نگاهی به «فرزندان هورین»
آخرین اثر منتشر شدهی جی. آر. آر. تالکین
{این مقاله در شماره 144/مهر کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است}
گردآوری و ترجمه:
مسعود ملکیاری

نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
ویراستار: کریستوفر تالکین
طراح جلد: آلن لی
کشور: انگلستان
زبان: انگلیسی
ژانر: فانتزی والا
ناشران : هارپر کالینز (در بریتانیا)
هاوتن میفلین (در امریکا)
تاریخ انتشار: آوریل 2007
ISBN 0618894640
ISBN 978-0618894642
ترجمه فارسی:
فرزندان هورین (به پیوست حدیث تور و آمدن او به گوندولین)
نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
مترجم: رضا علیزاده
سید ابراهیم تقوی
ناشر: انتشارات روزنه
نوبت چاپ: اول، 1388
تعداد صفحات: 432
تیراژ: 2000 نسخه
شابک: 0-292-334-964-978
اشاره:
جک زایپس در کتاب «سنت بزرگ قصههای پریان: از استراپارولا و بازیله تا
برادران گریم» سخنی از تالکین درباره کارکرد فانتزی نقل میکند:
« تالکین در مقاله خود «یادداشتی بر قصههای پریوار» عبارتی سودمند برای
درک تسلط پرقدرتی که ادبیات فانتاستیک بر خوانندگان خود دارد مطرح میکند.
عبارت eucatastrophe (یا پایان خوشِ) تالکین، لذت و «تسلی» ناشی از
گرهگشایی خودکفا – و اغلب شاد- هر فانتزی موفقی را شرح میدهد. او بیان
میکند که « این نشانه یک داستان پریوار خوب است، نشانه یکی از بهترین و
کاملترین انواع آن که اگرچه رخدادهایش بیحساب و کتاب اند، و هرچند
فانتاستیک یا ماجراهایش هولناکاند، اما میتواند با «شوکی» که با خود
همراه دارد، و آن را به بچهها یا کسانی که به آن گوش میدهند منتقل
میکند، نفسها را در سینه حبس کرده، دلها را به تاپ و توپ بیاندازد تا
آنجا که نزدیک است قلب در سینه منفجر شود. فانتزی همانقدر مطلوب است که
هر شکلی از هنر و ارزش یگانهای با آنها دارد. »
این سخن میتواند دروازه راهنمایی باشد برای پی بردن به تلقی تالکین از
ادبیات فانتاستیک و هدفی که او از نوشتن حماسههای نوین و مدرن خود در سر
داشته است. دروازه ورود به دنیای تالکین که هم اسطورهشناس است و هم
نویسنده؛ هم از ساختار حماسههای کهنی چون ترانه نیبلونگن، شاهنامه و مرگ
مارکو کرالیویچ با خبر است و هم رگ خواب خواننده هیجانزده معاصر را در
دست دارد. البته در ایران چون هنوز بسیاری تالکین را با آن فیلمهای
هالیوودی و {نسبت به خود رمانها} کممایه میشناسند، خیلی دور از ذهن
نیست اگر نام تالکین را بیاوری و طرفت او را با رولینگ و آر.آر استاین
داخل یک طبقه بگذارد.
به هر حال فرزندان هورین، رمان حماسی فانتاستیکی است که حسن ختامی بر
قصههای تالکین به حساب میآید. نخستین نسخه کتاب را تالکین در دههی 1910
نوشت و هرچند طی سالهای پس از آن بارها و بارها بازنویسیش کرد ولی هرگز
نتوانست تا پیش از مرگ خود در سال 1973 منتشرش کند. پسرش کریستوفر تالکین
با تلاش برای ادامه کار با روایتی شبیه و همساز روایت پدر، دستنویسهای
او را ویرایش و تکمیل کرد و در سال 2007 به عنوان اثری مستقل به چاپ
رساند. این اثر امسال با ترجمه رضا علیزاده و سید ابراهیم تقوی توسط
انتشارات روزنه منتشر شده است.
فرزندان هورین در آوریل 2007 توسط انتشارات هارپر کالینز در بریتانیا و
کانادا و هاوتن میفلین در امریکا منتشر شد. آلن لی طراح و تصویرگر آثار
پیشین تالکین ( هابیت و ارباب حلقهها) جلد و تصاویر داخل این کتاب را به
خوبی طراحی کرده است. کریستوفر هم مقاله و ضمایمی در باب فرگشت و تحول
قصه، الواح تبارشناسانه گوناگون و بازسازی نقشه بلریاند نوشته است.

تالکین بارها خاطر نشان ساخته بود که قصد داشته تا رویدادگاه داستانش را
جایی بهروی زمین در هزاران سال پیش نشان دهد ، هرچند همخوانی جغرافیایی و
تاریخی با جهان واقعی نابسنده به نظر آید. در آثار او انسانها و موجودات
انسانواره و الف ها، دورف ها و اورک ها به خوبی موجودات ورجاوندی چون
مایار و والار در اراضی سرزمین میانه سکنی میگزینند. داستان بر انسانی از
خاندان هادور یعنی تورین تورامبار (ارباب تقدیر) و خواهرش نیهنیل نینیل
(دوشیزه اشکها) متمرکز میشود؛ کسانی که در پی پدر نفرینشدهشان هورین ،
توسط ارباب تاریکیها مورگوت طلسم شدهاند. زمان رویدادهای این قصه به
بیش از 6500 سال پیش از جنگ حلقه برمیگردد. تالکین در نامهای طولانی که
سه سال پیش از انتشار یاران حلقه در تشریح اثر خود نوشت، در فرازی که
بسیار نقل شده است، از بلندپروازیهای اولیهاش میگوید:
«روزی روزگاری (که از آن زمان تا کنون تاج از سرم افتاده) قصد داشتم
پیکرهای از افسانههای کم و بیش مرتبط با یکدیگر بسازم، از افسانههای
بزرگ کیهانآفرینی گرفته تا چیزهایی در سطح قصههای رمانتیک پریان- تا،
آنکه بزرگتر است بر پایه آنکه کوچکتر است و مرتبط با زمین بنا شود و
آن که کوچکتر است شکوهاش را از پسزمینه وسیع بگیرد... میخواستم تعدادی
از این قصههای بزرگ را به طور کامل نقل کنم، و بسیاری را در حد طرح
داستانی باقی بگذارم. »
پیشزمینههای داستان
آدام تالکین نوه جی. آر. آر تالکین در مورد این اثر مینویسد:
«فرزندان هورین خواننده را به دورانی پیش از زمان ارباب حلقهها میبرد،
به دورانی از سرزمین میانه که هنوز نشانی از هابیتها نیست، به زمانی که
هنوز دشمن بزرگ مورگوت، والاری منحرف بود و سائورون فقط مباشر او بود. این
رمانس حماسی قصه انسانی به نام هورین و سرنوشت غمانگیز خانواده او است.
هورین زهره مبارزه با مورگوت را دارد و قصه با سفر پسرش تورین تورامبار به
سرزمین گمشده بلریاند ادامه مییابد...»
تاریخ و تبار کاراکترهای اصلی قصه در همان جملات نخستین مطرح میشوند، و
زمینه قصه نیز بر اساس فصلهایی از سیلماریلیون {اثر دیگر تالکین} بنا
شده است. داستان از 500 سال پیش از ماجرای اصلی کتاب آغاز میشود، زمانی
که مورگوت، این موجود روحانی جاودان که به قالب جسم درآمده است، قدرتهای
فراطبیعی شگرف و نخستین نیروی شیطانی را تصاحب کرده، از وادی ورجاوند،
والینور میگریزد و به شمال غربی سرزمین میانه میرود. او میکوشد تا از
دژ مستحکم خود آنگباند ، کنترل تمام سرزمین میانه را به دست بگیرد و جنگی
را با الفهای ساکن در سرزمین بلریاند به راه میاندازد.
هرچند الفها از حمله او جان سالم به در میبرند و بخش وسیعی
ادامه مطلب
لئونارد لیونی
{این مطلب در شماره 143/ شهریور کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}
تألیف و ترجمه: مسعود ملکیاری

لئونارد لیونی نویسنده/ تصویرگر هلندی امریکایی داستانهای کودکان، همچنین خالق خواندنیهای غیرداستانی و کتابهای مصور فراوانی برای کودکان است. شاید ترجمه آثارش به زبان فارسی، نام او را در میان اهالی ادبیات کودک و نوجوان ایران نیز به نامی آشنا تبدیل کرده باشد. یکی از نخستین ترجمهها از آثار او به فارسی را رضی هیرمندی انجام داده که کانون پرورش فکری کودکان در سال 1361 با عنوان کرم اندازهگیر منتشر کرده است. بعد از آن مترجمان و ناشران دیگری هم به سراغ این نویسنده تصویرگر رفتهاند؛ از جمله مصطفی رحماندوست با محراب قلم (سال68)، سیدمهدی شجاعی با مرکز نشر فرهنگی رجاء (سال69) آرش مقصودی با نشر خانه آفتاب(سال 69)، رضا فرهنگ با دفتر نشر فرهنگ اسلامی (سال73)، مینو مروارید با بنیاد پژوهشهای اسلامی(سال86) و غیره. تا کنون بیش از چهل عنوان از کتابهای لیونی در ایران منتشر شدهاند که البته برخی با ترجمه مجدد و برخی با ویرایش جدید به بازار آمدهاند. نشر نوید شیراز هم امسال با قلم مترجم نام آشنای کودک و نوجوان، خانم طاهره آدینهپور، آثاری از لیونی را همچون «این مال من است! آن مال من است!»، «بزرگترین خانه دنیا»، «تخم مرغ عجیب و غریب»، «چه کسی گلها را رنگ میکند؟»، «رویای موش کوچولو{متیو}»، «فردریک» و «ماهی، ماهی است»، منتشر کرده است.
آنچه در ادامه میخوانید، ترجمهی بخشی از کتاب «مروری بر ادبیات کودک ونوجوان جهان، ج 71 » است که مقالات و نقدهای متفاوت و کم و بیش ارزشمندی درباره نویسندگان کودک و نوجوان جهان را در خود جای داده است.

لئونارد لیونی را به خاطر پرکاری در خلق کتابهای مصور کودکان میشناسند؛ کتابهایی که به طرز نامحسوسی حاوی درسهای اخلاقی است و به موضوعاتی چون سرکشی، حقیقت، فردیت، پشتکار و چارهاندیشی میپردازند. آثار لیونی اغلب با ارجاع خواننده به قصههای حیوانات (فابلها)، چنان آهنگ پرجوش و خروشی دارند که هم بچهها را جذب میکنند و هم بزرگترها را. او در سال 1964 مینویسد:« در واقع اعتقاد دارم که یک کتاب خوب کودک میبایست برای تمام آدمهایی که هنوز به کل لذت بردن و شگفتزدگی طبیعی در زندگی را از خاطر نبردهاند، خواندنی باشد.» لسلی اس. پاتس در فرهنگ زندگینامههای ادبی، میگوید: «لیونی به خاطر استفاده از جهان دستنخورده طبیعت، و در واقع به خاطر تصاویرسازیها و کولاژهایی که هم غنای تصویری دارند و هم به لحاظ اقتصادی مقرون به صرفهاند، و شکل و قالب و ترکیبی ساده و صمیمی دارند مورد تحسین و تمجید قرار گرفته است. » پاتس ادامه میدهد:« او بازماندهی نسل هنرمندانی است که نیروی فراوانی را برای خلق تصاویری به کار میبرند که قصه را با جادو، ظرافت و گیرایی روایت میکنند.»
مروری بر زندگی لیونی
لیونی در 5 می 1910 در آمستردام هلند متولد شد. او پسر لوییز و الیزابت گروسو لیونی بود. لیونی در همان اوایل زندگیش مصمم شد که در بزرگسالی هنرمند شود. او راهش را با مطالعهی آثار هنرمندان نامی در موزههای محلی آغاز کرد، و همزمان با طی دوران مطالعاتی و آموزشی خود، در طراحی به خصوص طراحی از طبیعت هم چیرهدست شد. لیونی از سال 1928 تا 1930 در دانشگاه زوریخ تحصیل کرد و بلافاصله دفتر تبلیغاتی خودش را به راه انداخت و آثار خود را به معرض نمایش و فروش گذاشت. لیونی تحصیلاتش را ادامه داد و در سال 1935 موفق به اخذ مدرک دکترا در رشتهی اقتصاد از دانشگاه جنوای ایتالیا شد.

لیونی دربارهی کتابهای خودش مینویسد:«راستش را بخواهید کتابهایم را در واقع برای بچهها کار نمیکنم، مخاطب این کتابها بخشی از خود ما هستیم، خود من و دوستانم و آنهایی که هرگز تغییر نکرده و هنوز کودکاند.»

نخستین هدف لیونی در کارهایش «ایجاد چنان پیوند منسجمی میان فرم و محتوا است که حتی برای نزدیکترین و صمیمیترین روابط میان افراد متفاوت هم قابل دسترسی نیست.» نخستین قدم وی برای رسیدن به چنین هدفی، «آبی کوچولو و زرد کوچولو» بود. این اثر را بسیاری از منتقدان ادبیات کودک در نوع خود کمنظیر توصیف کردهاند. داستان این کتاب مصور، ماجرای دو دایره رنگی است، یکی آبی و یکی زرد که دوستان خوبی هستند. یک روز این دو دوست همدیگر را در آغوش میگیرند و دایرهای سبز رنگ را شکل میدهند. ولی طولی نمیکشد که با مخالفت پدر و مادرها و نپذیرفتن این پیوند متفاوت، دو دوست به کلی از ترکیبشان نومید میشوند. سرخوردگی و دلزدگی آنها ادامه مییابد تا جایی که آن دو موفق میشوند راهی برای برگشتن به رنگهای اصلیشان بیابند. «آبی کوچولو و زرد کوچولو» نقدهای تمجیدآمیز فراوانی را به خاطر استفادهی خلاقانه از کولاژ تکه کاغذها در تصویرسازی و داستان جذابش در مورد تغییر، رفاقت، و عشق در پی داشت. این اثر به طور همزمان هم به خاطر رویکرد خلاقانهاش به موضوعات اجتماعی مورد تمجید واقع شد و هم به خاطر نمایش تئوری رنگها مورد ستایش قرار گرفت.
دومین کتاب لیونی،کرم اندازهگیر، هم توانست افکار عمومی و نظر منتقدان را به خود جلب کند. این فابل لیونی تدابیر نامرسوم کرمی را شرح میدهد که میخواهد از دست یک بلبل فرار کند و خوراک او نشود. او به پرنده پیشنهاد میدهد که پاها و دم و باقی اعضای بدنش را اندازهگیری کند. هنگامی که این توافق انجام میشود و کار کرم به پایان میرسد، مشکل اصلی پیش میآید؛ بلبل از کرم میخواهد که طول صدایش را اندازه بگیرد. این قصه نشان میدهد که چهطور یک کرم با استفاده از عقل و تیزهوشی جان خود را نجات میدهد. لیونی تصاویر این کتاب را هم با استفاده از کولاژ تکههای کاغذ تهیه کرد که خیلی زود به عنوان سبک کاری و به اصطلاح اثر انگشتش مطرح شد.
به فاصله کوتاهی بعد از کرم اندازهگیر ، لیونی اثر دیگری منتشر کرد که منتقدان را هم به اندازه خوانندگان تحت تأثیر قرار داد. سوئیمی داستان یک ماهی است که برادر خواهرهایش را در جریان حمله یک صیاد از دست میدهد و راهی خردمندانه برای فرار از آن آبهای پرخطر پیدا میکند. او بعد از پیدا کردن یک مدرسه دیگر برای ماهیان، میکوشد گروهی از ماهیها را مجاب کند که در کنار هم به شکل یک ماهی بزرگ به صیاد حمله کنند و او را بترسانند. بسیاری بر این باورند که این داستان در لفافه تدابیر سیاسی ویژهای پیچیده شده که لیونی در آن زمان به آنها گرایش داشته است. در کتاب سوئیمی، تکنیک تصویرگری لیونی به طور معنیداری از کولاژ بریدههای کاغذ، به تصاویر لایه لایه با خطوط نامشخص آبرنگ تغییر میکند.
در سال 1967، چهارسال پس از انتشار سوئیمی ، کتاب جدید لیونی با عنوان فردریک که بنا به نظر بسیاری، موفقترین کار اوست، منتشر میشود. قصه فردریک، ماجرای موش جوانی است که به جای ذخیره کردن غذا برای زمستان، بیشتر اوقات زیر آفتاب تابستان لم میدهد و به خیالپردازی و قصهگویی درباره زیبایی تابستان و تفریح و لذت میپردازد. همنوعانش در آغاز او را دست میاندازند، ولی وقتی آنها تمام طول زمستان را در انتظار هوای گرم و آفتاب درخشان تابستان سپری میکنند، فردریک احترام موشهای همنوعش را با ترفندی به دست میآورد؛ در همین دوران سخت است که فردریک موفق میشود موشهای همنوعش را سرگرم کند و سرحالشان بیاورد. در واقع یک بار دیگر شیفتگی فردریک نسبت به توصیف جهان طبیعت و رضایت او به خاطر هنرمندی در قصهگویی و اعجاز قدرت هنر به موضوع جذاب داستان تبدیل میشود.
کتاب دیگر لیونی با عنوان
ادامه مطلب
سلام آقای 20:30. حالت خوبه؟
پیش از هرچیز بگویم که من خس و خاشاک ندارم، حماسهی میلیونی هستم، احمدینژاد 64 درصد رأی آورده تا چشم موسوی دربیاید، کلاً در جهان 3 تا ترانه موسوی داریم که اسم دو تایشان اصلاً ترانه نیست، حشمت است و اسم یکیشان هم که رفته کانادا شده مری. همسایهی هومناینا هم که ادعا میکند اسمش ترانه است دروغ میگوید، من رفتم تحقیق کردم دیدم وقتی میخواهند از اتوبوس پیاده شوند، شوهرش از ته اتوبوس داد میزند: «ننه اصغر پیاده شدی؟» مطلب دیگری هم که در این مقدمه میخواستم بگویم این است که من خودم تا همین ده سال پیش همکارتان بودم، حتی یکبار شبکه شیش! نشانم داد؛ دو هفتهای از زلزلهی بم میگذشت و من آنقدر جنازه دیده بودم که دلم خون بود، آمدم تهران آدم زنده ببینم، اتفاقاً خبرنگاران تلویزیون در میدان ونک جلویم را گرفتند و پرسیدند:«نظر شما در مورد عملکرد مسئولین در زلزلهی بم خوبه نه؟ متشکریم» و گفتند مثل اینکه قبل از پخش دوبله میشود و نقش من را چین. خین میگوید و نیازی به صدای من ندارند. من هم رفتنشان را با چشمانی پر از اشک نگاه کردم و به این فکر کردم که برگردم یک ماهی بم بمانم بهتر است. ببخشید 20:30! مقدمهام خیلی طولانی شد. آخر من آنقدر (در حد تیم ملی) به شما و خانوادهتان علاقهمندم که نمیدانی.
برویم سر اصل مطلب!
در روزنامهی معروفی طنز بسیار دلفزایی منتشر شده بود که در آن نوشته بودند هرکس میخواهد مردهاش زنده شود، برود به موسوی و کروبی بگوید، چند روز بعد معلوم میشود زنده است! ها ها ها. (مکث) ها ها ها (مکث). واقعاً میبینی. من این طنزها را میپسندم. زده تمام خاشاکیها را نابود کرده. خنده امان نمیدهد به آدم چه برسد به هومن.
حالا از خنده که بگذریم. من نشستم فکر کردم (آخه ایستاده نمیتونم فکر کنم، پانی (اسم قورباغه است) دوست نداره) دیدم در واقعیت و بطن اجتماع، وقتی وارد لایه لایه، دقت کن؛ لایه لایهی طبقات و کاستهای سوشال یا همان اجتماع میشویم، با این پرابلم مواجه میگردیم که خس و خاشها همگی یا صهیونیست هستند یا دست کم بریتیش. امثال کروبی و موسوی هم که یا مثل خاتمی با سورس یک روابطی دارند بدجور، یا بعداً رابطه خواهند داشت ناجور!
این وسط (منظورم وسط پرابلم است) نقش تو ای 20:30، ای مهربان، ای صداقتپیشه، بسیار در نشان دادن چیزهای پنهان مهم است. اصلاً یک 20:30 داریم و یک چیزهای پنهان که همه باید بدانند، که همه باید مطلع شوند، که همه باید آگاه شوند، که همه باید باخبر شوند، که همه باید بفهمند، که همه باید ببینند، که همه باید حس کنند، که همه باید همه باید. پس نتیجه میگیریم که
مرگ بر آمریکا! خاک بر سر صهیونیست! لعنت بر پدر بریتیش! و درود بر هوگو! زندهباد چینگ چانگ شومبولونگ (اسم کوچیک چین است!) فدای ودود،وودود پوتین! و باقی برو بچ تیم ملی (راستی اسم رئیس قبیلهي قمر و توگور چی بود؟) همون! درود!
20:30 جان!
با همهی این حرفها، من این نامه را نوشتم که از تو درخواستی بکنم؛ که از تو بخواهم:
من از تو میخواهم که اولاً سلام من را به جومونگ برسانی، ثانیاً به سوسانو هم برسانی، ثالثاً بیشتر توضیح بده! یعنی کلاً تعارف نکن! بگو. ملاحظهی هیچکس را نکن. تو مگه تعارف داری؟ بیپرده بگو؟ اصلاً پرده چه معنا داره در این وضعیت؟ تو این شلوغی کی به پرده اهمیت میده؟ تو محکمتر بیپرده باش! اصلاً چرا شبکه نمیزنی؟ بزن! جا دارد! یادت میآید وقتی کوچولو بودی، تلویزیون 2 تا شبکه داشت و شبکهی یک، ساعت دو بعدازظهر، قبل از شروع برنامهها عکس گمشدهها را نشان میداد؟ خب حالا این همه گمشده هست. یک شیکه بزن، بگو موسوی و کروبی و خاتمی و سورس و اوباما و صهیونیست کجا بردن این گمشدهها را؟ ما حرفهای تو را باور میکنیم. بگو! به قول شاعر:
ما ز راست تو، راستتر میشویم (یعنی بعدش که آشکارا نماییدی، حالا بیا ما رو ببین)
5 سالی هست که تهران را با همهی دروغها و کثافتهایش، با همهی افسونها و افسانهها، با آن تمشکهای نرسیده ولی آبدار، با نمایندگان خدا که اگر ولشان کنی برای رنگ شورتت هم حکم میدهند، با تمام طبقهی متوسط منگی که فقط اطلاعات دارد نه تحلیل؛ که یک شبه مؤمن میشوند و یک شبه کافر، با برادران و خواهرانی که خوشقلب و استوار! حفظ اسلام میکنند و در و داف و فشنهایی که عقلشان به چشمشان است، با آن انجمنهای ادبی و شاعران قابلمه به دست و نویسندگان بیکتاب، بیماران جنسی که هنر و فرهنگ را مصرف میکنند تا دستشان برسد به زری، که زیر آب صد نفر را میزنند و هزار تا دروغ میگویند تا یک پروژه، یک مجله یا کاری نان و آبدار را بهدست بیاورند، با همهی ماشینها و صفهایش، شیر سوبسیددار و بازار میوه و ترهبار، با آن خیابانهای یکطرفه، موجودات چند طرفه، زیرشلوارپوشانی که زبالههایشان را یک نصف شب، دم در همسایه میگذارند، کت و شلوارپوشانی که بوی جوراب و دهنشان یکی است، با همهی رؤسایی که وقت ندارند، چیز دندانگیر دیگری هم نه، کارمند کوچولوهای نقنقو، کارگرانی که فقط میگویند چه میدانم والا، با همهی گربههای خیرهاش، سگهای چلاق و پرندگان بیرمقش، با آن همه دود و لجن و بوق و فحش و پلهای هوایی بیمصرف و وزارتخانههای قشنگ!؛ تهران را با آن همه زرق و برق و از همه مهمتر، مردمان اصیلش، ول کردهام و آمدهام یک گوشهای باغچهام را آب میدهم، نان و ماستم را میخورم و شبها سر راحت بر بالین میگذارم.
خوانندهی عزیز!
قدم بر چشم من میگذاری و به این مشقها نگاهی میاندازی ولی لطف کرده، یا پیام نگذار و یا اگر از سر لطف نظری مینویسی، اسم و آدرست را درست بنویس. الحمدلله رب العالمین که جز حسودان تنگ نظر که مثل کفتارها در برهوت پرسه میزنندو گاهی از سر بیکاری، گلستان را به قدمهای منحوسشان میآلایند؛ آنها که روزی، جایی گوششان را گرفتهام و گفتهام: «غلط میکنی حق مردم را میخوری یا گه میخوری نان مردم را آجر میکنی» دشمن ندارم. پس:
بیکارهای که گاهی لابهلای دوستان بزرگوار من، با کفش به حریم من وارد میشوی!
بدان که من هنوز همان بچهی جامانده از دههی 40ام؛ که اگر کار به جاهای باریک بکشد، بدجوری به خشتک علاقهمند میشوم، و هرچند پدرآمرزیدهای (که در همان حرم مدفون است و روحش هزار بار قرین رحمت باد) پس گردنم را گرفت و گفت از این طرف! و هرچند سرم برود، اهل سانسور پیامها نیستم، ولی اگر یکبار دیگر مثل ناکسان و شب دزدها بیایی و با اسم مستعار دری وری بنویسی، با همان تکنولوژی که جوانهای مردم را توی قبر میکنند، پیدایت میکنم و حسابی از خجالتت درمیآیم. آدم شو و کاری نکن که آن روی جنوبشهریم بالا بیاید و بالای وبلاگم بنویسم:
لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد!
مرد باش و سخرهی مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو








