
سلام عبداله
حالت خوبه؟ قبل از هرچیزی لازم است بگویم من میدانم که اسم اصلی تو چستر فیلد است و برای همین هم هست که درازآویز زینتی به گردنت میاندازی. چون بریتیش و شرابخواری. حالا هی برو به همه بگو اسمت عبداله است. مثلاً فکر کردی هومن رفته اسمش را گذاشته سیکِ هندی کسی نمیفهمد اسمش چه بوده قبلاً؟ یا امیر سی. جی را میشناسی؟ نمیشناسی؟
بگذریم.
عبداله من برایت شعر گفتهام:
خودت را آش و لاش و شهرهی شهر
بیا پتروس شده، در کار سولاخ
به انگشتی فرو، در مدخل بحر
دندون دندونم کن (2 بار)
یکی بدجور دستان کجی داشت
یکی خاشاکوش، تا حلق، پر«چیز»
همان مغبچه، کاری کرد با این
که رأیش «چیز» گشت و پتروسش نیز!
بیا بپریم تو صندوق (چندبار)
شنیدستم که تو هم «چیز» گفتی
شدی خاشاک افغان، پتروس شرق
بیا برگرد زین راه خطرناک
بیا این سیم، این هم پریز برق
بازم بپریم تو صندوق (حال داد)
عبداله! چرا میگویی تفلب شده؟ حتماً باید بگیرم بهت صحبت کنم که بفهمی تقلب نشده؟ مگر همه جهان به خصوص سرور رئیسجمهورهای جهان، آن برنامهریز، آن ادارهکننده، آن محبوب دلها، به کرزای تبریک نگفت؟ حالا تو با آن درازآویز زینتی آمدهای چی میگویی؟ بدم مرآتی باهات مصاحبه کنه؟ بدم قبلش باهات مصاحبه کنن؟ بدم قبل از مصاحبه باهات صحبت کنن؟ بدم موقع صحبت باهات نوشابه؟ پتروس بازی در میاری؟ همون کاری رو باهات بکنم که پتروس با سوراخ دیوار شلمرود کرد؟ عبداله! بگم به همه که اسم واقعیت چیه؟ به هومن بگم اسم واقعیتو بذاره تو فیس بوک سکه یه پول شی؟ درازآویز! شرابخوار! اینترنت! منگول! کجکی!
شنیدهام چند روز مانده به انتخابات و شما افتادی دنبال حذف وزیر و وکیل و این و اون. خب نکن آقاجان من. خسته میشی صبح انتخابات خواب میمونی، حامد اول میشه، بعد هی میشینی پشت سر این و اون حرف میزنی که آی مردم پتروس رو کشتن! آی بیاین که تقلب شده! جای این کارا برو صندوقها را پر کن! برو یه کاری بکن.
حالا شعر:
(هرآنچه سهم من از این شعر است را به امیر سی.جی تقدیم میکنم)
تو به من هیچ نگفتی، به که گفتی از عقب؟
شریان شتکانت، همه خاشاک نبود
از جلو «چیز» نگو تا نره چیزی از عقب
تو همه خار مغیلان به غم پتروس زارت
نتپاندی، نتکاندی، نَسِپُختی از عقب
هومنا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نوشابه نَسُفتی از عقب
سلام آقای 20:30. حالت خوبه؟
پیش از هرچیز بگویم که من خس و خاشاک ندارم، حماسهی میلیونی هستم، احمدینژاد 64 درصد رأی آورده تا چشم موسوی دربیاید، کلاً در جهان 3 تا ترانه موسوی داریم که اسم دو تایشان اصلاً ترانه نیست، حشمت است و اسم یکیشان هم که رفته کانادا شده مری. همسایهی هومناینا هم که ادعا میکند اسمش ترانه است دروغ میگوید، من رفتم تحقیق کردم دیدم وقتی میخواهند از اتوبوس پیاده شوند، شوهرش از ته اتوبوس داد میزند: «ننه اصغر پیاده شدی؟» مطلب دیگری هم که در این مقدمه میخواستم بگویم این است که من خودم تا همین ده سال پیش همکارتان بودم، حتی یکبار شبکه شیش! نشانم داد؛ دو هفتهای از زلزلهی بم میگذشت و من آنقدر جنازه دیده بودم که دلم خون بود، آمدم تهران آدم زنده ببینم، اتفاقاً خبرنگاران تلویزیون در میدان ونک جلویم را گرفتند و پرسیدند:«نظر شما در مورد عملکرد مسئولین در زلزلهی بم خوبه نه؟ متشکریم» و گفتند مثل اینکه قبل از پخش دوبله میشود و نقش من را چین. خین میگوید و نیازی به صدای من ندارند. من هم رفتنشان را با چشمانی پر از اشک نگاه کردم و به این فکر کردم که برگردم یک ماهی بم بمانم بهتر است. ببخشید 20:30! مقدمهام خیلی طولانی شد. آخر من آنقدر (در حد تیم ملی) به شما و خانوادهتان علاقهمندم که نمیدانی.
برویم سر اصل مطلب!
در روزنامهی معروفی طنز بسیار دلفزایی منتشر شده بود که در آن نوشته بودند هرکس میخواهد مردهاش زنده شود، برود به موسوی و کروبی بگوید، چند روز بعد معلوم میشود زنده است! ها ها ها. (مکث) ها ها ها (مکث). واقعاً میبینی. من این طنزها را میپسندم. زده تمام خاشاکیها را نابود کرده. خنده امان نمیدهد به آدم چه برسد به هومن.
حالا از خنده که بگذریم. من نشستم فکر کردم (آخه ایستاده نمیتونم فکر کنم، پانی (اسم قورباغه است) دوست نداره) دیدم در واقعیت و بطن اجتماع، وقتی وارد لایه لایه، دقت کن؛ لایه لایهی طبقات و کاستهای سوشال یا همان اجتماع میشویم، با این پرابلم مواجه میگردیم که خس و خاشها همگی یا صهیونیست هستند یا دست کم بریتیش. امثال کروبی و موسوی هم که یا مثل خاتمی با سورس یک روابطی دارند بدجور، یا بعداً رابطه خواهند داشت ناجور!
این وسط (منظورم وسط پرابلم است) نقش تو ای 20:30، ای مهربان، ای صداقتپیشه، بسیار در نشان دادن چیزهای پنهان مهم است. اصلاً یک 20:30 داریم و یک چیزهای پنهان که همه باید بدانند، که همه باید مطلع شوند، که همه باید آگاه شوند، که همه باید باخبر شوند، که همه باید بفهمند، که همه باید ببینند، که همه باید حس کنند، که همه باید همه باید. پس نتیجه میگیریم که
مرگ بر آمریکا! خاک بر سر صهیونیست! لعنت بر پدر بریتیش! و درود بر هوگو! زندهباد چینگ چانگ شومبولونگ (اسم کوچیک چین است!) فدای ودود،وودود پوتین! و باقی برو بچ تیم ملی (راستی اسم رئیس قبیلهي قمر و توگور چی بود؟) همون! درود!
20:30 جان!
با همهی این حرفها، من این نامه را نوشتم که از تو درخواستی بکنم؛ که از تو بخواهم:
من از تو میخواهم که اولاً سلام من را به جومونگ برسانی، ثانیاً به سوسانو هم برسانی، ثالثاً بیشتر توضیح بده! یعنی کلاً تعارف نکن! بگو. ملاحظهی هیچکس را نکن. تو مگه تعارف داری؟ بیپرده بگو؟ اصلاً پرده چه معنا داره در این وضعیت؟ تو این شلوغی کی به پرده اهمیت میده؟ تو محکمتر بیپرده باش! اصلاً چرا شبکه نمیزنی؟ بزن! جا دارد! یادت میآید وقتی کوچولو بودی، تلویزیون 2 تا شبکه داشت و شبکهی یک، ساعت دو بعدازظهر، قبل از شروع برنامهها عکس گمشدهها را نشان میداد؟ خب حالا این همه گمشده هست. یک شیکه بزن، بگو موسوی و کروبی و خاتمی و سورس و اوباما و صهیونیست کجا بردن این گمشدهها را؟ ما حرفهای تو را باور میکنیم. بگو! به قول شاعر:
ما ز راست تو، راستتر میشویم (یعنی بعدش که آشکارا نماییدی، حالا بیا ما رو ببین)
بنده از آنجا که به شدت زیادی ، طرفدار رعایت اخلاق در جامعه هستم و از آنجا که فردا قرار است خبرنگاران خارجی هم بیایند، و دلم نمیخواهد جلوی چشم اجنبیهای غربزده، آبرویمان برود، بر خود واجب دیدم به کسانی که میخواهند برای اولین بار به راهپیمایی فردا بروند تا با مشتهای قشنگ و گرهکرده و همچین دلربای خود، ظالمان عالم و به خصوص رژیم بد غاصب را نیست و نابود کنند، چند توصیه بکنم که بعداً نگویند نکردی.
عزیزان:
1- مراسم فردا، یک جور راهپیمایی است که در نهایت به مراسم نماز ختم میشود و نهایتاً تا ساعت 2 و 3 تمام است، در نتیجه از شام خبری نیست. لطفاً از بردن هرگونه قابلمه و دیگچه خودداری کنید که جا تنگ است.
2- راهپیمایی عملی است که با دوپا انجام میشود مگر آنکه از دوپا ناتوان باشید. پس سوار بر موتور یا ماشین با دوبس دوبس را راهپیمایی نمیگویند. خر خودتی. پیاده شو مثل آدم، دستتم بنداز.
3- راهپیمایی کلاً عملی برای فاز گرفتن نیست، عملی است برای فاز دادن، به خصوص راهپیمایی فردا که «افازالفازین» است.
4- روز قدس، جمعه هست، تعطیل هم هست ولی عید فطر نیست. یعنی مردم روزهاند. پس از بردن هرگونه آجیل، پسته، بستنی، موز و به خصوص کلهپاچه خودداری کنید چون نشانهی خس و خاشاکی محسوب میشود و ممکن است کار دستتان بدهد.
5- مسواک و خمیردندان و زیرشلواری...؟ کولهپشتی چرا جمع کردهای؟ آهان. دولت تا سه شنبه را تعطیل کرده؟ بعدش میخواهی با بچههای تیمملی بروی عین. حین؟ نه؟... سین پین؟ ... خدا همهی مریضهای بدحال علیالخصوص روحی روانی را شفا بدهد.
6- روز راهپیمایی فقط تیم خودتان را تشویق کرده و از پرداختن به حاشیه، الفاظ خدای نکرده، رکیکهای زشت، زدن جیب بغل دستی، بولینگ، یا هرچیز دیگری که شما را به یک راهپیما نما تبدیل میکند، عزلت بجویید.
7- راهپیمایی در ساعت و مکان مشخصی برگزار میشود. مثلاً این عمل هومن که میخواهد ساعت 7 شب با حشمت! قرار کاری بگذارد و برود خانهی هنرمندان، راهپیمایی روز قدس محسوب نمیشود. کلاً قرار گذاشتن در روز قدس، راهپیمایی محسوب نمیشود.
8- از مصاحبه با شبکههای شرابخوار به خصوص جی.بی.جی، دی.وی.دی، ری.بی.دی، و رسانههای یک طرفه مثل ولیعصر و آفریقا خودداری کنید، و یادتان باشد که علامت پیروزی در فرهنگ غربزدگی، معنای بدی در فرهنگ ما دارد، خودداری کنید.
9- کلاً یک فردا را بالا غیرتاً خودداری کنید. از همه جنبه. یعنی یک جوری خودتان را نشان ندهید که دیگر هرگز نتوانید نشان بدهید.
10- هومن و پانی (اسم قورباغه است) فردا شب خسته هستند. هی زنگ نزنید بهشان اینطرف و آنطرف دعوتشان کنید.
از آن جا که دارم نامه دوم را به این موجود باحال، مشد (همان مشت فارسي)، شینگول و مترتر می نویسم، گفتم نامه قبلی را بخوانید تا ببینیم چه می شود.

حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسمتان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرفاید.
اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دستتان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت میکنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانهی یکی از فامیلهایمان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم میکند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان میدهند. توی آن فیلم از شما بد میگفتند و میگفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور میگیرید میدهید به فقرا. بعد فقرا هم نمیتوانند کشاورزی کنند، زمینها را همینطوری لمیزرع رها میکنند و چون هوای آنجا مشت است، همینطوری گله به گله باقالی در آن زمینها در میآید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایهداری را دادهاید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایهداران را میدهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمیتوانند زمینهایشان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همانها. من آنجا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیلمان و به کل دم و دستگاهشان شاشیدم.
آقای ونزوئلا!
من میدانم که شما خیلی با آمریکا دشمناید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامهها در کنار آن مردیکهی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او میگویی:
«حالا با تو دست میدم ولی یک دهنی از تو ... کنم. میدم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته اینها را به اسپانیایی میگفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سهویروس روس! » و الی الخ.
آقای ونزوئلا!
هرکاری توی خانهات میکنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیسها و ماهوارهها برای من فرستادند که توی آنها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام میدادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بیپدرها هیچی تنشان نبود جز همان چیزهایی که ننهی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشمهایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زدهای به آنها و نیشتان هم تا بناگوش باز است.
آقای ونزوئلا!
در مورد بانکتان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری اینجا کارمند بانک کنی، من هم قول میدهم مال تمام خاندانمان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه میتوانی حقوقشان را با سیبزمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندانشان را با پیاز میدهند چه کم داری؟ اینجا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیبزمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفتخیز بودن، سیبزمینی خیز است. ما اینجا آنقدر سیبزمینی داریم که صبحها دست و صورتمان را هم با سیبزمینی میشوییم، با سیبزمینی مسواک میزنیم، گردو میشکنیم، جای پودر رختشویی میریزیم تو ماشین لباسشویی، باهاش کاردستی درست میکنیم، جای کرایه میدهیم دست راننده تاکسیها، جای اسباببازی میدهیم دست بچهها، جای تنبیه میدهیم دست اراذل و اوباش، استفادههای بهداشتی از آنها میکنیم، استفادههای غیربهداشتی میکنیم، جای تخم مرغ میگذاریم زیر مرغهای کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان میکاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیبزمینی زدم تمام دیشهای شرابخواران محلهمان را پیاده کردم. دوست داری؟
آقای ونزوئلا!
تو که هفتهای سه روز ایرانای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتینهایش را پایش کند. نمیدانی اینجا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تیشرتها که هیچ، روی شرتهایشان هم چاپ کردهاند. میگویند سوسیال میآورد. باور نمیکنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.
آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت میگویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیبزمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»

سلام آقای دوست مردم اسرائیل!
قبل از هرچیز بگویم من معمولاً قبل از همهی نامههایم یک چیزی میگویم و شما فکر نکن که فقط قبل از نامهی شما یک چیزی میگویم و این ربطی به انتخابات 22 خرداد و خس و خاشاک ندارد.
آقای رئیس گردشگری، فرهنگ میراث، {اگه صفار میذاشت}حج و زیارت و تمتع!
باور بفرمایید من به همه گفتهام که شما فامیل احمدینژاد نیستید و اینها همه شایعه است و برای تخریب دولت نهم تو دهن مردم گذاشتهاند ولی هیچکس باور نکرد. حتی رفتم صندوقها را هم بازخوانی کردم دیدم نه، اثری از دستخط شما نیست. فقط قاطی اون چندتا ورقپارهای که اسم موسوی، کروبی و رضایی آن هم به طور درهم رویشان نوشته شده بود، دستخط یه بابایی از همین خس و خاشها که مخمل دارند، یک کم شبیه شما بود که آن هم با اعتراف هومن، کان لم یکن تلقی شد.
ای کوتاهترین معاون اول رئیس جمهور به لحاظ طول خدمت و نه چیز دیگر!
من واقعاً متأسف شدم وقتی دیدم برادران متعهد در کیهان، آن عکس معروف « مشایی استئفاء ، استئفاء» را دستکاری کردند و برای مخمل کردن شما، به «استعفا، استعفا» تغییر دادند. در این پروندهسازی چند نکته زد بیرون:
اول آنکه آن خیل عظیم دانشجویان کیسه به دست که از بچهی 12 ساله تا پیرمرد 170 ساله در میانشان به چشم میخورد، معلوم نبود در این گرمای تابستان، آن هم بعد از نمازجمعه کجا کلاس داشتهاند که اینطور فقیرانه، مداد دفترشان را توی نایلون ریخته، میدان فلسطین را با حضورشان سبز کرده بودند؟
دوم اینکه بر فرض که آن زیبارویان مصمم، خیل عظیم دانشجویان بوده باشند، چرا وقتی از شما خواستهاند «استئفاء» کنید، بعضیها از شما میخواهند «استعفا» کنید؟ یعنی این مملکت اینقدر بیدر و پیکر است که مردم یک چیزی را از یک مسئول بخواهند که بکند، آن مسئول برود یک چیز دیگر بکند؟
ای قشنگتر از پریا! {انصافاً شما تنها کسی در کابینهی احمدی نژاد بودید که میشد... بیخیال}
من در همینجا بر خودم واجب میدانم که ضمن گفتن حقایقی پیرامون شما، نقد شما را هم بکنم. بنده با مطالعات گسترده در روزنامهی کیهان فهمیدم که شما از طرف مخملهای بزرگی چون موسوی و کروبی اجیر شده بودی که مخملبازی را از سر دولت شروع کنی. شما آمده بودی بزنی همهچیز را «مخملمال» کنی. شما آمده بودی کلنگ بزنی به این دم و دستگاه. اصلاً هوشنگ ابنهاج آن شعر معروف «آن مرد با کلنگ مخملی آمد عزیز بشین به کنارم» را در مورد شما گفته است. شما فکر نکردی که بالاخره لو میروی؟ عزیز من! هومن با همهی خنگیش اولباری که تو را دید گفت: «غلط نکنم این بابا برادر موسوی ئه. فرم لوزالمعدههاشون خیلی شبیه همئه!» میبینی؟ حتی سند ارتباط تو با موسوی و کروبی هم پیدا شده که خب برادران وزارت کشور صلاح نمیدانند منتشر کنند ولی من یه آشنایی دارم که نامهی محرمانهی سبزهای خاشاکی به شما را دیده است. این دوست فامیلمان میگفت توی آن نامه نوشته بود:
« الو الو. از سبزهای مخملکن! به رحیم اسفندیار کروب موسوی! لطفاً بروید از تو حمله کنید. مالش مخمل از بیرون فاقد اثرگذاری است. هرچه سریعتر تندتر باشید. این نامه را بعد از خواندن حداکثر تا 10 روز در فریزر نگه دارید. تمام»
شما فکر میکنی معنی این جملهی رمزی «مالش از بیرون...» را کسی نمیفهمد؟ واقعاً که. به آن اینترنتهای مخملین، به آن دشمنان بد شرابخوار، به آن آمریکا، به آن اسرائیل بگویید که برادران ما در چین و روسیه هرگز اجازه نخواهند داد چیزی از مال این ملت به آنها برسد. حتی مالش، یعنی مال او که در حلقهی اپویاز در زبانشناسی فرمالیسم روسی میشود ضمیر سوم شخص مفرد.
ای سادهزیست!
حالا که رئیس دفتر شدی، دیگر اشتباهات گذشته را تکرار نکن و سعی کن در این چند صباح با موسوی و کروبی قهر باشی. اصلاً فکر کن وجود ندارند. مگر صادق محصولی همین کار را نکرد؟ شما یاد بگیر. مگر ندیدی آقای احمدی نژاد برای ریاست جمهوری چه زحمتهایی کشیدند؟ موسوی و کروبی و این همه خس و خاشاک برای تلخ کردن کام مردم بس نبود که شما هم آمدی روش؟ نکن. و الا رودخانهی جاری ملت شما را میبرد به جایی که مجبور شوی علاوه بر استعفا، استئفاء هم بکنی.
تقصير خروس زري پيرهن پري بود. او اين بلا را سر من آورد. البته از اول قرار نبود اينطوري بشود اما خب رخداد زندگي و پرتاب شدن به دل وقايع پيشبيني ناپذير زندگي يعني همين ديگر.
آن وقتها سگها بدبخت بودند و جلوي در خانه موس موس ميكردند. البته بودند سگهايي كه همان موقعها هم وضعشان خوب بود. بگذريم. من و خروس زري پيرهن پري، بعدازظهرهاي سگي تابستان، سرمان را روي متكي ميگذاشتيم و منتظر مي مانديم تا مادر بخوابد و يواشكي برويم سر قرار؛ تيله بازي تيغي. من و او نميدانستيم كه يك تيلهي شش پر، ارزش اين همه صبر و كتك هاي شبانه را ندارد. غروب هاي طولاني و تاريك زمستان، پاككن را تف ميزديم و آنقدر روي دفتر صدبرگ رياضي ميكشيديم تا سوراخ ميشد و بعد بيخيال ميشديم و دنبال دلمان ميرفتيم و يك گوشهاي آتشي به پا مي كرديم كه بيا و ببين. روزهاي غمانگيز پاييز كه بوي دفتر و مداد نو ميداد را دوست نداشتيم و كارمان را با خوردن كاهو سكنجبين و گوجه داغ عصرانه و خواندن «از اين ولايت» و «اولدوز و كلاغها» به پيش ميبرديم و منتظر برف مي مانديم. سگها هنوز پشت در موس موس مي كردند و اگر چيزي اضافه ميآمد جلويشان ميانداختيم. بين خروس زري پيرهن پري و توله سگها مشكلاتي پيش آمده بود؛ نوعي بياعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همهاش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا ارادهي معطوف به قدرت بود.
يك روز كار بالا گرفت. من خواب بودم و داشتم خواب دخترهاي ننه دريا يا دختران آبايي يا دختر صحرا را مي ديدم كه خروس زري پيرهن پري را دزديدند. همهجا را دنبالش گشتم. همه چيز عادي بود و همه داشتند به زندگي ادامه مي دادند. انگار خروس زري پيرهن پري، نقشي در اين هستي بازي نمي كرده كه با غيبتش آب از آب تکان نخورده بود. نشان از تغييري نبود جز يك چيز؛ من بزرگ شده بودم و بايد پول كتاني تابستانيام را خودم ميدادم. بعدها فهميدم كه در اين جهان يا بايد خروس زري پيرهن پري داشته باشي يا كتاني تابستاني سفيدي كه خودت پولش را ميدهي و وقتي دومي را انتخاب كني و خروست هم رابطهي خوبي با سگها نداشته باشد، سر از شكم گرگها درميآورد. نميدانم اما نتيجهي منطقيش اين است كه توي اين دنيا خروس زري با كتاني جور در نميآيد يا دست كم من لايق هردوشان نيستم. اين مهملات تمام نوجوانيام را پر كرد. دلم براي خروس زري تنگ ميشد و گريه ميكردم؛ وحشتناك!
قرار بود سگها نگهبان ما باشند. آخر گرگها تمام خاطرات كودكيام را در خوابي ربوده بودند. قرار بود ما مواظب ماهي سياه كوچولو، شازده كوچولو و بقيهي كوچولوهاي ديگر باشيم و سگها مراقب ما. اما سگها شروع كردند به گاز گرفتن، دزدي كردن، زور گفتن، عربدهكشي، كتك زدن، حتي ما را توي خانه حبس ميكردند. مادر ميگفت:« گرگها و سگها خيلي شبيهاند. نكند اينها اصلاً سگ نيستند.» ما ميگفتيم:« نه ننه جان! شما اُملاي. شما خبر نداري. سگ، مواظب ماست. گرگ پدرمان را درميآورد. اما سگ نمي گذارد كه او به اين هدف ناانسان دوستانه و بيبشر دوستانهاش برسد. بله! مگر ميشود آدمي با تحصيلات ما كه لااقل اينقدر (در اين لحظه دست هايم را به عرض شانه باز ميكردم) كتاب خوانده، فرق گرگ و سگ را نفهمد.» مادر سكوت ميكرد.
روزها گذشت. ما سگها را انتخاب كرديم. بهشان غذا داديم. پروارشان كرديم. از ترس گرگها، گذاشتيم مواظبمان باشند. بعضي وقت ها از گلوي خروس زري پيرهن پري زديم و داديم كوفت جانشان كردند. اما يكدفعه مورد هجوم قرار گرفتيم. مورد تجاوز خفن و خيانت عفن واقع شديم. ما يكهو هتك حرمت شديم، بدون اهن!
سگها بزرگ شدند و ما فهميديم كه چقدر خر بوديم. آنقدر در آرزوهاي خروس زري و دنياي بيدروغش غرق بوديم كه متوجه خيانت سگها نشديم. سگها ديگر نگذاشتند زندگي كنيم. بعدها يكيشان ميگفت كه خروس زري را خودش تا بيرون شهر برده و با رفقا مثلهاش کردهاند. بله. قرار نبود سگها...
همهاش تقصير خروس زري پيرهن پري بود.
پیش از هر چیزی از بابت خط بدی که در این نوشته از خود بیرون میدهم، عذرخواهی میکنم. راستش را بخواهید آنقدر انگشت سبابهی مرکبی و انگشت بیلاخ فرنگی (این انگشت همان انگشت شبابه، یا انگشت دراز بغل سبابه است که در فرنگ جهت ابراز انزجار و ادای بیلاخ، سیخ میشود) خود را راست کردهام که نمیتوانم خوب بنویسم. باور کنید در خیلی از امور روزمرهام دچار مشکل شدهام. هومن میداند. حتی نمیتوانم خودم را درست بشویم. چرا؟ واقعاً نمیتوانید تصور کنید؟
همهچیز از جمعهی دو هفته پیش شروع شد. عدهای از دوستان آمدند دم در خانه و گفتند بیا برویم رأی بدهیم.
گفتم: باشه گفتا: ایول.
گفتم: چرا؟ گفتا: آخه
گفتم: که چی؟ گفتا: نکن
گفتم: بریم گفتا: بشین
گفتم: کیان؟ گفتا: همه
گفتم: خوبه؟ گفتا: بله
حافظا
خلاصه رفتیم دادیم و آمدیم. هومن شب آمد خانهی ما و نشست پای اینترنت. من هم غذای پانی رو دادم ( خانمهایی که عاشق من هستند نگران نشوند، پانی اسم قورباغهی من است، من و هومن مجردایم، نترسید) و خوابیدم ولی هی هومن میآمد بیدارم میکرد و میگفت: 63 درصد. من هم میگفتم: آفرین، آفرین.
خلاصه تا صبح هی آمد و رفت و گفت 63 درصد. من خواب آن پریچهری را دیدم که قرار بود 4 سال دیگر درخدمتش باشیم و برای همین، صبح کمی حالم خوب نبود. نه اینکه خوشحال نبودم ها! نه! نه! هومن بمیره اونقدر خوشحال بودم که رفتم سراغ پانی...!
بگذریم.
از فردا جرزنیهای میرحسین شروع شد. هی با یک بلندگو بوقی میامد دم در خانه میگفت: توی «رأیها» چیز کردن! هی میگفتم یعنی چیکار کردن حسین جان؟ میگفت: چیز کردهان. طفلک از بس عصبانی بود، به هم ریخته بود. بهش گفتم: «منظورت رو متوجه نمیشم، آخه چیز هم حدی داره، اندازهای داره، طول و عرضی داره، به قول هومن، یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد.. » ولی به خرجش نمیرفت. هی توی بلندگو میگفت: «من چیز مردم رو پس میگیرم.»
خلاصه رفتم با یک چیز پلاستیکی زدم توی سرش. به هومن هم گفتم: «روزی 200 هزارتومن بهت میدم، هرکی شرت سبز پاش بود بزن لهش کن!» هومن گفت از کجا بفهمم؟» گفتم: «اونهایی که شرت سبز پاشونه، چشماشون سوسوله!»
حالا من کاری به این حرفها ندارم، من طرف حسابم میرحسینئه!
آقای میرحسین! چرا میگی تقلب شده؟
من خودم روز انتخابات به 64 استان مسافرت کردم. یه سر هم تا ونزوئلا رفتم. میدونی میزان محبوبیت رقیبت در اونجاها چقدر بود؟ اینقدر. { } نگاه! باورت نمیشه. توی ونزوئلا از هواپیما پیاده شدم و رفتم شهر. با هوگو داشتم میرفتم که دیدم یه خانومی داره زار میزنه. هی زار میزد. هی زار میزد و میگفت: ممودس، لاو ترکوندوس، سی مو چکاتو چیتوز!» به هوگو گفتم چی میگه؟ هوگو گفت: «میگه ای کاش من هم یه ایرانی بودم و میتونستم به احمدی نژاد رأی بدم. خوش به حال شماها که آحاد اید».
میبینی؟ خب دیگه چی میگی؟ چرا این چیز شیرین رو تو دهن مردم تلخ میکنی؟ چرا نمیذاری شیرینیش لای لثهها باقی بمونه؟ ای ناشیرین! ای بیبیسی (بخش فارسی)! ای بی لثه!
این از خارج. تو داخل هم که دیگه نگو. اصلاً بعضی شعبهها اونقدر طرفدار نداشتی که بچهها اسمت رو از روی برگهی رأی لاک گرفتن که وقت مردم تلف نشه. اونوقت میگی رأیهای تو رو دادن به یکی دیگه؟ حالت خوبه؟ دلیلی نداره این کار رو بکنن؟ دلیلی داره بکنن؟
یا مثلاً رفتی با یه مشت خس و خاشاک دم قنادیها بسط نشستی که چی بشه؟ که خار بره تو پای مردم نتونن جشن بگیرن؟ نتونن حلاوت این شیرینی توی دهنشون رو حس کنن؟ این کارا چیه؟ بگم آحاد ملت با رفتار مسالمت آمیز ترتیبت رو بدن؟ آره؟! بچه! خس وخاش! خز و خیل! خش و خوس! خاس و خیل! خال و خش! هونگ!
آقای میرحسین!
به جان هومن که میخوام دنیاش نباشه، من خیر و صلاحتو رو میخوام. بیا درست شو. از داستایفسکی و هوگو یاد بگیر. تبریک بگو. شادباش بگو. همهی ایران که ایران نیست. حالا گیریم چند ده میلیون طرفدار داری. رقبای تو هم دارن. همه دارن. همین هومن هم داره، اصلاً من، خودم هم دارم. باور نمیکنی؟ چرا باور نمیکنی؟ چطوری نشونت بدم؟ برای مسألهای به این کوچیکی، میخوای پای شورای محترم نگهبان رو وسط بکشی؟ چرا؟ هرچیزی رو که آدم نبینه که دلیل بر نبودنش نیست که! خیلی چیزها رو آدم نمیبینه ولی وجود دارن. عزیز من. به اوباما هم گفتم. از شماها بعیده! اینقدر خاک نپاش! چیز نزن به حال ما! چیزافکنی نکن! پرده ندر! فال مشو، حال مشو، هند جگر خوار مرا!
اصلاً همین پنجشنبه پاشین با هومن و مهدی و محسن (اگه شکایتش رو پس نگرفت) بیاین خونهی ما، بشینیم پولهای قلک منو رو بشماریم ببینیم چهقدره؟ اصلاً میگم محمدرضا که کنسرتش رو لغو کرد هم بیاد دور هم خوش باشیم. هان؟ میخوای طالبی هم میگیرم، اسموتی طالبی بخوریم. اونقدر خوبه! اسموتی خوردی تا حالا؟ من تازه خوردم. 2 هفته اس. اونقدر خوشمزهاس میرحسین که آدم هروقت یادش میفته بیخود میزنه زیر گریه، اونقدر شیرینیش حلاوت داره که تا 4 سال دیگه میمونه زیر دندونها، اونقدر خاطرات خوبی رو برات زنده میکنه که دلت میخواد دو شاخهی دست راستت؛ اون انگشت مرکبی که انگار تا ابد مرکبش پاک نمیشه و انگشت بیلاخ فرنگی رو بکنی تو پریز.
میرحسین!
دلت خونه، میدونم، ولی جان هومن بیا دو شاخهی منو بزن به برق!
نکات مهمی پیرامون انتخابات و رأی دادن
دوستان و همراهان ارجمند، جهت جلوگیری از هرگونه خنگبازی که امکان رخ دادن دارد، به حرفهای من گوش دهید. نکات ایمنی زیر را رعایت کنید و مواظب اطفال زیر چند سال خود باشید.
قبل از رأی دادن:
1- وجداناً صبح روز انتخابات نگیرید تا لنگ ظهر بخوابید.
2- صبح یک روز انتخابات با صبحهای دیگر فرقی ندارد، صبحانه بخورید و دستشویی بروید که در صفهای به هم فشرده، با مشکلی روبرو نشوید.
3- دست توی دماغتان نکنید. ( زشتی این کار را حتی هومن هم میفهمد)
4- هیچگونه «چیز» سبزی با خود نداشته باشید. دیده شده که برخی لحاف تشک جمع کردهاند؛ عزیزان! سیزدهبدر که نمیروید، انتخابات است.
5- موقع رد شدن از خیابان انسان باشید! اون چراغ را برای من و تو گذاشتهاند.
6- روز انتخابات همین جمعه است و باید شناسنامه همراه ببرید. از بردن کارت دانشجویی، دفترچهبیمه، قبض موبایل، سند ماشینلباسشویی، گاز پیکنیکی، اسب، دوستپسر، مایو، کارت ماشین، قورباغه، پلیاستیشن، هومن و باقی چیزهای بیربط خودداری کنید.
هنگام رأی دادن:
1- به حوزهی رأیگیری که رسیدید، لازم نیست به همه سلام کنید. بروید مثل بچهی آدم توی صف بایستید. اگر شلوغ نبود، بروید یک جایی که صف باشد. جاهای خلوت را توی تلویزیون نشان نمیدهند.
2- اگر با عشقتان پای صندوقهای رأی حاضر میشوید، آن چند دقیقه با هم ور نروید.
3- برای وارد شدن به حوزه لازم نیست کفشهایتان را در بیاورید.
4- بعد از وارد شدن به حوزه، یک برگه جلویتان میگذارند که باید اسم یکی از این چهارنفر را توی آن بنویسید: 1- میرحسین موسوی خامنه 2- میرحسین موسوی خامنه 3- میرحسین موسوی خامنه 4-میرحسین موسوی خامنه
5- حواستان باشد که آقای رأی گیری، مهر را جای درستی توی شناسنامهتان بزند که یکوقت به اموات نپیوندید.
6- نکتهی بسیار مهم: شما قرار نیست رأی بگیرید، شما قرار است رأی بدهید.
7- افشین قطبی سرمربی تیم ملی فوتبال است و آنروز، انتخابات ریاست جمهوری است. شما نباید به قطبی رأی بدهید.
8- از نوشتن حرفهای رکیک، اکیداً شدیداً
9- در حوزهی رأی گیری با شیارهای متفاوتی روبرو میشوید، شما باید رأیتان را داخل شیار آن صندوق سفیده روی میز بیاندازید.
10- با یک دست رأی بدهید و یک چشمتان را هم ببندید و سعی کنید رأی را درست بیاندازید تو صندوق.
11- بلافاصله بعد از فرو کردن رأی، یک لیوان آب بریزید رویش که گیر نکند. برود پایین.
12- بعد از رأی دادن، انگشت توی دماغتان نکنید چون دماغتان جوهری میشود.
13- استامپ را بلند نکنید. بقیه لازم دارند.
14- موقع بیرون آمدن اگر یکی را شبیه من دیدید، سلام کنید ولی فحش بد ندهید.
15- بلافاصله بعد از بیرون آمدن از حوزهی اخذ رأی، لخت نشوید. رئیس جمهور جدید از مردادماه کارش را شروع میکند.
16- تصویر چهار کاندید مورد نظر اول مطلب آمده است.
شنیدهام که دست به لوله ات خوب است. و از همه جا به همه جا لوله می کشی. آقای موسوی، ما یک همساده داریم که دخترش آنقدر عاشق من است که هروقت من را میبیند مثل برق میپرد توی خانه. لطفاً یک لوله از خانهی ما به خانهی آنها بکشید. این را گفتم که بدانید من به لحاظ فرویدی ماجرا تعادل دارم و یکوقت فکر نکنید مشکل جنسی دارم.
آقای موسوی
من شنیدهام که انتخابات است. حالا انتخابات چی هست را دقیقاً نمیدانم ولی تا فردا از هومن میپرسم بهت sms میدم. موضوع نامه در مورد همین انتخابات است. حالا انتخاب هرچی که هست، به من و شما ربطی ندارد مگر اینکه یا سر پیاز باشیم یا ته پیاز. من که مخلص شما مسعود هستم، شما هم هرچی باشی، قیافت به سر و ته پیاز که نمیخورد.
موسوی!
(یه دقیقه آروم بگیر، چهقدر وول میخوری. دارم زر میزنم). موقعی که من بچه بودم شما نخستوزیر بودی. یعنی وقتی بزرگ شدم شما نخستوزیر نبودی. در نتیجه اگر فرض کنیم که من از 14 سالگی بزرگ محسوب بشوم (دلیلش خیلی خصوصی است، اصرار نکن. میگما! میگما!) شما با تاریخ مسعودی، 15 ساله که نخستوزیر نیستی. چرا؟ ساده است. چون دیگه نخست وزیر نداریم که شما باشی. حالا منظورم چیه؟ خودمم نمیدونم. میخواستم در مورد انتخابات حرف بزنم، یکهو سر حرف از دستم در رفت.
به هرحال من چند تا سؤال از شما دارم. (یه دقیقه وایسا، ..... آهان بله. همین الان هومن خبر داد که انتخابات رئیس جمهوری است. شما رو هم چندبار تو تلویزیون در وضعیت بدی نشان دادهاند.) پس سؤالاتم را به شکل دیگری مطرح میکنم:موسوی!
1- به ملت ایران بگم با علی اکبر کجاها ميرین؟ بگم؟
2- آقای خاتمی! چرا شما اونروز که ناطق به رضایی گفت هاشمی این پولها رو از کجا آورده، به کروبی نگفتی؟
3- یادته دو سالت بود تو جات جیش میکردی؟ بگم؟ بگم؟
4- تورم دولت الان از تورم چهارسال پیش کمتر است. بیا دست بزن خودت ببین. پس چرا هی میگی دکتری؟
5- من تو 4 سال، ده بار رفتم آمریکا، شما و دوستات روهم دیگه سه بار تا شمال نرفتین. پس چی میگی ایران رو گشتی؟
6- اونشب یادته؟ بگم؟ بگم؟
7- چرا اون موقع که من بچه بودم، رفتین جنگ رو تموم کردین؟ ها؟ ترسیدین؟ ترسو! ترسو! ترسو! مضمحل! لاینفک!
8- چرا هی میگین کتاب کم چاپ میشه؟ این همه کتاب. من خودم چند روز پیش رفتم انقلاب، تو مغازهها، تو پیادهرو، تو گاریها، تو گونی، اون پشت، اون زیر، اون لا، اون رو، بیرونش، توش، همه جاش پر ازکتاب بود. چرا بیخود چیز میکنی؟
9- در دوران جنگ، درآمد دولت از نفت 56 میلیارد دلار بوده که اگه به ریال حساب کنی، با دلار 7 تومن، میشه یک میلیارد ریال که خیلی بیشتره از حالائه که اگه همهی چیزهایی که دولت درآورده رو به ریال حساب کنی، کلاً اونقدر نمیشه که از 56 میلیارد دلار نفت. تازه اینا با اشکالات محاسباتی اینطوری میشه. یعنی اگه اینورشو با اونورش جمع کنی، از وسطش کم کنی، یک چیزی میشه فاجعه! حالا بگو اگه این ها رو با هم ضرب کنیم، با توجه به اینکه دولت اونموقع کوپن هم داشته، و فقط 14 درصد از مازاد بردرآمد را خرج دولت می کردی، کلاً رو هم چند؟ توضیح بده! یالا! فکر کردی من خرم؟ بگم اون موقع چند تا تیله داشتی؟ بگم چه کارها که نکردی؟ دروغگو! اینترنت! فرهنگسرا! ملحوظ!
10- فردا شب بعد از اونشب که میخواستم تو سؤال 6 بگم یادته؟ ها؟ ها؟ بگم؟ بگم؟ بگم تو دههی 60 تو خیابون قیچی دستت بود با شلوار من چکار کردی؟ بگم از اونهایی که رنگ میمالیدن حمایت کردی؟ جانی! شلوار جرده! بیعاطفه! بیتوجه به مسایل جوانان! رنگمال! نامحتمل! صافکار!
11- در مورد اون ملوانهای انگلیسی چرا هی میگی ما عزتمون لکه دار شده؟ خود عزت دیشب اومد خونهی ما، من همه جاشو دیدم، هیچیش نشده بود. یه کم اونجاش درد میکرد که خودم گفتم چهکار کنه. ماله جابجایی زیاده از حد بود. اصلاً خود مارگارت تاچر شبونه اومد در خونه گفت: «من گه خوردم، من جبران میکنم، من پول کت و شلوارهاشون رو هم میدم، بذار این بچهها برن خونهشون. اینا یه شب ویسکی نخورن، تب میکنن. نامهی خانم تاچر در انگلستان موجوده، برو بگیر ازش بخون. چرا حرف نامنطقی میزنی؟ چرا توهین میپراکنی؟ چرا تف میکنی؟
12- این عکس رو میشناسی؟ آره؟ بگم چه رابطهای باهاش داری؟ بگم جلوی همه دستشو میگیری؟ بگم؟ تو خجالت نمیکشی؟ آدم با ناموس خودش در انظار عمومی؟ خب حقته اگه گشت ارشاد بگیردت. تو رئیس جمهور بشی از این سوسول موسولها چه انتظاری داریم؟
13- این سؤال نحسئه (لابد حالا از فردا میخواین تو دهن مردم بذارین که من خرافاتیم.)
14- چرا کم میاری ترکی حرف میزنی؟ هان؟ فکر کردی من نمیفهمم چی میگی؟ فکر کردی من فقط فارسی هم بلد نیستم؟ ضایعت کنم؟ بگم «چیز»ت زیاده؟ یعنی «چیز» زیاد داری؟ خب نذار اینطوری بشه. چرا میذاری؟ هان؟ چرا میذاری؟
15- اصلاً تو برنامهات چیه؟ ما چهارسال رو عزت ایرانی کار کردیم که این دوره بریم سراغ عفت ایرانی. حالا اومدی که چی؟ برو تو همون شاخهی فرهنگ کار کن. هرکی باید بره تو شاخهی خودش. شاخهی هرکس معلومه. شاخه به شاخه نشو هی. اینقدر هی این شاخهها رو تکون نده. جابجا نکن. دستتو بنداز بینیم باااااا.
16- من سه تا پیشبینی داشتم که هر سه تاش تا اندازهای درست از آب دراومد. تو چی داشتی؟ من گفتم عمراً اوباما رو نمیذارن رئیس جمهور شه، دیدی که نشد. گفتم نفت عمراً از صد دلار پایینتر نمییاد، اومد؟ گفتم هیچکس خ... نداره قطعنامهی سوم رو صادر کنه، صادر شد؟ خب تو چی؟ رفتی 20 سال واسه خودت نقاشی کشیدی، حالا اومدی رئیس جمهور شی؟ مگه بچه بازیه؟ مگه نقاشیبازیه؟ برو خط خطی تو بکن.. برو برو. هنری! مطرب! شنگول! بیادب!
17- بگم پس فردا شب بعد از اون شب که میخواستم تو سؤال 6 بگم چیکار کردی؟ بگم به ملت ایران؟ بگم؟
(قسمت دوم شنگول و منگول، حبهی انگول)
بازیگران این قسمت به ترتیب فهم و شعور:
حبهی انگول
خانم بزه
دوستان خانم بزه؛ «تیتیلاش» و «میتیلوش»
شنگول و منگول
دو دوست نره بز شنگول و منگول؛ «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه»
«تیتیش ناش» (دوست شنگول و منگول) و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»،
«شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»،
سخنرانان« انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم»
یک نره بز به نام «فرندشیپ»
بله بچههای عزیزم. قصه را تا آنجا برایتان تعریف کردم که خانم بزه به انجمن «حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم» (که منبعد جهت رعایت اختصار، «انجمن فشردگی به هم» نامیده میشود) رفت و همان لحظهی نخست، کسانی مخ دوستان وی؛ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و بردند و خانم بزه محو قلمبهپردازیهای سخنرانان شد. آنطرف هم در خانهی خانم بزه، شنگول و منگول و بزفرندهایشان؛ هری کوپرنیک و سینگل قشنگه، به همراه تیتیش ناش و بزفرندش ساسی مانکون، و شوستولا و نامزد غیررسمیش، اسی تهی، مشغول انجام حرکات موزون با این ترانه بودند:
گرفتن شیردونی اش سخته ولی راه داره
دیس دیس دیس (2بار)
حبهی انگول هم رفته بود توی اتاقش و داشت برای هجدهمین بار، مقالهی آلن بدیو در مورد چهار رخداد حقیقت را میخواند.
و اما ادامهی داستان:
در «انجمن فشردگی به هم» همان اول کار، دو فروند بز کاردرست فرنگ رفته که برای کار در طرح کوتاه کردن چمنهای محوطهی شرکت گوگل، به خارجه سفری داشتهاند، و زبان بزکی را با لهجهی میسیسیپی سفلی حرف میزدند، مخ تیتیلاش و میتیلوش را زدند و همراه با خود آنها، به دوردستها بردند؛ به آنجا که خورشید در پس ابرها افول میکند، آنجا که پشهها روزها اتراق میکنند، آنجا که مرز عشقبارگی، غمپارگی، ولدادگی و خویشتنپیماییهای درونگرایانه است.
خانم بزه هم خسته از تنهاییها و مخزدگیها، نگاه کرد ببیند چیزی از حرفهای اولین سخنران میفهمد یا نه. سخنران اول، رئیس «جنبش تحکیم بزهای شیرخشکیدهی نمالیده» بود. نرهبزی به نام «فرندشیپ». کارش سخت بود. کار فرندشیپ را میگویم. در عین حال میبایست هم در باب فشردگی همه به هم سخن میگفت، هم یکجوری از بزهای شیرخشکیده ی نمالیده اعادهی حیثیت. این کار را بزهای جهان معمولاً به دو روش انجام میدهند. یا فقط درباب فشردگی «بز بز»(همان قاز قاز یا ور ور یا زر زر خودمان است) میکردند، یا شعری پر کنایه میخواندند و با بهانه قرار دادن ضیق وقت، سر و ته ماجرا را هم میاوردند. آقای رئیس راه دوم را انتخاب کرد. خلاصهی چیزهایی که او بزبز کرد به شرح زیر است:
1- هیچ بزی ، گوسفند نیست، مگر اینکه بز نباشد. (دانشمندان و فیلسوفان این جمله را با گفتهی دکارت که گفت « من فکر میکنم، تو فکر میکنی، او فکر میکند، ما فکر میکنیم،شما فکر میکنید، ایشان فکر میکنند» یکی دانستهاند.)
2- بزهای شیرخشکیدهی مالیده نشده، نه تنها از هرگونه به هم فشردگی استقبال میکنند، بلکه آماده هستند تا در این راه فشرده شوند.
3- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن قار قار
شپلی هپل هول
بله، اینگونه بود که با هلهله (همان بزبزه)ی جمعیت، آقای رئیس سخنرانی خود را به پایان رساند و آمد پایین خیر سرش. خانم بزه که حسابی تحت تأثیر این سخنرانی جانفزا، مهرپویا، منتها، خوشادا، سنگپا، سرتاپا، شلغما، منحنا و فرت و فورت قرار گرفته بود، رفت جلو و در نتیجه آقای رئیس هم رفت جلو. و درست بنابر همان اصل فیزیکی نیوتن که گفت «هر جسمی که برود جلو، جسم دیگر هم همان اندازه یا بیشتر میرود جلو» آن دو به هم رسیدند و وقتی آقای رئیس فهمید که شوهر خانم بزه چند سال پیش توسط آقای گرگه پاره شده، حسابی گل از گلش شکفت و چندبار دیگر قانون نیوتن را اجرا کرد هی.
اما بشنوید از آن طرف در مکان، که حبهی انگول کار خواندن مقاله را تمام کرده بود و داشت به این فکر میکرد که چرا فیلسوفان پستمدرن فرانسوی اینقدر احمق بودهاند که بدون احتساب معجزات هزارهی سوم، پایان سوژه و تاریخ را اعلام کردهاند؟ و همینطور شروع کرد به نوشتن یک یادداشت در باب رخدادهای عشق، آن هنری، انقلاب و کشف علمی و حقایق برخواسته از آنان که زندگی افراد را تحت تأثیر قرار میدهد. درست رسیده بود به بحث عشق، که یکدفعه منگول و سینگل قشنگه در حالیکه به هم گره خورده بودند با آهنگی پریدند توی اتاق:
ادا مدا اصلاً نیا
خودتو نکن لوس بیا لپمو بکن بوس
حبهی انگول هم که فکر میکرد حقوق شهروندیش با این حرکت حسابی انگولک شده است، با ناراحتی گفت:
«به قول افلاطون، بزهای نفهم، مثل خر میمانند. سرتون رو عین بز نندازین پایین بیاین تو اتاق. شاید شرت پام نبود. بعدش هم منگول خانم، اگه به مامان نگفتم این جواد موادا رو میارین خونه. خاک بر سرت با این بزفرندت. بز عنترتر از این نبود؟ لااقل میرفتی با مسعود رفیق میشدی. هم مثل خودت بزه، هم حداقل مزخرف میگه حوصلهات سر نمیره، هم دوستهای خوبی مثل هومن داره که می تونی کلی چیز راجع به نقش بز در هند ازش یاد بگیری.»
اما متأسفانه به دلیل عدم وجود فرهنگ دیالوگ در بین بزها، منگول قبل از پایان حرفهای حبهی انگول از اتاق خارج شده بود و او را با پیشنهاداتش تنها گذاشته بود. تنها چند لحظه بعد، سینگل قشنگه آمد توی اتاق و گلویش را صاف کرد و گفت: «بخواب بابا!» و رفت.
اما بشنوید از انجمن فشردگی که در آن، سخنران دوم یعنی معاون آموزشی مرکز جلوگیری از تجاوز بزهای کلهگنده به حقوق و خود بزهای کله کوچیک داشت در مورد تفاوتهای خلال بادام با خلال دندان صحبت میکرد. او اخیراً شدیداً، تقریباً فهمیده بود که خلال بادام، نسباً و ماهیتاً، عمراً ربطی به خلال دندان ندارد اصلاً. و مشغول نقل قول از کیرکهگور در مورد اصالت ترس و لرز به هنگام خلال کردن یا همان «دازاین» در فلسفهی هایدگر بود که آقای رئیس یک سیلی محکم از خانم بزه خورد و همه دیدند که خانم بزه با شعار « آقای رئیس حیا کن شیردونی رو رها کن» محل همایش را ترک کرد. آگاهان اطلاع دادهاند که ایشان دیگر هرگز پا به هیچ انجمنی نگذاشت و خودش رفت یک انجمن راه انداخت که من رویم نمیشود اینجا در انظار عمومی اسمش را بیاورم.
بله بچههای گلم، خانم بزه رسید به خانه و با کمال تعجب دید که آقا گرگه پشت در دارد به خودش میپیچد. جلو رفت و با چشمانی خونبار دو دستی زد توی سر آقا گرگه و گفت:
«خاک تو سرت که بلد نیستی دو تا بچه رو گول بزنی. »
گرگه هم که حسابی عصبی بود و زانوانش را به حالت پرانتزی به هم چسبانده بود و دو دستش را زیر شکمش جمع کرده بود گفت:
« به من چه خانم عزیز؟ دو ساعته دارم زنگ میزنم، اصلاً نمیشنوان که بخوان درو باز کنن. خاک بر سر شما با این بچه تربیت کردنت. همچین مشغول قر و غمزهان که اصلاً یادشون رفته باید بیان درو بازکنن و لنگ و پاچهی منو تست کنن. اون دختر کوچیکه ات هم که رفته تو دارو دستهی روشنفکران غرب زده و غرب زدگان روشنفکر. اصلاً خاک بر سر هرچی غربئه. خاک بر سر بزداری این محل که یه توالت نساخته اینجا، من از عصری تا بحال مردم از بس به خودم پیچیدم. اصلاً نخواستم این قصهی مسخره رو. جان بچهات بیا درو باز کن دارم می ترکم.»
و بدین ترتیب خانم بزه در را باز کرد اما بچههای گلم، خانم بزه و آقا گرگه صحنههایی دیدند که هر دو غم عمیق خود را فراموش کردند. آگاهان چیزی در این مورد نگفتهاند. فقط همین قدر بدانید که شنگول و هری کوپرنیک داشتند وسط خانه رقص بزگیلی اجرا میکردند که در فرهنگ بزی با لگدپراکنی به نواحی تحتانی بدن اجرا میشد و عواقب بدی برای نرهبزها داشت ، منگول و سینگل قشنگه هم نبودند! تیتیش ناش و شوستولا هم داشتند با بزفرندهایشان یک چیزهایی را تمرین میکردند که به زبان ما میشود «بالفعل شدن چیزهای بالقوه». اما در آن شلوغی صدای پیانوی شوپن میآمد. گویا حبهی انگول داشت دوباره با ظرف سیبزمینی تانگو میرقصید.
شما هم بلند شید برید بکپید به این مزخرفات من گوش ندید.
تذکر:
خودم میدانم که اسم گوسفند سومی حبهی انگور بود نه حبهی انگول. در ضمن فرق میان انگور و انگول را هم خوب میدانم؛ انگور را میخورند و یا میخورانند و انگول را میشوند و یا میشوانند (انجام میدهند).
داستان:
یکی بود، دو تا نبود. یک شب خانم بزه میخواست برود یکجایی که ورود بچههای زیر 18 سال به آن محل بد بود. خانم بزه برگشت به سه تا بچهاش که آنها هم بر حسب اتفاق بز بودند و از آنجا که پدرشان هم از ریشه خیلی بز بوده، بُزیتی بسیار داشتند، گفت:
- « شنگولکم! منگولکم! »
شنگول و منگول هم که داشتند جومونگ نگاه میکردند بدون این که رویشان را برگردانند گفتند:
- « خودمون میدونیم. مواظب حبهی انگول باشیم که بیاجازه نرود سر کتابها و خدای نکرده بی.بی.سی فارسی نگاه نکند.»
- «آفرین دخترای خوب. نیام ببینم باز بز پسرهارو ریختین تو خونه و حبهی انگول هم داره مقاله آلن بدیو با ترجمهی مراد فرهادپور دربارهی چهار رخداد حقیقت رو میخونهها؟»
شنگول و منگول با هم برگشتند و با نگاههایی به مادرشان فهماندند که اگر میخواهد سالم برود، زودتر برود.
خانم بزه هم کیف مارک «جاستین ماشتیل»ش را روی شانه انداخت، کفشهای «شاستیل بالاسِ» پاشنه 7 سانت را به پا و سندلهای «آختن نکنا ینطور»ش را به دست کرد و با فرم خوبی به راه افتاد (از همان فرم ها که وقتی کسی از کنار شما رد میشود دوست دارید بایستید، برگردید و با چشمانی خونبار، تا بینهایت به پشتش نگاه کنید).
حالا اگر گفتید خانم بزه داشت با این فرم خوب کجا میرفت؟ چی؟ یعنی نمیتوانید حدس بزنید که یک بز شوهر مرده با کیف مارک «جاستین ماشتیل» کجا دارد میرود؟
وای... نه نه. ذهن تان خیلی منحرف است. خانم بزه با دوستانش «تیتیلاش» و «میتیلوش» قرار داشت. این سه بز، عاشق عضویت در انجمنها بودند. و چون حوصلهشان از کارهای تکراری سر میرفت و احساس پوچیدگی میکردند، زود میرفتند توی یک انجمن دیگر. مثلاً هفتهی پیش، از انجمن حمایت از «بزبچههای بیشیر» آمدند بیرون چون همهی اعضای ماده میبایست وظایف سنگینی را در قبال بزبچههای بیمادر و البته پدران آنها بر عهده میگرفتند و مدام هی اینکار را تکرار میکردند.
البته در این میان اگر باز هم انجمن حمایتی پیدا میشد خیلی باحالتر بود. به خصوص تیتیلاش که عاشق انجمنها از نوع حمایتی بود. آن روز هم یک انجمن جدید پیدا کرده بود؛ «انجمن حمایت از ائتلاف وحدت و فشردگی همه باهم و به هم». این انجمن البته کمی سیاسی بود و برای هر سهی آنها جذابیت داشت. آنها هیچوقت حتی وقتی شوهرانشان زنده بودند به چنین اماکنی نرفته بودند. البته میتیلوش یکبار تا «قُزوین» رفته بود و آنجا چیزهایی در مورد فشردگی و ائتلاف همه به هم شنیده بود.
کاری نداریم، خلاصه خانم بزه رسید به دوستانش و کلی توی خیابان هر و کر کردند و چندتا نربز خسته و تنها هم آمدند و متلکی انداختند و رفتند و دوستان به سمت انجمن روان شدند.
اما بشنوید از آنطرف؛ به محض اینکه خانم بزه پایش را از خانه گذاشت بیرون، شنگول و منگول زنگ زدند به بر و بچههای تیم ملی. حبهی انگول هم رفت توی اتاقش، مقالهی بدیو را باز کرد و برای هجدهمین بار شروع کرد به خواندن. طولی نکشید که «تیتیش ناش» و بُز فِرِندش «ساسی مانکون»، «شوستولا» و نامزد غیررسمیش «اسی تهی»، و دو دوست نربز شنگول و منگول یعنی «هری کوپرنیک» و «سینگل قشنگه» آمدند به مکان و با آغاز موسیقی شروع کردن به حرکات موزون و ترکاندن.
حالا بر گردیم به اینطرف، سراغ خانم بزها... اُه..اُه...اُه... نه نه . بریم همونطرف. اینجای ماجرا بدآموزی دارد.
کاری نداریم. حبهی انگول مقاله را تا ته خواند و دوباره به این نکته فکر کرد که چرا رخداد عشق در زندگیش پیش نمیآید؟ چرا عشقاش نمیشود؟ چرا تنها مانده است و چرا بزها هرجا میخواهند بروند مجبور اند دو جفت کفش به پا و دستشان کنند؟ و با خودش گفت:
«نکند چون من بُز فِرِند ندارم، همه فکر کنند که من و «هوزمنه» مثل هیتلر و کوبچیک همجنسباز هستیم؟» (لازم به ذکر است که هوزمنه تنها دوست حبهی انگول بود که از 12 ماه سال، 11 ماه در هندوستان و یک ماه باقی مانده را هم
در کف بود و کوبچیک هم دوست دوران جوانی هیتلر بوده که خیلی همدیگر را ماچ میکردهاند. در ضمن یک چیزی هم بگویم که این مطلب ته ندارد، اگر دنبال ته ماجرا هستید، همینجا سرش را ول کنید.)
اما در انجمن، فضا بسیار پرشور بود. میتینگهای پر حرارتی هرگوشه براه بود و هرکس یک میکروفون گرفته بود دستش و داشت از یک چیزی حمایت میکرد. در این میان تیتیلاش و میتیلوش به گروهی پیوستند که حذف پوست هندوانه از سبد غذایی بزها را در دستور کار خود قرار داده بودند و خانم بزه هم دوستی را دید و فال قهوهای گرفت و به سخنرانیهای مختلف گوش کرد ببیند چیزی میفهمد یا نه، که دید نمیفهمد.
حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسمتان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرفاید.
اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دستتان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت میکنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانهی یکی از فامیلهایمان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم میکند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان میدهند. توی آن فیلم از شما بد میگفتند و میگفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور میگیرید میدهید به فقرا. بعد فقرا هم نمیتوانند کشاورزی کنند، زمینها را همینطوری لمیزرع رها میکنند و چون هوای آنجا مشت است، همینطوری گله به گله باقالی در آن زمینها در میآید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایهداری را دادهاید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایهداران را میدهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمیتوانند زمینهایشان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همانها. من آنجا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیلمان و به کل دم و دستگاهشان شاشیدم.
آقای ونزوئلا!
من میدانم که شما خیلی با آمریکا دشمناید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامهها در کنار آن مردیکهی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او میگویی:
«حالا با تو دست میدم ولی یک دهنی از تو ... کنم. میدم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته اینها را به اسپانیایی میگفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سهویروس روس! » و الی الخ.
آقای ونزوئلا!
هرکاری توی خانهات میکنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیسها و ماهوارهها برای من فرستادند که توی آنها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام میدادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بیپدرها هیچی تنشان نبود جز همان چیزهایی که ننهی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشمهایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زدهای به آنها و نیشتان هم تا بناگوش باز است.
آقای ونزوئلا!
در مورد بانکتان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری اینجا کارمند بانک کنی، من هم قول میدهم مال تمام خاندانمان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه میتوانی حقوقشان را با سیبزمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندانشان را با پیاز میدهند چه کم داری؟ اینجا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیبزمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفتخیز بودن، سیبزمینی خیز است. ما اینجا آنقدر سیبزمینی داریم که صبحها دست و صورتمان را هم با سیبزمینی میشوییم، با سیبزمینی مسواک میزنیم، گردو میشکنیم، جای پودر رختشویی میریزیم تو ماشین لباسشویی، باهاش کاردستی درست میکنیم، جای کرایه میدهیم دست راننده تاکسیها، جای اسباببازی میدهیم دست بچهها، جای تنبیه میدهیم دست اراذل و اوباش، استفادههای بهداشتی از آنها میکنیم، استفادههای غیربهداشتی میکنیم، جای تخم مرغ میگذاریم زیر مرغهای کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان میکاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیبزمینی زدم تمام دیشهای شرابخواران محلهمان را پیاده کردم. دوست داری؟
آقای ونزوئلا!
تو که هفتهای سه روز ایرانای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتینهایش را پایش کند. نمیدانی اینجا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تیشرتها که هیچ، روی شرتهایشان هم چاپ کردهاند. میگویند سوسیال میآورد. باور نمیکنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.
آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت میگویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیبزمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»
سلام محمدرضا جون
اگر از احوال اینجانب خواسته باشی، باید بگویم ملالی هست که بدجوری دارد با من ور میرود. لابد میخواهی بگویی من را نمیشناسی! نباید هم بشناسی. چون این تو بودی که مرا اغفال کردی، من که تو را اغفال نکردم. پس بگذار ماجرا را از اون اول برات بگم.
محمدرضا!
ماجرا برمیگردد به 15 سال پیش. دوم راهنمایی بودم. من داشتم به شدت فوتبال و هندبال بازی میکردم و سر کلاسها کاغذ تفی میکردم و به سقف میچسباندم که یکهو معلم انشایمان ما را ور داشت برد شیراز. نامرد ما را برد وسط باغ ارم. اردیبهشت هم بود. میفهمی که...؟ بهار بود و من هم حسابی داشتم مرد میشدم. یکدفعه معلم انشاء زد زیر آواز. من دقیقاً یادم نیست در آن لحظه داشتم چهکار میکردم ولی به گمانم یا داشتم با لوله خودکار ماش میزدم پس گردن یکی از بچهها یا داشتم ترتیب گلها را میدادم که یکهو یکی زد زیر آواز. چشمت روز بد نبیند محمدرضا. دستم شل شد. لوله ی خودکار از دستم افتاد. راه دماغم وا شد و بو رفت توش؛ بوی گلهای اردیبهشت، بوی باغ ارم، بوی شیراز، بوی بهارنارنج، بوی همهی این انحرافات... و من منحرف شدم به راه راست.
لابد میپرسی اینها به تو چه ربطی دارد؟
محمدرضا!
معلم انشاء بهار دلکش را میخواند! و شب هم در خوابگاه، یکی از نوارهای تو را گذاشت توی ضبط و صدایت با بوی گلها و همان چیزهای دیگر رفت توی مخم. باز هم میگویی به تو ربطی ندارد؟ من خراب شدم محمدرضا! تو مرا خراب کردی.
بگذریم. حالا چرا این حرفها را پیش کشیدهام. راستش را بخواهی چند روز پیش نامهای در مورد یک کتاب نوشتم که اگر نخواندهای حتماً بخوان، چون برای آیندهات خوب است. تو که به موسیقی علاقه داری، تو که ساز میسازی و ساز هم مینوازی، باید این کتاب را چند بار تهیه کنی و یک بار بخوانی. تازه بد نیست اگه حسین را هم میبینی بدهی او هم بخواند. شنیدم حسین و کیوان هم به ساز علاقه دارند.
محمدرضا جون!
موسیقی تأثیرات مخربی بر مغزت دارد. اگر تا الان نشده باشی، مطمئن باش که چنانچه به این کارهایت ادامه بدهی بزودی دیوانه میشوی. البته مرضهایی که در این کتاب برای سازنوازان و سازداران پیشبینی شده یک اسم هایی دارد خفن که با اجازه از خودش رفرنس میدهم:
در صفحهی 27 این کتاب ملوس، در باب آثار روانی موسیقی آمده است:
«از آنجا که موسیقی از راه احساسات صورت میگیرد و به مقتضای نوع خود درجهای از احساس و هیجان را برمیانگیزاند لذا جا دارد به آثار روانی موسیقی اشاره کنیم؛
1- بیماری مانی (نوعی جنون)
اهنگهای مهیج میتواند اعصاب را به قدری تحریک کند و نظام آنها را مختل نماید که انسان را دچار اغتشاشات و آشفتگیهای روانی نماید، و در نتیجه فعالیتهای بیموقع، خوشیهای ناگهانی، خندههای بیجا، پرگویی، ادای سخنان مسخره و هذیان آمیز و عصبانیت از انسان سر میزند و در ادامه ممکن است این حالت، او را به مرض مانی مبتلا کند.»
(حالا میفهمم دلیل اینکه وقتی میروی روی صحنه مدام هی وسط ساز زدن بقیه حرف میزنی چیست. گفتم یک مشکلی داری ها! اما بقیه میگفتن داری آواز میخونی! این کنسرت آخر هم که هی میرفتی بیرون و هی میآمدی روی صحنه به همین خاطر بود پس، به خاطر مانی بود! آخر مجلس هم طاقت نیاوردی و نشستی دوباره همون آهنگه رو خوندی که برای مرغِ دختر همسایتون، سحر گفتی. نکن!)
2- «خیالبافی (پارانویا)
بیماری دیگری که ممکن است بر استماع موسیقی مترتب شود بیماری خیالبافی است. شخص مبتلا به این بیماری ادعاهای بیمورد و خالی از حقیقت و پوچ و بیفایده مینماید و خود را از هر حیث و از هر لحاظ برتر و بلندمرتبهتر از دیگران میداند.
ویکتور هوگو میگوید: «علت این که ما از موسیقی خوشمان میآید این است که در عالم خیالها و رؤیاها فرو میرویم» و این ارمغان خوبی برای جامعه نخواهد داشت. زیرا دکتر فاربیرو میگوید: «قسمت عمدهی خودکشیها از خیالات است».
(خوب شد؟! فقط مونده بود ویکتور هوگو ضایعت کنه که کرد. عزیز من چرا هی میگی من شوالیهام، دکترا از انگلیس دارم، به من مجوز نمیدهند و از این حرفا؟ خب برو دکتر رواندرمانکننده! ممدجون ما یه همساده داشتیم از همین پارانویاها داشت رفت خارج خوب کردنش ها! تو هم که هی داری میری خارج، یه دکتر پارانویا هم برو ببین چی میگه.)
3- «تضاد روحی (سیکلوتمی)
ممکن است که انسان از شنیدن آهنگهای شورانگیز یا غم انگیز، مبتلا به بیماری تضاد روحی شود؛ زیرا در اثر این عمل، بر اعصاب سمپاتیک فشار وارد میشود، و اعصاب پاراسمپاتیک ناراحت میگردد، و در نتیجه یک انقلاب عصبی پدید میآید؛ زیرا اعصاب و روان در برابر دو حالت متضاد قرار گرفته و در نتیجه در فرد حالت متضاد روحی پدید میآید و آثار خود را ظاهر میسازد و لذا گاهی میخندد و ناگهان در حین خنده به گریه میافتد و باز بعد از مدتی حالت طرب و نشاط پیدا میکند و به شدت میخندد و طولی نمیکشد که متأثر و گریان میگردد. »
(محمدرضا شجریان!
من از تو شکایت میکنم. تو من را مریض کردهای. تو با آهنگهای شورانگیز و غمانگیزت بر اعصاب سمپاتیک من فشار وارد کردهای! من اعصاب سمپاتیکم را از تو میخواهم. میلیونها ایرانی که به آهنگهای تو گوش کردهاند همه، اعصاب سمپاتیکشان را از تو میخواهند. تازه! تو اعصاب پاراسمپاتیک ما را هم ناراحت کردهای. خدا ایشالا بیسمپاتیکات کنه! ایشالا پارا سمپاتیکات پاره بشه! ایشالا همچین حالت متضاد روحی در تو پدید بیاد که نتونی باقالی پاک کنی. چه برسه به ساز زدن.)
4- «هیجان
هیجان عبارتند از حالت آشفتگی، به هم خوردن تعادل، پاسخ شدید و ناموزون به محرک. امروزه در زندگی بشر از آنجا که هیجانها تأثیر فراوانی در رفتار، شخصیت و سلامت افراد دارد، مورد توجه ویژه روانشناسان قرار گرفتهاند.
هیجان موسیقی مستقل است و هیچگونه ارتباطی با اراده ندارد؛ زیرا نوسانات صوتی، پس ازآنکه مغز، کار خود را آغاز میکند همهی بدن ما را تحت تأثیر قرار میدهد. هیجان موسیقی ناهشیار است. (به نقل از مجله رنالیه، پاریس، 1397)
... روانشناسان معتقدند که امراضی از قبیل زخم معده، کمبود ویتامین، رماتیسم، بیماریهای اعصاب و روان، بیماری قند در مواردی و برخی امراض مهلک دیگر از هیجان و التهاب سرچشمه میگیرند، و موسیقی یکی از عوامل اصلی هیجان میباشد.»
محمدرضا شجریان!
دیگر کارت تمام است. ببین با جوان مردم چه کردهای! کاری که تو کردی از جنایت آمریکا در هیروشیما بدتر است. هولوکاست که وجود ندارد ولی اگر وجود داشت، کار تو از کار هیتلر با یهودیها بدتر بود! یکدفعه بمب میبستی به خودت میآمدی من را منفجر میکردی دیگر! چرا اینقدر زحمت کشیدی رفتی ساز و آواز تمرین کردی؟ من نمیدانم! من الان بعد 14 سال آشنایی و گوش دادن به نوسانات صوتی تو، هم کمبود ویتامین دارم هم زخم معده، خودت باید خرج دوا درمانم را بدهی. اصلن بیا من را ببر خارج درست کن بعد پس بیاور!
جناب آقای محسن پرویز!
معاون محترم فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
سلام علیکم
احتراماً به عرض میرساند در ایام بسیار شیطانی نوروز که حتی در بلاد کفر هم به رسمیت شناخته شده است، کتابی (البته بدون اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) به دستم رسید که توسط بنیاد فرهنگی و خیریهی نیمهی شعبان با عنوان «موسیقی از نظر علم و دین» منتشر شده است و به دور از انصاف دیدم شما را از محتوای نورانی آن آگاه نکنم. (البته بعید میدانم از چاپ آن آگاه نباشید.)
به هر حال از آنجا که امسال باید حسابی دور هم خوش بگذرانیم، خواستم شما را هم در این شادی شریک کنم تا بعدها جای شکوهای نباشد.
عرضم به حضورتان که این کتاب آرت محض است، جستار ناب است. از وقتی این کتاب را خواندهام، یک جورایی شدهام، خراب شدهام. حال حضرت عطار را دارم وقتی با آن پیر طریقت روبرو شد؛ حال حضرت مولانا را وقتی شمس را زیارت کرد و حال جناب ابن عربی وقتی به خدمت ابن رشد رسید. تمام روزهای نوروز این کتاب را گذاشته بودم روی سرم دور خانه میگشتم و ترانهی «بیا بپریم تو صندوق» را زمزمه میکردم. اجازه بدهید چند قطعهی ناب از این شاهکار را واو به واو نقل کنم تا بعد:
1ـ در صفحهی 21 این کتاب هلو، این راهنمای کائنات به سمت وصال آمده است:
«شیطانی است به نام قفندر، هرگاه چهل روز در منزل کسی ساز نواخته شود و مردان دیگر نیز بر او وارد شوند، شیطانی به نام قفندر هر عضوی از بدن خود را بر روی عضو مثل آن از بدن صاحبخانه میگذارد و بر بدن او نفس میدمد که به واسطهی آن غیرت مردانگی را از دست میدهد، به گونهای که اگر به ناموسش هم تجاوز شود به غیرتش بر نمیخورد و اهمیت نمیدهد»
جناب آقای پرویز!
ای حامی هنرمندان و فرهنگیان
نمیدانم چرا وقتی این جملات را خواندم به یاد استادان بزرگ موسیقی این مرز و بوم؛ ابوالحسن صبا، پرویز یاحقی، محمدرضا لطفی، فرهنگ شریف، محمدرضا شجریان، حسین علیزاده و ... افتادم. و نمیدانم چرا احساس کردم چاپ این جملات فرقی با بیناموسخواندن تمام اهالی موسیقی ندارد و نمیدانم چرا فکر کردم شما باید پاسخگوی این بیحرمتیها باشید. البته زود جواب خودم را گرفتم و فهمیدم این من هستم که بیشعورم و کنه ماجرا را خوب درک نکردهام.
جناب آقای پرویز!
بنده متأسفانه هشت سالی است که روح و جسم و خانهام را به وجود آلودهی ساز تار آلوده کردهام. در این مدت هر وقت ساز میزدم خیال میکردم کسی دارد با من شوخی دستی میکند اما از وقتی این جملات را خواندهام فهمیدم آن موجودی که موقع ساز زدن اعضایش را بر اعضایم میگذاشته همین قفندر نامرد بوده و داشته بیغیرتم میکرده. توبه کردم و فیالفور ساز و تمام ملزوماتش را در حیاط آتش زدم و باور کنید ظرف همین چند روز احساس خیلی بهتری دارم. یک جور احساس غیرتی خاص که هی دارد به من وارد میشود تند و تند.
2- در صفحه 22 و 23 این قاموس اکمل، این راه هدایت و ختم سفاهت آمده است:
«کسی که چهل روز در خانهاش ساز و تار و یا چیزهایی از آلات لهو و لعب از قبیل پیانو و شطرنج و امثال این ها را قرار دهد، گرفتار عذاب خداوند میشود، و اگر در آن مدت بمیرد فاسق و فاجر مرده و جایگاهش آتش دوزخ است و چه بد سرانجامی است.»
جناب آقای پرویز!
ای دکتر نویسنده!
ماجرای آن بیآبرویی جاهلانی که در آموزش و پرورش به ساحت پیامبر اکرم (ص) توهین کردند را یادتان میآید؟ مگر نه اینکه آنها هم قصد خدمت داشتند اما با بیشعوری و نادانی، ابزار تمسخر دین را فراهم آوردند و گزک به دست برخی دادند؟
آقای پرویز!
به خدا شرم میکنم و از محضر سلطان فقرا خجالت میکشم اما باورتان میشود که جملهی مذکور را نویسندهی کتاب به نقل از حضرت امام رضا (ع) آورده است؟ به خدا دیگر هر کسی میفهمد که این جمله از آن بزرگوار نیست. آخر در زمان ایشان پیانو و شطرنج کجا بوده؟ تار کجا بوده؟
جناب آقای پرویز!
وظیفهی شما چیست؟ پرسش من این است که آیا آن کارمندان باسواد و ارشادگر شما در ادارهی کتاب که کتابهای ادبی را 2 سال و 3 سال نگه میدارند و با یک نامهی اصلاحیهی حجیمتر از خود کتاب برمیگردانند، به هر مزخرفی که به ائمهاطهار (ع) نسبت داده شود مجوز میدهند؟ تا کی قرار است رمانهایی که به زور طی 3 سال، 1100 نسخه میفروشند، در محاق توقیف بمانند و آنوقت چنین کتابهایی در تیراژهای 5000 تا بدون مجوز و با پررویی تمام میان مردم توزیع شود.
اصلاً چرا من دارم جدی حرف میزنم؟
جناب آقای محسن پرویز!
ای نویسندهی متعهد
میدانم که در این روزها حسابی گرفتار هستید پس زیاد مزاحمتان نمیشوم، فقط با اجازهتان میخواهم این کتاب را کمکم (طوری که اهالی فاسق موسیقی یکهو چیز نشوند!) در این جا بازخوانی کنم تا هم سندی باشد بر حال و احوال فرهنگی این روزها و هم قدری دور هم ارشاد شویم.
پی نوشت:
راستی آقای پرویز عزیز
کتاب کودک «گرگ ها و آدم ها »که نشر شباویز منتشر کرده و در آن همه ی کاراکترها با آلت تناسلی های بزرگ مشغول کارهای قشنگی هستند را دیده اید؟
ندیده اید؟
از مسئول بازخوانی کتاب های کودک و نوجوان تان بپرسید و یا نگاهی به نقد کتاب ماه کودک و نوجوان شماره ی ۱۳۵ بر این کتاب بیاندازید. این کتاب حسابی به کودکان چیزهای ندیده را نشان می دهد.
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
همسایهی بالایی میآید با شوهرش پایین. نیمرو زدهاند برای صبحانه و من در فکر گلی هستم که دیشب در قفس پرپر شده است. گلی که نمیشناختمش اما ایمان دارم و روزی شهادت خواهم داد که سزاوار مرگی اینچنین نبوده است.
همسایهی بالایی پنج تا تخم مرغ رسمی زده توی ماهیتابه. تخم مرغ رسمی چیز خوبی است. من دلم میخواهد گریه کنم خب چرا نکنم؟
خوابم نمیبرد شبها. همهاش به خاطر کمبود گریه است. به خاطر این بهار نابهنگام است. به خاطر این همه داد بدون دادرس ... به خاطر گلهای از سرما کبود.
من شرمگینام. شرمگین خودم. شرمگین این واژهها. من شرمگین انسانام.
همسایهی بالایی می گوید:
چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند
خوابهای شکرین بهر تو دیده است بهار
جوابی ندارم. سیگاری روشن میکنم. دو روز میگذرد تا جواب او ، جواب این بهار نابهنگام، جواب خودم را پیدا کنم. مینشینم برای خودم روضه میخوانم با این جواب، و بهار را کفن میکنم با همهی آجیلها و ماچها و لبخندها و هفت سین و باران و عشقبازیهایش. بگذار این عید تلختر از گذشته باشد.
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نتافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک های يخ زده، آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگی در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود
اين زمان حال شما، حال من است
ای همه گل های از سرما کبود !
روزگاری، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصهی مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را
روزگاری، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالی مانده است
سينهی از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هايم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود... !
(فريدون مشيری)
فردا صبح که حالم خوب شد، فردا که همه چیز را فراموش میکنم، بیایید همه برویم اخراجیهای 2 را ببینیم.
درس هفته:
بیشتر پسرهای اهل هنری که من میشناسم، وقتی میگویند زن و مرد باید حقوق برابر داشته باشند و در زندگی با هم کار کنند و از این حرفها، منظورشان این است که در راستای تقویت بنیانهای اقتصادی خانواده، زن باید علاوه بر کارهای خانه، پول هم دربیاورد. همچنین در راستای تحکیم روابط عاطفی با بقیهی مردها مثل سگ باشد و گذشته از اینها، در راستای راستاییِ راست، خیلی زیاد به شوهرش هم افتخار کند. در واقع اگر راستش را بخواهید، ماجرا از این قرار است؛ گشادی مفرط دیگر زده است این جماعت را مصدوم کرده و بدین جهت، کارشان بیخ پیدا کرده است. ( بیخ خیلی چیز بدی است، خدا نکند کسی بیخ بگیرد. من خودم یک بار بیخ گرفتم، آقا... )
البته این فرزندان ذکور ابوالبشر، آرزویشان را به گور میبرند چون امروزه پیدا کردن دختری که برای یک هفته خواستههای ثابتی داشته باشد هم کار حضرت فیل است چه برسد به این که بخواهی برای بیست، سی سال روی کسی به عنوان یک کلفتِ شاغلِ باوفا حساب باز کنی. نتیجهی درس این هفتهمان این است که زن تو همانقدر زن خواهد بود که تو مَردی! این عبارت را به این شکل هم روایت کردهاند: «هرچه قدر مرد باشی، زنت هم همانقدر زن است!» پس این آقایان یا باید حالی به روحیات و ویژگیهای تحتانی خود بدهند، یا بروند زعفرانیه و در اولین گام، ابتدا پدرزنشان را پیدا کنند، یا اینکه همینطوری ادامه بدهند ببینیم دست روزگار با آنها چه میکند، چون برای رفاه حال این ابوالبشرها، ضربالمثلی وجود دارد که میگوید: «مرغ کون(کان)گشاد، تخم بزرگ میگذارد.»
ادامهی چیز...مطلب:
برگردیم سراغ شبنم و سحر. گفتم که گردو را گذاشتم وسط پیشانی شبنم که با لبهای گلبهایش داشت میگفت واج! و سحر هم انگشتان استخوانی و تکیدهاش را دراز کرده بود که گردو بگیرد اما من که از دیشب چیزی نخورده بودم، همهی این وسوسهها را نادیده گرفتم و چکش را کوبیدم وسط پیشانی شبنم. گردو از هم گسست (یعنی پُکید) و دل و رودهاش ریخت روی لبها و صورت شبنم...
از دیدن این صحنه دلم گرفت. هیچکس حق ندارد با چکش بزند وسط لبهایی که میگویند واج. عقوبت دارد. ممکن است بیخ بگیرد!
تمام غصههای عالم سر دلم هوار شد. گردو به شدت مورد هجوم تهاجم فرهنگی قرار گرفته بود و با ضربهی من، یک دو جین کرم فاسد بیناموس ریختند روی لبهای شبنم و دست سحر. از خودم بدم آمد، از اینکه اینقدر به حقوق زنان بیاهمیت بودم، دچار افسردگی شدم. دلم میخواست بابت کارم شیرین عبادی میآمد و با بیل میزد توی چشمم؛ یا شبکهی بی.بی.سی فارسی عکسم را در حالت چمباتمه نشان دهد که دارم با حقوق زنان چهکار میکنم؛ دوست داشتم شبنم و سحر توی روزنامه نبودند و میتوانستند حقشان را از مردی که حقوقشان را نادیده گرفته بگیرند. آه... دلم خیلی چیزها میخواست. دلم واج میخواست، یک صبحانهی مفصل میخواست. اما اشتها نداشتم. شاید بیخ گرفته بودم.
چند شب پیش مراسم اسکار را دیدم و بیش از پیش مطمئن شدم که آمریکا رؤیای بازنیافتهی نسل تازهی علاقهمند به هنر در ایران است. (مدتهاست که شرم میکنم کلمهی روشنفکر را به کار ببرم. روشنفکری در ایران مثل مفاهیمی چون گلریزان، یوزپلنگ ایرانی و آزادی بیان! منقرض شده است) چرا که این همه سال کسی خبری از سوسن تسلیمی که در اروپا نامی شده نمیپرسد اما عکسهای راحت!! گلشیفته فراهانی را مش قنبر هم زده به در دکانش. (افسوس بر این گورستان فرهنگی که بازیگری مثل گلشیفته فراهانی را فراری میدهد) رضا قاسمی مثل موجی آمد و فراموش شد اما بسیاری از ما آثار ضعیفترین نویسندگان امریکایی را همزمان با 3 ترجمه وارد بازار میکنیم.
بگذریم. شوی مسخرهای بود مثل همیشه. امسال جیگرهای امریکایی میل هندیشان زده بود بالا و جایزهها را به هندیهایی دادند که همواره در فیلمهایشان با تیپهای خرخوان و ملنگ معرفی میکنند. مد امسال بود. مثل سال گذشته که مد عرب-آفریقاییها بود. فرهنگ سرمایهداری لوس و مصرفگرایی که یکی به نعل میزند و یکی به میخ. کاندیدهای مستند را دیدید؟ فقط فیلم هرتزوگ کمی متفاوت به نظر میرسید. باز هم همان ترحمهای احمقانهی سرمایهداری که اگر نیچه زنده بود به فحش ناموس میکشیدشان. جالب اینجاست که هندیها دیشب به این جوایز افتخار کردهاند؛ نمیدانم به افتادن آن بچه در گودال کثافت افتخار کردند یا اینکه جامعهشان را در یک فیلم به یک مشت وحشی آدمکش بچهباز و... محدود کردهاند? من طرفدار تئوری سانسور نیستم و حرف حسابم این است که هالیوودی ها هروقت یادگرفتند جلوی امیر کوستوریتسا ادب به خرج بدهند و تواضع کنند بیایند در مورد فقر و فلاکت هندیها فیلم بسازند! هومن اینها را بهتر از من میداند. من فقط میدانم که آمریکاییها بدجوری کارشان را بلدند. نوش جانشان.
از دیشب تنها یک تصویر بارز در ذهنم مانده؛ نمیدانستم جری لوییس زنده است
میخواهم برای کسی بنویسم که شاید سه سال است هر روز با هم حرف میزنیم، مزخرف میگوییم، گلایه و مرافه میکنیم، توی سر و کلهی هم میزنیم ولی باز وقتی حرف دوریاش میشود، دلتنگ میشوم و به این فکر میکنم که روزهایی که در ایران نیست را چگونه بگذرانم. کسی که یگانه دوست این سالهای اخیر بوده است و همراه. کم و بیش در نوشتههایم بوده، دوستان و فضاهای مجازی خوب و آبرومندی را معرفی کرده و بیشتر وقتها که میخواستم، حضور داشته است. این که چرا امروز اینها را مینویسم شاید یک دلیلاش مسافرت کوتاه او به هند باشد، شاید هم حرفهای کمگفتهای ست که ما ایرانیها کمتر عادت داریم به عزیزانمان بگوییم؛ بیخجالت یا هرچی.
وقتی کسی را دوست میداری، احساس بودنات اوج میگیرد، خرکیف میشوی؛ دوست داری بروی زیر باران بشاشی؛ روی علفها غلت بزنی؛ دستت را توی کیسهی برنج فرو کنی؛ از درخت گردو بالا بروی؛ سوپت را هورت بکشی؛ بگذاری یک حس باحال تو را فرا بگیرد؛ بزغالهای را بغل کنی و بزنی زیر آواز و بگویی:
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
این یادداشت چیز خاصی برای کسی ندارد. هومن را دوست میدارم و برایش سفری پرازبرکت از او آرزو میکنم. تا برگردد و دوباره خدمتاش برسم!
مانده بر دوراهی پرواز و سینهخیز
آواز رهایی بر لب و
دشنهی سکوتی بر کف
در رقص راهبانهی تدبیر و انزوا
میسوزد و کلام سرانجام میخواند
چشمان آبله راه به جایی نمیبرند
دروغ نشانهها بیداد میکند
پرنده!
اگرچه در این نقاشی باشکوه حقیقت
من و تو
ما
نقاط طلایی این ترکیب بیتعادل ایم
ناامید
نه، باش
برای رهایی
شمارش معکوس آغاز میشود
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
این روزها سرو ته همهچیز سوراخ است. این نکته را به تازگی دانشمندان دریافتهاند؛ من هم از هومن[1]، هومن هم از دانشمندان. آخر هومن با دانشمندان زیادی برخورد دارد. به خصوص وقتی به هند میرود که دیگر نگو؛ زرت و زرت با دانشمندان برخورد دارد. بله، عرض میکردم ثابت شده است که سر و ته همهچیز این دنیا سوراخ است. حتی چند وقت پیش برو بچههای فیزیک کوانتوم به سرکردگی حسین نوروزی که هیچ ربطی به این ماجرا ندارند هم اعلام کردند که سر و ته پروتونها، نوترونها، قورباغهها، کپکها و خیلی «ها» های دیگر هم سوراخ است.
حالا تقصیر کیست؟ هومن میگوید عمر زیادی جهان. ولی اگر از من بپرسید، میگویم تقصیر ابوالبشر است. ابوالبشر کیست؟ به! من فکر میکردم فقط هومن و علی خنگ هستند.
بابا جان، هر کدام از ما به تنهایی یک ابوالبشر بالقوه هستیم. باور کن. یک ابوالبشر درسته هستیم. و اگر همه ابوالبشرها همانطور که با گاوها و گوسفندها و سگها و گربهها برخورد میکنند، با خودشان هم به همان شکل تا میکردند، هیچوقت اوضاع اینگونه سوراخ نبود. چهطور؟
مثلاً شما هیچوقت ندیده یا نشنیدهاید که یک نفر بنشیند روی سینه یک بز و با مشت بزند فک بز را پیاده کند یا نشنیدهاید که کسی به یک گاو دروغ بگوید و جنسی را به سه برابر قیمت به او بیاندازد. این موضوع در موارد تأثیرگذارتر نیز جلوه میکند. مثلاً هیچجای خرنامهها یا جامعالتواریخ گوسفندان نوشته نشده است که یک یابوی ... خلی یک بمب بیاندازد روی یک طویله و 2 میلیون خر و گوسفند را یکجا بکشد. ولی در هیروشیما توسط ابوالبشر علیه ابوالبشر این اتفاق افتاد. جایی در فرهنگ شفاهی قورباغهها حتی از نوع زگیلدارش نوشته نشده که یک قورباغه، حتی از گونهی قورباغههای منچستر که به شدت میخارند، به جفتش خیانت کرده باشد. اما این مهم به دست صدها باکره و بیکره قرشمال امروزی در اقصی نقاط جهان علیه ابوالبشرها به انجام رسیده و میرسد. برای همین گفتم اگر آدمها همانطور که با گاوها و گوسفندها و سگها و گربهها برخورد میکنند، با خودشان هم به همان شکل تا میکردند، هیچوقت اوضاع اینگونه سوراخ نبود. حالا بگویید چرا معتقدم سر و ته دنیا سوراخ است. چیزی نگویید. باشد؟ آفرین.
[1] - هومن را اگر نمیشناسید برایتان خیلی متأسفم.
انسانها دو دستهاند؛ بیدماغ و دماغدار. اگرچه عدهای بر این باوراند که دسته سومی هم وجود دارد و دلیلشان هم دماغهای مینیاتوری بعد از عمل برخی انسانهاست، اما بنده قبول ندارم. چرا؟ چون بنا بر قاعده فلسفی ابن سینا، وقتی یک انسان میمیرد بدان معناست که نوع «انسان» فانی است، بنابراین در مورد بحث ما، یا چیزی آن وسط (منظورم وسط دو چشم است!) وجود دارد یا وجود ندارد. اگر وجود ندارد، که طرف جزو دسته بیدماغهاست، اگر هم وجود دارد، به اندازهاش ربطی ندارد، حتی اگر به اندازه یک هسته خرما هم باشد، باز هم باید طرف را جزو دسته دماغدارها به حساب آورد. حالا این همه صغری کبری چیدم که چی؟ یک دقیقه دندان روی جگر بگذارید الان میگویم.
دماغ ارتباط مستقیمی با دستمال دارد. این ارتباط مثل رابطه انگشت شست و پنیر است، مثل روابط میان کانگورو و بچهاش و شبیه رابطه میان اسبها و کشور پرو (لازم به تذکر است که اسبها همیشه میروند در پرو جفتگیری میکنند. در این مورد در کتاب «اسبنامه پرو» کلی حرف زدهام.) ما همانطور که لوله بخاریها، راهآب ظرفشویی و چاه توالت را با سیخ، اسید و یا نامه فدایت شوم به آشغالها باز و تمیز میکنیم، باید داخل دماغمان را هم تمییز کنیم. از چی استفاده میکنیم؟ آفرین؛ دستمال.
این دستمال در فرهنگ ما نقش بسیار مهمی بازی میکند. در مورد کاربردهای دستمال، به خصوص در رابطه با پیشرفت اجتماعی و رسیدن به جاهای مهم و زدن مخ احمقهایی که دوست دارند مدام ازشان تعریف شود، به تفصیل در کتاب «دستمالنامه» سخن گفتهام. به جان هومن، یک کلمه از آن حرفها را از خودم در نیاوردهام، همهاش را از دیگران درآوردهام. (هومن را اگر نمیشناسید به یادداشت «سیبزمینی آجین» مراجعه فرمایید.)
اما در مورد کاربرد دستمال برای تمییز کردن دماغ باید عرض کنم که در زمانهای قدیم، هرکسی دستمال خودش را داشت. مثلاً در نمایشنامه اتللو، آن مردیکه حسود (یاگو) که زنش با بقیه میپرید و به او دست نمیداد، رفت و به خاطر کِرمی که در وجودش مستور بود، دستمال دزدمونا را کش رفت و به اتللو گفت:
- دوستدخترت با کاسیو تیک میزنه، عنتر! این دستمالو زیر درخت آلبالویِ خونه کاسیو اینا پیدا کردم، خاک بر سرت!
اتللو که بسیار مرد باغیرت و مشروفی (با شرف) بود، با دیدن دستمال دزدمونا در دستان یاگو، از خشم و غیرت خون به چهره دواند و گفت:
- مادرشو... چیز... یعنی به عزاش میشونم! با دوست دختر من! اصلاً مادر جفتشونو...!
(لازم به توضیح است که در آن زمان به دلیل نبودن امکانات و نیز به خاطر اینکه انسانها فاقد عمه بودند، از مادرها انتقام گرفته میشد.)
خلاصه اتللو رفت درِ خانه دزدمونا اینا و عربده کشان گفت:
- آهای... بیوفا... دیگه دوستم نداری؟
دزدمونا هم سراسیمه و جارو به دست دوید توی مهتابی و گفت:
- همهچیم یار همهچیم یار
همهچیم یار یار کلاغا میگن غار غار
شَپَلی هَپَل هول
اتللو که تا به حال دزدمونا را بدون آرایش و در حال کارِ خانه ندیده بود گفت:
- گمشو ایکبیری! برو بگو اون زنیکه لکاته بیاد ببینم!
دزدمونا که تازه آهنگ «اسبها میروند در پرو جفتگیری کنند» را آماده خواندن کرده بود، خیلی از این حرف آقا ناراحت شد و دست به کمر گفت:
- خانوم کیه؟ مگه کوری؟ خودمم!
بله، اینطوری شد که دعوا بالا گرفت و وقتی اتللو از دزدمونا خواست که دستمال یادگاریاش را نشان بدهد، او هرچه گشت دستمال را نیافت و اتللو مطمئن شد که به او خیانت شده و به همین خاطر برای رهایی از این ننگ، رفت به شهر و یکی از نیروهای فعال طرح امنیت اجتماعی دستمالداران شد.
اما این داستان را از آن جهت گفتم تا ارزش و اعتبار دستمال را در زمانهای قدیم یادآور شوم. امروزه متأسفانه استفاده از دستمال کاغذی باعث شده که دیگر کسی به دستمالهای گلدوزی شده اهمیتی ندهد. همه با دستمال کاغذی کارشان را راه میاندازند. مدتهاست که دماغهای نسل جدید، با دستمال پارچهای خوش عطری تمییز نشدهاند، مدتهاست که دیگر اسبها نمیروند در پرو جفتگیری کنند و مدتهاست که هومن به هند نرفته است.
آه... که آدمیزاد چهقدر سگجونه. (اتللو)
اگر مرد هستید، هیچوقت خودتان را برای یک زن نکشید. اگر هم زن هستید که خوب، جای نگرانی نیست؛ هیچ زنی نمیتواند اینقدر احمق باشد که خودش را به خاطر یک مرد بکشد. زنها اصولاً در دو موقعیت ممکن است دست به خودکشی بزنند؛ افسردگی پیش از ازدواج و افسردگی بعد از ازدواج که هیچکدام ربطی به مردها ندارد. اما وضع مردها کمی نگرانکننده است. طبق آخرین آماری که همین الان در وزارت ارشاد در حال بازنویسی شدن است، در هر ثانیه، چند مرد خودشان را سر به نیست میکنند. این در حالی است که زنها خیلی از این بابت ناراحتاند؛ غصه میخورند و اگر قربانی را از فاصله خیلی خیلی نزدیک دیده باشند و تجربهای، چیزی با او داشته باشند، چند روزی چیزی نمیخرند جز لوازم آرایشی و پیرایشی.
یک روز داشتم از کنار یک ساختمان رد میشدم و خانمی را دیدم که به بالای ساختمانی نگاه میکرد و هی جیغ میکشید. پالتوی نیمتنهای خاکستری به تن کرده بود و چکمههایی با پاشنه باریک و بلند به پا داشت و این دو را تا آنجا که میشد دید، جین مشکی خوبی به هم وصل کرده بود. البته شلوار جین از پایین و بالا به جاهای دیگری میرفت که بماند. طفلکی آنقدر سرش را بالا گرفته بود که روسریاش روی یقه خزمال پالتواش افتاده بود. اطراف را نگاه کردم ببینم کسی هست؟، دیدم نیست. البته جز دو نفر که داشتند گونیهای سیبزمینی را خالی میکردند توی پیادهرو. رد نگاه و جیغهای دختر را گرفتم و به پسر جوانی رسیدم که لبه پشتبام نشسته بود و قصد پلیدی داشت. در همان نگاه نخست فهمیدم که میخواهد چهکار کند؛ بله، آن جوان ابله میخواست بپرد، و از قرار معلوم هم میخواست بپرد پایین روی خانم. ای داد، وا مصیبتا، حالا چهکار کنم؟ دختر را نجات بدهم یا بروم سر قرارم با هومن؟ (هومن خیلی آدم مهمی است، شما نمیدانید. همینقدر بدانید که اگر هومن نباشد، جهان چند سال زودتر از موعد مقرر مضمحل میشود. دلایلی علمی برای این گفتهام دارم که در کتاب «هومننامه» به آنها اشاره کردهام.)
تصمیمم را گرفتم و رفتم جلو. البته قبل از آن به خودم گفتم که ای کاش صبح صورتم را اصلاح کرده بودم، نیمتنه پشم شترام را پوشیده بودم و دماغم را عمل کرده بودم. به هر حال با تمام بضاعت موجودم جلو رفتم و هیجان زده گفتم:
- چیزی شده خانوم؟
دختر در یک نگاه، اول از همه به تبخال روی دماغم نگاه کرد، لبهایش را جمع کرد و گفت:
- آره...
مانده بودم که چه بگویم. آخر این سؤال بود؟ نامرد دستکم نکرد سرش را روی شانهام بگذارد و گریه کند. دوباره به پسرک نگاه کردم. بسته سیگاری از داخل کولهاش درآورد و یکی روشن کرد. دختر رو به او داد زد:
- باور کن من با مهرداد تیک نمیزنم!
عجب! پس قضیه به تیک و ماتیک مربوط میشود. بیاختیار گفتم:
- خاک بر سرت!
دختر با حالتی که انگار خرچسونه (خرچسانه) دیده، صورتش را مچاله کرد و گفت:
- چی گفتی؟
بدون معطلی سرم را به سمت پشتبام گرفتم و گفتم:
- خاک بر سرت دوست عزیز! نکن این کار رو!
و با دست به دختر اشاره کردم. خودم هم نمیدانستم دارم چه غلطی میکنم. رو به دختر کردم و گفتم:
- من همه تلاشم رو کردم، متأسفم. فایدهای نداره. باید شما را نجات بدم.
دختر دوباره رو به پسر کرد و گفت:
- لوس نشو دیگه! دیروز شارژ نداشتم موبایلم قطع شد. نپیچوندمت به خدا. میخوای بریم از نازی بپرس. تا 11 با اون و بهداد بودم. صدای مَرده هم که شنیدی، صدای بهداد بود. میخوای زنگ بزن بپرس.
دستهایم را جلوی دهانم گرفتم و ها کردم؛ بدک نبود. البته با روزهایی که ادکلن میخوردم فاصله زیادی داشت. یک قدم جلوتر رفتم و سعی کردم تمام کمالاتم را در پنج ثانیه آتشین ابراز کنم:
- حیف از تو ای مهتاب شهریور که ناچار، باید بر این ویرانه محزون بتابی..
دختر طوری که خرچسونه مذکور نشسته باشد کنج لبش، باز عقب رفت و گفت:
- چه ربطی داشت؟ خواستی بگی شعر بارتئه؟ این شعر رو اخوان ثالث در کتاب زمستان، در وصف فضای اجتماعی، سیاسی شهرش در دهه 30 و 40 گفته، چرا یه چیزی رو همینطوری بلغور میکنی. بکش کنار ببینم...
وای... باورم نمیشد. اخوان ثالث را میشناخت. از فضای دهه 30 و 40 اطلاع داشت. شعر میخواند. به جز فمیمه رحیمی، م. مؤدبپور و زویا پیرزاد(البته این آخری خیلی با آن دو تا فرق دارد اما خوب دیگر، دخترهای امروزی همینها را معمولاً میشناسند. دلایل این حرف ضددخترانهام را هم در «هومننامه» گفتهام)، اخوان ثالث را هم میشناخت. خدای من، خدای من، خدای من. نکن با من اینطوری!
خودم را جمع و جور کردم. زدم به هدف. باید ادامه میدادم. برای همین، نه تنها کنار نکشیدم، بلکه تصمیم گرفتم از حیثیت ادبیام دفاع کنم.
- ببینید خانم، بهتون نمیاد که آدم بامطالعهای باشین، اما...
حرفم را قطع کرد و دست به کمر زد و گفت:
- چهطور؟ چون یه عینک نمره 10 نمیزنم؟ یا چون کیفم رو مثل اوسکل ها زیر بغلم نمیگیرم؟
اشتباه نمیکردم. منظورش من بودم. داشت مسخرهام میکرد. باید به خاطر هومن هم که شده کاری میکردم. آخر هومن به من افتخار میکند. من اجازه نمیدهم کسی موضوع مورد افتخار هومن را به گند بکشند. دلیل مخالفتم با حملات تروریستی اخیر در هند هم همین است؛ آخر هومن خیلی هند را دوست دارد، به آن افتخار میکند و اوقات فراغتش را با حمایت از هند سپری میکند. فقط به خاطر هومن گفتم:
- سوء تفاهم شد خانم. من قصد بدی نداشتم...
و برای برطرف کردن سوءتفاهم، دستم را بردم جلو که هرگونه سوء تفاهمی را نیست و نابود کنم. اما دختر که انگار قصد نداشت توهم آن خرچسونه(خرچسانه) لعنتی را از ذهنش دور کند، با فیشی (یک جور صدا به علامت انزجار) یک قدم دیگر به عقب رفت.
- دستتو بکش. عجبا!
باز هم گند زده بودم. حالا بیا و ثابت کن که من در این بیست و هشت سال زندگی، به تنها موجود ماده نامحرمی که دست زدهام، پشههای بیناموس مهرشهر بودهاند. مگر خانم باور میکند؟! هومن هم که نیست شهادت بدهد. اصلاً این هومن درست سر بزنگاه که باید باشد، نیست. مثلاً پارسال تابستان که رفتم بالای درخت گردو تا گربه ترسیده و زخمیای را که گیر افتاده بود، پایین بیاورم و دختر 200 کیلویی همسایهمان فکر کرده بود برای دید زدن لباسهای روی بنداش رفتهام آن بالا، و به همینخاطر به اتفاق برادرهایش من را پایین کشیدند و حسابی کتک زدند، هومن نبود که شهادت بدهد؛ چرا؟ چون آقا رفته بود هند. یعنی میان دو موضوع موجب افتخارش، هند را انتخاب کرده بود. بگذریم.
دستم را انداختم و گفتم:
- اصلاً چهطوره همه اختلافات رو کنار بذاریم و بریم یه چیزی بخوریم. راستش من به این تئوری شما درباره اتمسفرِ پولیتیکالِ موجود در استراکچر شعر اخوان خیلی علاقمند شدم. راستش شما خیلی زیبایین... دلتون میخواد کمی قدم بزنیم؟... شما به نشانهها اعتقاد دارین؟...
خوب فکر کردم. جمله دیگری به یادم نیامد. توی فیلمهایی که دیده بودم معمولاً همین جملات را میگفتند. حالا باید منتظر جواب میماندم. دختر انگار یک شترمرغِ نگران را با لباس کاراته دیده باشد، لبخند ملیحی زد و گفت:
- چه رویی داری...
ادبیات دیناش را به من ادا کرده بود. سرم را بالا کردم و دیدم جوانک دارد با موبایل حرف میزند. از حرفهایش اینطور پیدا بود که دارد سعی میکند به مادرش بفهماند که میخواهد خودکشی کند و مادرش بیتوجه، اصرار دارد که او سر راه خانه 2 کیلو شلغم بخرد.
هردو سرمان را در یک لحظه پایین آوردیم و چشم در چشم شدیم. لحظه حساسی است این ماجرای چشم در چشم. هیچوقت اولین باری را که با هومن چشم در چشم شدم فراموش نمیکنم؛ تا سه روز اسهال بودم. دختر ناخودآگاه روسریش را جلو کشید و گفت:
- چه کارهای؟
از هولام گفتم:
- با هومن قرار دارم.
- خیلی مسخرهای. کلاً چهکارهای؟
یک مقدار فکر کردن کافی بود. داشت شغلم را میپرسید. اما برای جواب دادن زمان زیادی لازم داشتم. من چهکارهام؟ و ذهن لاابالیم ماجرا را به آنجا کشاند که اگر کارت ویزیت برای خودم چاپ کرده بودم یا لااقل پیشنهاد حسین را برای تصدی وزارت کشور قبول میکردم، میدانستم چهکارهام.
هنوز داشتم به شغلم فکر میکردم که گفت:
- دزد که نیستی؟!
- دستت درد نکنه! نه بابا. تو کار فرهنگام.
و چند قدمی بیشتر از صحنه خودکشی دور شدیم و از کنار گونیهای سیبزمینی جلوی سبزیفروشی گذشتیم. صدای گریه پسر را میشنیدم که داشت میزارید و به ارواح تنی چند از خویشاوندانشان قسم میخورد که دیشب با شیشه آب نخورده اما گویا مادرش باور نمیکرد.
- خوب، کجا بریم؟
این را که پرسید، عقربههای کافیشاپ یاب من چهارچنگولی رفتند روی کافه هنر. چون فقط آنجا را بلدم و توالتهای دانشگاه هنرهای زیبا را. اما برای اولین بار، قبل از حرف زدن کمی فکر کردم و یادم آمد که آنجا میعادگاه من و هومن است. برای اینکه کمی فرصت فکر کردن داشته باشم گفتم:
- این بنده خدا چی؟ کار دست خودش نده؟!
- نه، عادت داره. الان میاد پایین، 50 بار تا شب زنگ میزنه.
- بریم خانه هنرمندان. چهطوره؟
هنوز جواب نداده بود که یک ماشین نقرهای با سقف و درهای ناجور، جلوی پایمان ترمز کرد. یک کوه گوشتی رنگشده سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت:
- کدوم گوری هستی؟ مگه قرار نداریم با پگی؟ دو ساعته با آرمین الاف(علاف)ان... موبایلت چرا خاموشه؟
پدرسگ در یک نفس به اندازه هیکلش سؤال پرسید. دختر هم کوبید توی پیشونیش و گفت:
- از دست این...
و به بالای ساختمان اشاره کرد. و بیحرفی رفت و توی ماشین نشست.
پسرِ پشت فرمان هم یک و دو کرد و در انتهای غبارآلود جاده، جایی که تباهی به تنهایی، تهاجم فرهنگی به مرزهای فرهنگی و کلاغه به خانهاش میرسد، گم شد.
صدای مهیبی من را به خودم آورد. نه، صدای هومن نبود. دختر اشتباه کرده بود. پسرک میخواست خودش را بکشد و همین کار را هم کرد. البته بیشتر خودش را سیبزمینی آجین کرد، چون صاف افتاد وسط گونیهای سیب زمینی. خوب از کجا میشد فهمید که خودش را پرت میکند. این روزها اتفاقات عجیب زیاد رخ میدهد. مثلاٌ همین الان، من بعد از 10 روز آمدهام تهران و دارم میروم هومن را ببینم.
راستی میدانستید که وقتی اینجا در نیمکره شمالی تابستان است، در نیمکره جنوبی زمستان است اما ماه و فصل یک اسم دارد؟ بله، مطمئن بودم که میدانستید. فکراش را بکنید، مثلاً وقتی یک آدم خوشحال استرالیایی صبح یک روز زمستان با زیرپیراهن از خانه بیرون میآید، دستهایش را باز میکند و میگوید:« اُه، چه صبح زمستانی گرمی!»
یک روز...
پی نوشت ها:
When I born, I Black
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black.
And you White fella,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray
And you calling me colored??
آیا ابتدا چیزها را باور میکنیم، سپس در موردشان حرف میزنیم؟ یا نخست سر زبانمان میآیند، آنوقت باورشان میکنیم؟ آیا چیزی میشویم و به چیزی باور پیدا میکنیم، و آنگاه در موردش داد سخن میدهیم؟ یا ابتدا در مورد آن چیز حرف میزنیم، و بعد با آن مواجه شده و باورش میکنیم؟ برای نمونه، آیا ابتدا به خدا ایمان میآوریم، بعد نامش را به زبان میآوریم؟ یا ابتدا در موردش حرف میزنیم و بعد به او ایمان میآوریم؟ ابتدا دروغ میگوییم، بعد یک دروغگوی تمام عیار میشویم؟ یا نخست آدم دروغگویی میشویم، بعد شروع میکنیم به خالیبستن؟ عاشق «میشویم» و بعد به کسی دل میبازیم؟ یا مهر کسی به دلمان مینشیند، آنوقت «عاشق» میشویم؟
(امروز بازی استقلال و پرسپولیس است و من دارم به پاسخ این پرسشها فکر میکنم و به این نکته مهم که؛ آیا علی کریمی، برای زدن پوز علی دایی هم که شده، فردا گل میزند یا نه؟ اگر نمیزند چهطور؟ و اگر بزند چه میشود؟ اگر نزند، علی دایی پر رو میشود و دل میلیونها پرسپولیسی میشکند و اگر بزند، میلیونها استقلالی میرنجند. علی کریمی باید چهکار کند؟ چرا هیچوقت کسی تکلیف آدم را درست روشن نمیکند که بداند باید چهکار کند؟ چرا امشب کسی در این مورد با علی کریمی حرف نمیزند؟)
ظریفی گفت: «پاسخ این پرسشها که خیلی ساده است. یک کم فلسفه بخوان آقاجان! انسان تا به چیزی باور نداشته باشد که حرفش را به میان نمیآورد. آدم ابتدا خائن میشود، بعد خیانت میکند. مگر آدمی که هنوز به دروغ ایمان ندارد، میتواند دروغ بگوید؟»
آنگاه زیدی برخاست و گفت:« من قبول ندارم! این همه آدم دارند دم از مهر میزنند، لابد همهشان مهرباناند؟ پس چرا اینطور به جان هم افتادهاند؟ یا این همه آدم دارند بیوقفه و مدام دروغ میگویند، پس چرا هیچکس در هیچکجا اعتراف نمیکند که به دروغ ایمان دارد و باید دروغ گفت؟»
(من در این لحظات نشسته بودم و در حالیکه از سرِ اندیشه، دست به چانه میمالیدم، ظریف و زید را خاموش، نگاه میکردم.)
زید ادامه داد: « این همه خائن وجود دارد. اما کدام خائن متعادلی را دیدهای که بگوید خیانت خوب است؟ یا بر عکس، این همه آدم دارند همدیگر را سرکیسه میکنند، پس چرا یکیشان نمیآید کتابی در ستایش دزدی بنویسد که لااقل دلمان کمی خنک شود و بدانیم در دنیا کسانی هستند که عمیقاً به دزدی اعتقاد دارند و برای همین دزدی میکنند؟»
ظریف کمی سکوت کرد و گفت:« یعنی شما میخواهی بگویی آدم ابتدا دزدی میکند و بعد دزد میشود؟ اول خیانت میکند، بعد خائن میشود؟ ابتدا دروغ میگوید بعد دروغگو میشود؟»
زید با تردیدی دیدنی که در صدایش موج میزد گفت:« نه!»
ظریف گفت: «پس چی؟»
در این لحظه من بلند شدم و گفتم: چرا هر دوتایتان خفه نمیشوید؟ اینها پرسشهای من است. شما بروید به پرسشهای خودتان جواب بدهید. هر کس باید به پرسشهای خودش جواب بدهد. حتی برای پرسشهای مشترک هم باید پاسخهای خودتان را پیدا کنید، پاسخهای خودتان را خلق کنید. بیایید همه برویم بکپیم.
و سه تایی در تخت یک نفره خوابیدیم و من به این فکر کردم که آدم ابتدا دیوانه میشود، بعد خودش را سه نفر میبیند؟، یا اول به سه قسمت تقسیم میشود، و بعد دیوانه میشود؟
***
دلم برای زمستان تنگ شده است. میخواهم درخت باشم.
جمعه 12 مهرماه
5 صبح
همه ما کم و بیش حیوانات صداداری هستیم، بیحرف پیش، و بیوقفه دست به کار مصرف جان و تن خویش. امکان دارد نازکطبعی بگوید:«ای آقا! شما خودت را حیوان میدانی، به خودت مربوط است، دیگر چرا پا توی کفش بقیه میکنی؟ ما شعور داریم! حیوان که شعور ندارد، حرف نمیزند، عاشق نمیشود...» بنده هم در پاسخ این لطیف خوش غیرت خواهم گفت:«بخواب عزیزم! درست است که ما شعور داریم، حرف میزنیم، و یا به گفته شما عاشق میشویم اما اجازه بفرمایید به دلایل زیر عرض کنم که ما شعورمان را «به کار» نمیگیریم بلکه «مصرف» میکنیم. حرف نمیزنیم، بلکه صدا تولید میکنیم. و سرانجام اینکه عاشق نمیشویم بلکه تنها در دورههای ویژهای، جفتگیری میکنیم.»
حالا دلیلم چیست؟ میگویم. نخست آنکه چه کسی و کجا چنین امیدی به انسان داده که «داشتن» هر چیزی متضمن «استفاده» از آن است؟ و دیگر اینکه بر فرض که چنین فرضی درست باشد، کدام پفیوز قرمساقی به این باور رسیده که «هستندگی» (به تعبیری نزدیک به مفهوم دازاین در فلسفه هایدگر) دلیلی بر «یک گهی خوردن» است؟ سادهتر بگویم که خودم هم بفهمم؛ تفاوت «چیزی به وجود آمدن» با «چیزی بودن (هستن)» و «مصرف» یک چیز با «استفاده» از آن چیز، در چیست؟ برای نمونه آیا شترمرغها که بال دارند، پرندهاند؟ اگر هستند، چرا پرواز نمیکنند؟ نمیتوانند؟ خب چرا؟ یا آیا آقامحمدخان مرد بوده؟ اگر مرد بوده، چرا چیزی نداشته؟ دوست نداشته؟ اگر میداشت، «استفاده» میکرد یا «مصرف»؟
لطفاً یک دقیقه صبر کنید!
...
ایول...
ببخشید.... پرسپولیس یک گل زد.... خب کجا بودیم؟ آهان. بله! سر چیزِ آقامحمدخان بودیم. خب! حالا با توجه به عبارات بالا، سؤالی دارم. آیا میتوان با اطمینان گفت که چیزی «به وجود آمدن»، دلیلی بر چیزی «بودن» است؟ برای نمونه آیا انسان «به دنیا آمدن»، متضمن انسان «بودن»(هستن) است؟ آیا داشتن زبان (منظورم همان تکه گوشتی است که در دهان است نه مثلاً زبان فارسی) و معرفتی که چیدمان کلمات را متعارف کند، برای «سخن» گفتن کافی است؟
کیس استادی (Case Study)
1- تلویزیون را روشن کنید. به اخبار، سریالهای ایرانی، برنامههای زنده، مجریهای برنامه کودک و غیره گوش کنید. بله، چشمتان را ببندید و تنها گوش کنید.
2- بروید خانه دوستان منحرفتان و ماهواره را روشن کنید و به ترانهها، تفاسیر، گزارشهای ورزشی و تحلیلهای سیاسی، فرهنگی شبکههای ایرانی، گوش کنید. خوب گوش کنید.
3- بروید سوار مترو، اتوبوس، تاکسی شوید، بروید استخر، توی جکوزی، سونای بخار، بروید جشنوارههای فیلم و سر کلاسهای دانشگاه بنشینید، کلاس یوگا بروید، در جمع معتادان تواب حاضر شوید، با همسر آینده یا فعلی یا گذشتهتان تلفنی مکالمه کنید، بروید پارک لاله بدوید و به صدای پشت درختچهها توجه کنید، ورزشکار شده، در باشگاه بدنسازی حضور به هم برسانید، با مشت گره کرده در ...روز...، اظهار وجود کنید، به جاهای خوب خوب بروید، به جاهای بدبد بروید،... هر جا که دلتان میخواهد بروید، اما با دقت گوش کنید...
پرسش :
جان عزیزتان به این تولید صداها میگویند حرف زدن؟ سخن (لوگوس) بماند پیشکش.
پاسخ:
پاسخ این سؤال همانقدر مثبت است که جنیفر لوپز، باکره!
اما در مورد آخر یا همان عشق، مرحوم اخوان ثالث در مقدمه کمنظیر چیدمان اخیر مجموعه زمستان (چاپ بیست و سوم، مروارید)، به نکته جالبی اشاره کردهاند:
« حرفهایی هم هست که ظاهراً آراسته و شاید بشردوستانه جلوه میکند؛ یکی از آنها عشق است که من هم به آن ایمان دارم. بعضی این «حرف» را رنگ محیلانهای میزنند: عشق به همهکس!
عشق به همهکس داشتن، که بسیاری برایش به ریا گریبان میچاکند، به نظر من معمولاً یک دروغ شاخدار است، یک فریب است، یعنی عشق به هیچکس نداشتن. سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمقها باور کنند.
{...} راستی که چه قلب دریا مانند و بی در و پیکری میخواهد این پیغمبر بازی! مگر اینکه قصد فریبی و «سیاستی» در کار باشد، و الا عشق به همه کس داشتن یعنی به هیچکس عشق نداشتن و سرانجام، هیچکس را هم نداشتن. یعنی کشک. اما این امری حقیقی و بشری و نجیبانه است که انسان میتواند انسان را دوست داشته باشد و شاید انسانی و توانستنی مطلق.»
همه ما کم و بیش حیوانات صداداری هستیم، بیحرف پیش، و بیوقفه دست به کار مصرف جان و تن خویش. «استفاده»، یعنی کاربست آگاهانه یک چیز. و «مصرف»، فرسایش خود به خودی همان چیز است. فرق ما با حیوانات در همین است. آنها نمیدانند و خودشان را مصرف میکنند اما ما نمیدانیم و خودمان را مصرف میکنیم.. چی شد؟ دیدید؟! حتی با حیوانات، فرق هم نداریم.
اما در پایان این چیزها که گفتم، در این سحرگاه بارانزده شهریورماه، شعری از اخوان ثالث را تقدیمتان میکنم.
«حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار
باید بر این ویرانه محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را
افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی!
یک شهر گورستانصفت، پژمرده، خاموش»
...
(بقیهاش را بروید در کتاب بخوانید.)
پینوشت:
شاید همه اینها را از دریچه یک چشم مجروح دیدهام،
شاید دنیا چهره زیباتری دارد که هنوز من ندیدام.
7 صبح یک روز آخر تابستان
مست خواب
Life isn't fair, but it's still good.
Don't take yourself so seriously. No one else does.
به گمانم پست قبلی ایجاد شبهه کرده. من منظورم این نبود که برایم کامنت بگذارید چون دارم از بی کامنتی می میرم. اصولا مطالب من وبلاگی نیست. ماجرا این است که یک نفر از کشور دوست و همسایه - نروژ - مدام به من سر می زند اما نه چیزی می نویسد و نه ... گفتم شاید دختر زیبایی باشد اهل هنر که سرنوشت ما را به هم گره زده. البته ایشان هر که هستند قدم شان روی چشم اما برایم جالب بود که چرا چیزی نمی نویسند.
آقا یا خانمی که از نروژ سر می زنی. ممنونم. ادامه بده....
همه انسانها رنج مي كشند يا خيال ميكنند كه در محنتاند. به هر حال كسي چه مي داند، شايد راست مي گويند. نشسته بودم به غر زدن كه اين چنين است و چنان ...كه سيمون وي با "نامه به يك كشيش" از راه رسيد و با فصل محنت اش، كه فقط آن كه بي تسلايي رنج مي كشد و اين رنج تا عمق جان او تا سال ها مزمن است، محنت را مي چشد و اين چشيدن مزيتي هم نيست كه سر و دست برايش بشكنيم، اما هست. (يك كلام از اين حرف ها را سيمون وي نگفته!)
چند وقت بعد كتابي راجع به زندگيش خواندم و تحليل محنت اش. حالا هم كه مشغول كتاب ايوبم. به خدا همه چيز در اين دنيا به هم ربط دارد. باور بفرماييد. هومن شاهد است. خودم هم واجد برخي شرايط براي شهادت هستم. كار مفصلي با عنوان "آلام ايوب، محنت هاي وي (سيمون وي)" در دست دارم كه طي آن شواهدم را در ارتباط با محنتهاي ايوب و فلسفه محنت از ديدگاه سيمون وي بيان مي كنم و اين پرسش كه چرا تنها مسيح دچار محنت واقعي شد و خداوند به همراهش به صليب كشيده شد چرا كه خدا نمي خواست ناقض علل ثانيه باشد، نمي خواست در كار جهان دخالت كند. نمي خواست چيزي را به رخ من و تو بكشد. نمي خواست بفهميم كه چهقدر عاشقمان است...مسيح براي همين، آنطور شد و ايوب براي همان، اينطور...
"آنگاه ایوب جواب داد و گفت:
امروز هم شکوه من تلخ است: زخمه ام سنگین تر از ناله ام.
کاشکی دانستمی او را کجا می توان یافت! یا باری راه به پای تخت او داشتمی!
حجت هایم را در محضر او ردیف می کردم و دهانم پر می شد از مناظره.
کلامی را که با آن جوابم خواستی داد می دانستم و در فهم من بود انچه مرا خواستی گفت:
آیا با قدرت قهارش با من در می افتاد؟ حاشا: که پروای من می داشت.
...
كاش براي كسي حديث با خدا ممكن بودي، آنسان كه كس با همسرايش كند!"
(كتاب ايوب، گزارش فارسي: قاسم هاشمي نژاد)
تمام عمر تعجب كردم. به دنيا اومدم و تعجب كردم. مدرسه رفتم و دانشگاه، كتاب خوندم و باز تعجب كردم. روزنامه باز كردم، تلويزيون روشن كردم و تعجب كردم. عاشق شدم و تعجب كردم. پرواظ(۱)! كردم، دعوا كردم، حرف زدم، رفاقت كردم، رحم، محبت، شفقت كردم و تعجب كردم. راست گفتم، كوتاه نيامدم، كرم نريختم، خيانت نكردم، انگول به زندگي مردم نكردم و تعجب كردم. ترسيدم، گريه كردم، انرژي گرفتم، پر شور رقصيدم و تعجب كردم. در ديزي را باز كردم، چيزهاي بدي ديدم، در دفتر آقاي مديرعامل را باز كردم؛چيزهاي بدتري. همهي عمر تعجب كردم.
***
وقتي مرگ كنارت باشه مدام. وقتي عادت كرده باشي كه از دست بدي، هر چيزي رو كه دوست داري از دست بدي، ديگه تمام لجنهاي دنيا رو جمع نميكني تو مغزت واسه تر زدن به زندگيت. اعصابت كه به هم ميريزه، قاطي كه ميكني، ياد روزي ميافتي كه قراره به سلامتي ريق رحمت رو سر بكشي و كسي كنارت نيست. اونجا ميفهمي كه زياد سخت گرفتي؛ به خودت، به آدماي ديگه، كه همه كم و زياد يه چيزي تو مايههاي خودت بودن؛ كمي گهتر يا بهتر. حقيقت اينه كه همه چيز به حقيقت آويزونه، يعني عرضيئه، ماركش قلابيه، و اين تنها ارتباط ميان چيزها و حقيقتئه كه تا حالا انسان تونسته كشف كنه، مگر در آينده چيزهاي معركهتري كشف بشه. پس به زبان شيواتر؛ اهميتي نداره جون تو! پس وقتي ميخواي تمام خوبيهاي يه آدمو بذاري كنار و لكه كوچيك وجودشو اونقدر بزرگ كني كه بشه اندازه يه ميخ طويله و فرو كني تو كلهات، نفس عميقي بكش و هنگام بازدم، با اطمينان و از ته قلب بگو:« هششششش! حيوان ناطق!» و ميخ طويله رو بكوب به ديوار و خاطرات قشنگي كه با اون آدم داري رو بهش آويزون كن تا مدام جلوي چشمت باشه؛ كه دوستش داشته باشي، كه به زندگيت ادامه بدي، كه بهتر و ماهتر و جيگرتر بشي هي!
(۱) نوع خاصی از پرواز است.
آدمها را بايد به حال خودشان گذاشت. آدمها سه دستهاند؛ دسته اول، دسته آخر و دسته وسطی اين دو دسته! دسته اول را قبلاً مفصلاً طي مقالهاي شرح دادهام و دسته آخر را بعداً طي ماجرايي توضيح خواهم داد، لاجرم گوش كنيد به شرح دسته وسط.
دسته وسط به لحاظ زبانشناختيك! به دو عنصر دسته و وسط اشاره دارد كه چيزهايي از نشانهشناسي در خودش مستور است. و به لحاظ هاي ديگر هم مركب از دو عنصر است كه در هم مستوراند.
نشسته بودم پاي تلويزيون كه مرد غمگين فغفوري آمد و گيتار را روي پايش گذاشت و شروع كرد به خواندن، تمام جان مطلب راجع به دسته وسط، در شعري كه اين آقا ميخواند قابل بازشناسي است. اجازه بدهيد شعر را بيايم:
يخ كردي لاغر شدي
پژمردي پرپر شدي
مياد كه داغت كنه
دوباره چاقت كنه
باور كنيد اين آرت محض است، پوئم خالص است، ايمپاتي ناب است! آدم يك طورياش ميشود. بعد از بمباران هیروشیما، اين اولين چيز جدياي بود كه شنيدم، آدم دردش ميگيرد اينقدر اين شعر خوب است. ترانه سرايي بايد شرم كند كه همچين كاري تابحال نكرده با كسي، به كسي!
جهان پر از رازهاي ناشناخته است. برای همین ميخواهم يكي ديگر از ترانههای نوين را خدمتتان معرفي كنم.
چپيده بودم توي تاكسي و به خيل مردم غمگسارِ خوشقلبِ! خريدار نگاه ميكردم كه با نشاطي ويژه، بناجيل (احتمالاً جمعِ متبسمِ مفتضحِ بنجل است) شب عيد را بار ميكردند. راديوي تاكسي روشن شد و مهوشِ خراماني، شروع كرد به ارائه نكات پرمغز و اصولاً نغزي راجع به «اميد به زندگي» و گوجه فرنگي بندرعباس. بعد يك آهنگي را پخش كردند و به هموطن جواني كه بيكار بود و داشت نرخ منفي بيكاري دولت مهرورزي را خراب ميكرد، ميكروفون دادند تا بخواند.(اين روزها برنامه اين است كه دست هر كس كه بيكار است يك چيزي ميدهند تا ديگر بيكار نباشد و خداي ناكرده نرود بشود اينترنت يا شرابخوار يا تهاجم فرهنگي يا اراذل دانشگاهي!)
خلاصه آهنگ اصلي كه پخش شد اين بود:
بي تو كدوم ستاره پا تو شبم ميذاره؟
آقاي گلدهان (مجري يا همان مهوش خرامان) كلي راجع به نااميدي در اشعار امروز ايران حرف زد و گفت كه چرا داريم اينقدر نك و نال ميكنيم و حال اين همه شهروند شاد را ميگيريم؟ و به آقاي بيكار پيشنهاد كرد تا جاي واژهها نااميدگرانه را با واژههاي اميدگرانه! پر كند و مثلاً به جاي «بي»، بگذارد «با» و به جاي«ستاره» بگويد «مناره». ماحصل ماجرا اين شعر شد:
با تو كدوم مناره پا تو شبم ميذاره؟
شعر تازه از راديو پخش شد. مردم دارند بناجيل را به سمت خانهها حمل و نقل ميكنند.
شب عيد
جدول ضرب حفظ ميكردم و در فكر آن بودم كه چرا اگر در مدار موازي يكي از لامپ ها را خاموش كني، بقيه خاموش نميشوند.
يكهو اشتباهي رخ داد. دنبال ته مانده آجيل شب عيدي بودم كه مادرم هميشه توي كارتني، پشت سطل برنجي يا لاي بقچهاي نگه ميداشت تا يك روز تعطيل، ما موشهاي پرخور را هيجان زده كند.
اشتباه شد. كليدها آنجا بودند و در صندوق قديمي را باز كردم. همهشان آنجا بودند؛ خروس زري پيرهن پري، كنار گربه و طرقه و نيازعلي و حسين آهني و الدوز، مثل لامپهاي مدار موازي. بعدها به خاطر آن اتفاق، حسابي از دست خودم شاكي شدم كه آدم عاقل وقتي دنبال آجيل ميرود، دست به چيز ديگري نميزند. اصولاً وقتي آدم سراغ يك چيز خاص ميرود، نبايد به چيزهاي ديگر دست بزند، چون جيزاست. چون رخداد تكين زندگيش، نابه هنگام و بيموقع اتفاق ميافتد و چون پرتاب ميشود به جايي كه به صلاح نيست، آرام نيست، خوب نيست، حتي گوسفند هم نيست. يكي يك جايي گفته آدمها دو دستهاند؛ دسته اول و دسته دوم!
از آن روز به بعد كه كتابها را گردگيري كردم و دزدكي به جاي آجيل چپاندم توي كشوي لباسها ، همه چيز تغيير كرد. هفت، هفت تا، هرچه حساب ميكردم. غلط در ميآمد (اينهايي كه گفتم شعر نيستند با لحن كشدار نخوانيد!)
بله، خانمها و آقايان! مدار موازي كتابها در كشوي لباس روشن شد و اولين خبر را با دزديده شدن خروس زري پيرهن پري براي بچههاي محل تنظيم كردم. يك مدت كارم شده بود دنبال خروس گشتن. هي مي آمدند و ميدزديدنش و من هي ميرفتم، نامه مينوشتم، منتظر مي ماندم ، فحش ميدادم، كتك ميخوردم، التماس ميكردم، برايشان چيز مينوشتم و خا...ميكردم و به زور برش ميگرداندم و تعهد مي دادم كه ديگر توي كشوي لباسهايم خروس نگه ندارم.
تا اينكه يك روز ، نياز علي از سرما مرد. يك غروب غم انگيز زمستاني بود. همه لباسها را پوشيده بودم يخ نكنم كه يكدفعه ديدم نيازعلي ندارد از سرما مرده است. اصولاً همه اتفاقات زندگي يكدفعه ميافتد. مثلاً يكدفعه كلاغي روي شانهتان ميريند و يا يك چيز ناخوشايند دراز توي پايتان فرو ميرود و يا يكدفعه ميشويد نويسنده.
در مدار موازي كتابها، يكي يكي لامپها خاموش ميشدند اما از شانس بد من ماجراها ادامه داشت. خاك بر سر مدار موازي باد. كاش يكي ميآمد سر سيم يرق مدار را به من وصل ميكرد.
روزها گذشته است و متعاقب آن، طبق يك سيستم پيچيده شبها هم به همين ترتيب. صندوق قديمي، شده ويترين كتابفروشيها با اين تفاوت كه ديگر خبري از نيازعلي نيست. اولدوز و ماهي سياه كوچولو رفته اند يك جايي كه يك قومي ني مياندازند و نياز علي هم از بين رفته و دارد كنار بخاريهاي بهشت حال ميكند. حالا من ماندهام و خروس زري پيرهن پري و تعهد و خواهش و مالش كه لااقل بتوانم يك خروس توي كشوي لباسها نگهدارم.
تقصير خروس زری پيرهن پري بود. او اين بلا را سر من آورد. البته از اول قرار نبود اينطوري بشود اما خب رخداد زندگي و پرتاب شدن به دل وقايع پيشبيني ناپذير زندگي يعني همين ديگر.
آن وقتها سگها بدبخت بودند و جلوي در خانه موس موس ميكردند. البته بودند سگهايي كه همان موقعها هم وضعشان خوب بود. بگذريم. من و خروس زري پيرهن پري، بعدازظهرهاي سگي تابستان، سرمان را روي متكي ميگذاشتيم و منتظر مي مانديم تا مادر بخوابد و يواشكي برويم سر قرار؛ تيله بازي تيغي. من و او نميدانستيم كه يك تيلهي شش پر، ارزش اين همه صبر و كتك هاي شبانه را ندارد. غروب هاي طولاني و تاريك زمستان، پاككن را تف ميزديم و آنقدر روي دفتر صدبرگ رياضي ميكشيديم تا سوراخ ميشد و بعد بيخيال ميشديم و دنبال دلمان ميرفتيم و يك گوشهاي آتشي به پا مي كرديم كه بيا و ببين. روزهاي غمانگيز پاييز كه بوي دفتر و مداد نو ميداد را دوست نداشتيم و كارمان را با خوردن كاهو سكنجبين و گوجه داغ عصرانه و خواندن «از اين ولايت» و «اولدوز و كلاغها» به پيش ميبرديم و منتظر برف مي مانديم. سگها هنوز پشت در موس موس مي كردند و اگر چيزي اضافه ميآمد جلويشان ميانداختيم. بين خروس زري پيرهن پري و توله سگ ها مشكلاتي پيش آمده بود؛ نوعي بياعتمادي مشمئز كننده، عدم تفاهم و عدم درك درست كه همهاش به خاطر كمبود گفتگوي ناب و بدون حضور هژموني منع يا ارادهي معطوف به قدرت بود.
يك روز كار بالا گرفت. من خواب بودم و داشتم خواب دخترهاي ننه دريا يا دختران آبايي يا دختر صحرا را مي ديدم كه خروس زري پيرهن پري را دزديدند. همهجا را دنبالش گشتم. همه چيز عادي بود و همه داشتند به زندگي ادامه مي دادند. انگار خروس زري پيرهن پري، نقشي در اين هستي بازي نمي كرده كه با غيبتش چيزي جابجا نشده بود. نشان از تغييري نبود جز يك چيز؛ من بزرگ شده بودم و بايد پول كتاني تابستانيام را خودم ميدادم. بعدها فهميدم كه در اين جهان يا بايد خروس زري پيرهن پري داشته باشي يا كتاني تابستاني سفيدي كه خودت پولش را ميدهي و وقتي دومي را انتخاب كني و خروست هم رابطهي خوبي با سگها نداشته باشد، سر از شكم گرگها درميآورد. نميدانم اما نتيجهي منطقياش اين است كه توي اين دنيا خروس زري با كتاني جور در نميآيد يا دست كم من لايق هردوشان نيستم. اين مهملات تمام نوجوانيام را پر كرد. دلم براي خروس زري تنگ ميشد و گريه ميكردم؛ وحشتناك!
قرار بود سگها نگهبان ما باشند. آخر گرگها تمام خاطرات كودكيام را در خوابي ربوده بودند. قرار بود ما مواظب ماهي سياه كوچولو، شازده كوچولو و بقيهي كوچولوهاي ديگر باشيم و سگها مراقب ما. اما سگها شروع كردند به گاز گرفتن، دزدي كردن، زور گفتن، عربدهكشي، كتك زدن، حتي ما را توي خانه حبس مي كردند. مادر ميگفت:« گرگها و سگها خيلي شبيهاند. نكند اين ها اصلاً سگ نيستند.» ما مي گفتيم:« نه ننه جان! شما اُملاي. شما خبر نداري. سگ مواظب ماست. گرگ پدرمان را درميآورد. اما سگ نمي گذارد كه او به اين هدف ناانسان دوستانه و بيبشر دوستانهاش برسد. بله! مگر ميشود آدمي با تحصيلات ما كه لااقل اينقدر (در اين لحظه دست هايم را به عرض شانه باز ميكردم) كتاب خوانده، فرق گرگ و سگ را نفهمد.» مادر سكوت مي كرد.
روزها گذشت. ما سگها را انتخاب كرديم. بهشان غذا داديم. پروارشان كرديم. از ترس گرگها، گذاشتيم مواظبمان باشند. بعضي وقت ها از گلوي خروس زري پيرهن پري زديم و داديم كوفت جانشان كردند. اما يكدفعه مورد هجوم قرار گرفتيم. مورد تجاوز خفن و خيانت عفن واقع شديم. ما يكهو هتك حرمت فرهنگي شديم، بدون اهن!
سگها بزرگ شدند و ما فهميديم كه چقدر خر بوديم. آنقدر در آرزوهاي خروس زري و دنياي بي دروغش غرق بوديم كه متوجه خيانت سگها نشديم. سگها ديگر نگذاشتند زندگي كنيم. بعدها يكيشان ميگفت كه خروس زري را خودش تا بيرون شهر برده و با رفقا خورده. بله. قرار نبود سگها...
همهاش تقصير خروس زري پيرهن پري بود.
کتاب ماه کودک و نوجوان از تو قیف درآمد!
اصلاْ چه اهمیتی دارد؟ این که یوزپلنگ ایرانی منقرض می شود؟ چه اهمیتی دارد که کسی در جایی بی خبر و بی دلیل زندانی می شود؟ چه قدر مهم است که مجله ای را برای مدتی یا همیشه می بندند؟ چه اهمیتی دارد که نویسنده ها از کجا می آورند بخورند؟ البته نویسنده ای که نانش را به شر زمانه آغشته نمی کند! چه اهمیتی دارد که من فحش می خورم؟ او گرسنه است؟ تو بدهکاری؟ ما بیکاریم؟شما می ترسید و اضطراب دارید؟ و ایشان دارند می ترکند؟ هان؟
کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر می شود.خوب! چه اهمیتی دارد. چند ماه بعد دیگر منتشر نمی شود.
یوزپلنگها و نویسنده ها و گرسنه ها و حتی ایشان. همه گرفتارند...
دسته های انسانی
یا
چرا ما اخراج می شویم؟ ما از کدام دسته ایم؟ بودن بعضی ها در هستی چه سودی دارد و چرا زرافه خال خالی است؟
انسان ها سه دسته اند؛دسته ی اول. دسته ی دوم و دسته ی سوم. دسته ی اول خود به دو دسته تقسیم می شود؛ دسته ی اولِ دسته ی اول و دسته ی دومِ دسته ی اول.
دسته ی اولِ دسته ی اول، انسان هایی هستند که زیر مجموعه ی موجودات دسته اولی قرار می
گیرند و کارکرد مشخصی در رفتارهای میان دسته ای دارند.
خب این از دسته ی اولِ دسته ی اول . اما دسته ی دومِ دسته ی اول را نگه دارید تا بقیه اش را بگویم.
دسته ی دوم انسان ها به دسته های دیگری تقسیم نمی شوند چون خودشان از مجموعه های تک دسته ای هستند.
اما دسته ی دومِ دسته ی اول را که به یاد دارید؟ آن دسته، تنها دسته ایست که کارش بسته ای است. یعنی دسته ای که با یک چیزهای بسته ای سرو کار دارد. حالا همه ی دسته ها کنار هم بایستند تا ببینم چه خبر؟
دسته ی سوم تویی...
اينجوري بودن!
اوایل یک سال خورشیدی، درست 35 سال بعد اززمانی که آدمها برای مدتی از کشتن هم به صورت درهم و فله ای خسته شده بودند و همزمان با سالهایی که در هر گوشه از جهان، عدهای مشغول کنترل جمعیت بودند و همدیگر را به هر دلیلی ولو سیاهی گردن و کپلشان، نقره داغ می کردند، دوباره به دنیا آمدم.
دوست داشتم بزرگ که شدم شیر بشوم اما بعدها که عقلم رسید فهمیدم که می شود چیزهای بهتری هم شد و تصمیم گرفتم که نویسنده شوم. مدتها طول کشید و مواد و انرژی فراوانی تلف شد تا فهمیدم بهتر بود همان آرزوی اول را دنبال می کردم. به هر حال حق اشتباه مال همه است، مگر اینکه چیز معرکه تری کشف بشود.
در خانهام در حوالی شهر، به گربه ها غذا می دهم اماعاشق کرگدن ها هستم چون آنها زره به تن دارند و به عقیده من بیشتر از هر موجودی معنای واقعی زندگی را درک کرده اند. موقع غذا دادن به گربهها به این موضوع فکر می کنم که چرا ما هر وقت می خواهیم یکدیگر را تحقیر کنیم از سگها مایه می گذاریم. مثلاً چرا می گوییم«پدرسگ» یا «توله سگ»؟
صبح ها را با چرتی نیم ساعته در توالت آغاز می کنم و بعد،از آنجا که معده و کبد و جزایرلانگرهاوسم! تعطیلاند،نمایش عملی به نام خوردن را اجرا می کنم و در حالیکه بی فرجام پنیر را روی کره می مالم و لقمه می پیچم، از خودم سؤال می کنم که چرا تنها هستم و چرا نمیروم عاشق دختری بشوم که عاشق مردی است که آن مرد هم عاشق زنی است که سالها عاشق مردی بوده اما حالا در آشپزخانه یکی دیگر مشغول رفت و روب است؟ اما ناگهان حالم بد می شود و لقمه را در یخچال کنار لقمه های دیگر می گذارم و آرزو می کنم کاش یکی بیاید و بزند با تبر یا هرچیز دیگری جز دمپایی ابری راحتم کند و یا سیم برق را به دوش حمام وصل کرده، یا با پيچيدن بیل بیلک های لوردراپه به دور گردنم، از این افکار آزاردهنده خلاصم کند.در این لحظه مقداری خیارشور می خورم و قبل از آنکه بیشتر خودم را سرویس کنم، «عمو انجیری» با موها و ابروهای سفیدی که انگار در صورتش روئیده اند، با دوچرخه و خرجین حجیمش از راه می رسد و موقع آب دادن درختها، آنقدر از بچه های مفت خورش می نالد که من کرگدن و عشق ناکام و خیارشور و سگها و دمپایی ابری را فراموش می کنم.
از موسیقی کلاسیک متنفرنیستم اما فقط زمانی گوش می دهم که مهمان داشته باشم و در اکثر موارد، ژانر «خشتک» را ترجیح می دهم.
من سه تا فرضیه برای ادامه دادن دارم. اول اینکه؛ «مادر» تنها موجودی است که ارزش دارد به خاطرش زندگي کنم و این به دلیل عشقی است که در وجودم به ودیعه گذاشته. دوم اینکه به نظرم آدم لازم نیست همیشه واقعیت را بگوید چرا که در هزارتوی پیوستار حقیقت و گمراهی، قضاوت که عامل تصمیم است، پوچ ترین پدیده هستی بی اصالت ماست و از این خزعبلات که بگذریم به این مهم می رسیم که آدمیزاد می تواند در برابر مسائل، چیزی نگفته، خفقان پیشه کند.یک نظر دیگر هم دارم و آن ایناست که می شود زندگی کرد بی آنکه خیانت کرد.لااقل این هم شیوه ای از زندگی است که به امتحان کردنش می ارزد.
















