائه نكات پرمغز و اصولاً نغزي راجع به «اميد به زندگي» و گوجه فرنگي بندرعباس. بعد يك آهنگي را پخش كردند و به هم‌وطن جواني كه بيكار بود و داشت نرخ منفي بيكاري دولت مهرورزي را خراب مي‌كرد، ميكروفون دادند تا بخواند.(اين روزها برنامه اين است كه دست هر كس كه بيكار است يك چيزي مي‌دهند تا ديگر بيكار نباشد و خداي ناكرده نرود بشود اينترنت يا شراب‌خوار يا تهاجم فرهنگي يا اراذل دانشگاهي!)

خلاصه آهنگ اصلي كه پخش شد اين بود:

بي تو كدوم ستاره پا تو شبم مي‌ذاره؟

 آقاي گل‌دهان (مجري يا همان مهوش خرامان) كلي راجع به نااميدي در اشعار امروز ايران حرف زد و گفت كه چرا داريم اين‌قدر نك و نال مي‌كنيم و حال اين همه شهروند شاد را مي‌گيريم؟ و به آقاي بيكار پيشنهاد كرد تا جاي واژه‌ها نااميدگرانه را با واژه‌هاي اميدگرانه! پر كند و مثلاً به جاي «بي»، بگذارد «با» و به جاي«ستاره» بگويد «مناره». ماحصل ماجرا اين شعر شد:

با تو كدوم مناره پا تو شبم مي‌ذاره؟

شعر تازه از راديو پخش شد. مردم دارند بناجيل را به سمت خانه‌ها حمل و نقل مي‌كنند.

 

شب عيد

 

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 14:35 توسط مسعود ملک یاری |


 این یادداشت در کتاب من خبرنگار کتاب چاپ شده است.

 

جدول ضرب حفظ مي‌كردم و در فكر آن بودم كه چرا اگر در مدار موازي يكي از لامپ ها را خاموش كني، بقيه خاموش نمي‌شوند.

يكهو اشتباهي رخ داد. دنبال ته مانده آجيل شب عيدي بودم كه مادرم هميشه توي كارتني، پشت سطل برنجي يا لاي بقچه‌اي نگه مي‌داشت تا يك روز تعطيل، ما موش‌هاي پرخور را هيجان زده كند.

اشتباه شد. كليدها آنجا بودند و در صندوق قديمي را باز كردم. همه‌شان آن‌جا بودند؛ خروس زري پيرهن پري، كنار گربه و طرقه و نيازعلي و حسين آهني و الدوز، مثل لامپ‌هاي مدار موازي. بعدها به خاطر آن اتفاق، حسابي از دست خودم شاكي شدم كه آدم عاقل وقتي دنبال آجيل مي‌رود، دست به چيز ديگري نمي‌زند. اصولاً وقتي آدم سراغ يك چيز خاص مي‌رود، نبايد به چيزهاي ديگر دست بزند، چون جيزاست. چون رخداد تكين زندگيش، نابه هنگام و بي‌موقع اتفاق مي‌افتد و چون پرتاب مي‌شود به جايي كه به صلاح نيست، آرام نيست، خوب نيست، حتي گوسفند هم نيست. يكي يك جايي گفته آدم‌ها دو دسته‌اند؛ دسته اول و دسته دوم!

از آن روز به بعد كه كتاب‌ها را گردگيري كردم و دزدكي به جاي آجيل چپاندم توي كشوي لباس‌ها ، همه چيز تغيير كرد. هفت، هفت تا، هرچه حساب مي‌كردم. غلط در مي‌‌آمد (اين‌هايي كه گفتم شعر نيستند با لحن كش‌دار نخوانيد!)

بله، خانم‌ها و آقايان! مدار موازي كتاب‌ها در كشوي لباس روشن شد و اولين خبر را با دزديده شدن خروس زري پيرهن پري براي بچه‌هاي محل تنظيم كردم. يك مدت كارم شده بود دنبال خروس گشتن. هي مي آمدند و مي‌دزديدنش و من هي مي‌رفتم، نامه مي‌نوشتم، منتظر مي ماندم ، فحش مي‌دادم، كتك مي‌خوردم، التماس مي‌كردم، براي‌شان چيز مي‌نوشتم و خا...مي‌كردم و به زور برش مي‌گرداندم و تعهد مي دادم كه ديگر توي كشوي لباس‌هايم خروس نگه ندارم.

تا اين‌كه يك روز ، نياز علي از سرما مرد. يك غروب غم انگيز زمستاني بود. همه لباس‌ها را پوشيده بودم يخ نكنم كه يكدفعه ديدم نيازعلي ندارد از سرما مرده است. اصولاً همه اتفاقات زندگي يكدفعه مي‌افتد. مثلاً يكدفعه كلاغي روي شانه‌تان مي‌ريند و يا يك چيز ناخوشايند دراز توي پاي‌تان فرو مي‌رود و يا يكدفعه مي‌شويد نويسنده.

در مدار موازي كتاب‌ها، يكي يكي لامپ‌ها خاموش مي‌شدند اما از شانس بد من ماجراها ادامه داشت. خاك بر سر مدار موازي باد. كاش يكي مي‌آمد سر سيم يرق مدار را به من وصل مي‌كرد.

روزها گذشته است و متعاقب آن، طبق يك سيستم پيچيده شب‌ها هم به همين ترتيب. صندوق قديمي، شده ويترين كتابفروشي‌ها با اين تفاوت كه ديگر خبري از نيازعلي نيست. اولدوز و ماهي سياه كوچولو رفته اند يك جايي كه يك قومي ني مي‌اندازند و نياز علي هم از بين رفته و دارد كنار بخاري‌هاي بهشت حال مي‌كند. حالا من مانده‌ام و خروس زري پيرهن پري و تعهد و خواهش و مالش كه لااقل بتوانم يك خروس توي كشوي لباس‌ها نگه‌دارم.

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 17:57 توسط مسعود ملک یاری |


     

     تقصير خروس زری پيرهن پري بود. او اين بلا را سر من آورد. البته از اول قرار نبود اين‌طوري بشود اما خب رخداد زندگي و پرتاب شدن به دل وقايع پيش‌بيني ناپذير زندگي يعني همين ديگر.

آن وقت‌ها سگ‌ها بدبخت بودند و جلوي در خانه موس موس مي‌كردند. البته بودند سگ‌هايي كه همان موقع‌ها هم وضع‌شان خوب بود. بگذريم. من و خروس زري پيرهن پري، بعدازظهرهاي سگي تابستان، سرمان را روي متكي مي‌گذاشتيم و منتظر مي مانديم تا مادر بخوابد و يواشكي برويم سر قرار؛ تيله بازي تيغي. من و او نمي‌دانستيم كه يك تيله‌ي شش پر، ارزش اين همه صبر و كتك هاي شبانه را ندارد. غروب هاي طولاني و تاريك زمستان، پاك‌كن را تف مي‌زديم و آنقدر روي دفتر صدبرگ رياضي مي‌كشيديم تا سوراخ مي‌شد و بعد بي‌خيال مي‌شديم و دنبال دل‌مان مي‌رفتيم و يك گوشه‌اي آتشي به پا مي كرديم كه بيا و ببين. روزهاي غم‌انگيز پاييز كه بوي دفتر و مداد نو مي‌داد را دوست نداشتيم و كارمان را با خوردن كاهو سكنجبين و گوجه داغ عصرانه و خواندن «از اين ولايت» و «اولدوز و كلاغ‌ها» به پيش مي‌برديم و منتظر برف مي مانديم. سگ‌ها هنوز پشت در موس موس مي كردند و اگر چيزي اضافه مي‌آمد جلوي‌شان مي‌انداختيم. بين خروس زري پيرهن پري و توله سگ ها مشكلاتي پيش آمده بود؛ نوعي بي‌اعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همه‌اش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا اراده‌ي معطوف به قدرت بود.

يك روز كار بالا گرفت. من خواب بودم و داشتم خواب دخترهاي ننه دريا يا دختران آبايي يا دختر صحرا را مي ديدم كه خروس زري پيرهن پري را دزديدند. همه‌جا را دنبالش گشتم. همه چيز عادي بود و همه داشتند به زندگي ادامه مي دادند. انگار خروس زري پيرهن پري، نقشي در اين هستي بازي نمي كرده كه با غيبتش چيزي جابجا نشده بود. نشان از تغييري نبود جز يك چيز؛ من بزرگ شده بودم و بايد پول كتاني تابستاني‌ام را خودم مي‌دادم. بعدها فهميدم كه در اين جهان يا بايد خروس زري پيرهن پري داشته باشي يا كتاني تابستاني سفيدي كه خودت پولش را مي‌دهي و وقتي دومي را انتخاب كني و خروست هم رابطه‌ي خوبي با سگ‌ها نداشته باشد، سر از شكم گرگ‌ها درمي‌آورد. نمي‌دانم اما نتيجه‌ي منطقي‌اش اين است كه توي اين دنيا خروس زري با كتاني جور در نمي‌آيد يا دست كم من لايق هردوشان نيستم. اين مهملات تمام نوجواني‌ام را پر كرد. دلم براي خروس زري تنگ مي‌شد و گريه مي‌كردم؛ وحشتناك!

قرار بود سگ‌ها نگهبان ما باشند. آخر گرگ‌ها تمام خاطرات كودكي‌ام را در خوابي ربوده بودند. قرار بود ما مواظب ماهي سياه كوچولو، شازده كوچولو و بقيه‌ي كوچولوهاي ديگر باشيم و سگ‌ها مراقب ما. اما سگ‌ها شروع كردند به گاز گرفتن، دزدي كردن،‌ زور گفتن، عربده‌كشي، كتك زدن، حتي ما را توي خانه حبس مي كردند. مادر مي‌گفت:« گرگ‌ها و سگ‌ها خيلي شبيه‌اند. نكند اين ها اصلاً سگ نيستند.» ما مي گفتيم:« نه ننه جان! شما اُمل‌اي. شما خبر نداري. سگ مواظب ماست. گرگ پدرمان را درمي‌آورد. اما سگ نمي گذارد كه او به اين هدف ناانسان دوستانه و بي‌بشر دوستانه‌اش برسد. بله! مگر مي‌شود آدمي با تحصيلات ما كه لااقل اين‌قدر (در اين لحظه دست هايم را به عرض شانه باز مي‌كردم) كتاب خوانده، فرق گرگ و سگ را نفهمد.» مادر سكوت مي كرد.

روزها گذشت. ما سگ‌ها را انتخاب كرديم. به‌شان غذا داديم. پروارشان كرديم. از ترس گرگ‌ها، گذاشتيم مواظب‌مان باشند. بعضي وقت ها از گلوي خروس زري پيرهن پري زديم و داديم كوفت جان‌شان كردند. اما يك‌دفعه مورد هجوم قرار گرفتيم. مورد تجاوز خفن و خيانت عفن واقع شديم. ما يكهو هتك حرمت فرهنگي شديم، بدون اهن!

سگ‌ها بزرگ شدند و ما فهميديم كه چقدر خر بوديم. آن‌قدر در آرزوهاي خروس زري و دنياي بي دروغش غرق بوديم كه متوجه خيانت سگ‌ها نشديم. سگ‌ها ديگر نگذاشتند زندگي كنيم. بعدها يكي‌شان مي‌گفت كه خروس زري را خودش تا بيرون شهر برده و با رفقا خورده. بله. قرار نبود سگ‌ها...

همه‌اش تقصير خروس زري پيرهن پري بود.

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 16:42 توسط مسعود ملک یاری |


کتاب ماه کودک و نوجوان از تو قیف درآمد!

      اصلاْ چه اهمیتی دارد؟ این که یوزپلنگ ایرانی منقرض می شود؟ چه اهمیتی دارد که کسی در جایی بی خبر و بی دلیل زندانی می شود؟ چه قدر مهم است که مجله ای را برای مدتی یا همیشه می بندند؟ چه اهمیتی دارد که نویسنده ها از کجا می آورند بخورند؟ البته نویسنده ای که نانش را به شر زمانه آغشته نمی کند! چه اهمیتی دارد که من فحش می خورم؟ او گرسنه است؟ تو بدهکاری؟ ما بیکاریم؟شما می ترسید و اضطراب دارید؟ و ایشان دارند می ترکند؟ هان؟

کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر می شود.خوب! چه اهمیتی دارد. چند ماه بعد دیگر منتشر نمی شود.

یوزپلنگها و نویسنده ها و گرسنه ها و  حتی ایشان. همه گرفتارند...

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 15:50 توسط مسعود ملک یاری |


دسته های انسانی

 

یا

چرا ما اخراج می شویم؟ ما از کدام دسته ایم؟ بودن بعضی ها در هستی چه سودی دارد و چرا زرافه خال خالی است؟

 

انسان ها سه دسته اند؛دسته ی اول. دسته ی دوم و دسته ی سوم. دسته ی اول خود به دو دسته تقسیم می شود؛ دسته ی اولِ دسته ی اول و دسته ی دومِ دسته ی اول.

دسته ی اولِ دسته ی اول، انسان هایی هستند که زیر مجموعه ی موجودات دسته اولی قرار می

 گیرند و کارکرد مشخصی در رفتارهای میان دسته ای دارند.

خب این از دسته ی اولِ دسته ی اول . اما دسته ی دومِ دسته ی اول را نگه دارید تا بقیه اش را بگویم.

دسته ی دوم انسان ها به دسته های دیگری تقسیم نمی شوند چون خودشان از مجموعه های تک دسته ای هستند.

اما دسته ی دومِ دسته ی اول را که به یاد دارید؟ آن دسته، تنها دسته ایست که کارش بسته ای است. یعنی دسته ای که با یک چیزهای بسته ای سرو کار دارد. حالا همه ی دسته ها کنار هم بایستند تا ببینم چه خبر؟

دسته ی سوم تویی...

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 1:43 توسط مسعود ملک یاری |